فایل کامل رمان رقصنده درد PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
5 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان رقصنده درد PDF دارای ۸۶۶ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان رقصنده درد PDF :

«رقصنده‌ی درد» روایت زندگی آیه است؛ دختری که در نوجوانی با زخمی عمیق، تباهی را تجربه کرد و سکوت را به اجبار آموخت. سال‌ها بعد، سرنوشت او را به بازی‌ای پر از دروغ و فریب می‌کشاند، اما ورق برمی‌گردد; این‌بار آیه زنی است در آستانه‌ی عاشقی. پرسشی که همچنان باقی‌ست: آیا مادران این سرزمین پسرانشان را آموخته‌اند که زن را همان‌گونه که هست، دوست بدارند؟

خلاصه‌ فایل کامل رمان رقصنده درد PDF

چشم باز کردم و خودم را سرم به دست روی تخت بیمارستان دیدم. امید داشتم آن چیزهایی که دیده بودم کابوسی باشند، مانند کابوس‌های همیشگی‌ام، اما اینجا بودنی یعنی خود حقیقت. ناله‌ای از درد سرم را لمس کرد، دستم را بلند کردم و سر برگرداندم. امیرصدرا کنار پنجره‌ی اتاق ایستاده بود. ناله‌هایم را شنید و رو برگرداند. هنوز بغض داشتم و هنوز تک‌تک جملات آن مرد بیچاره‌ام می‌کرد. کشتمش، کشتمش. او کامل طرفم برگشت و سمت تختم آمد؛ معلوم بود عصبانیاست و خودش را کنترل می‌کند. دو دستش را روی تخت، کنارم گذاشت و رویم خم شد. – گفتی پدرت مرده; دیگه چی‌ها رو از من پنهون نکردی؟ تلخی کلامش را فهمیدم و چند دقیقه فقط خیره به چشمانش زل زدم. انگار خودش همه چیز را در مورد گذشته‌هایش گفته بود. من نیاز داشتم به آغوش و به دلگرمی به پناه نه‌باز موأخذه. ملافه روی سینه‌ام را تا آخر بالای سر کشیدم و از او رو برگرداندم.

با دیدن او انگار باز برگشته بودم به آن شب و روزهای تلخ نوجوانی. چند روزی می‌شد گوشه‌ی اتاق کز کرده بودم و نه دانشگاه می‌رفتم و نه سر کار. تا عصر روی تخت غلط می‌زدم و عصرها با غر زدن‌های زری مجبور به مزه کردن عصرانه‌های رنگ‌و‌وارنگ پیش رویم می‌شدم. نصیحتم می‌کرد و حالم را از مشغله‌ی زیاد می‌دانست، غافل از اینکه حال من از برگشتن به کابوس‌های حقیقی‌ام دوباره داغون نشده بود. امیرصدرا حالا کمتر به پروپایم می‌پیچید، از همان روزی که با هم بحث مفصلی کردیم، همان روزی که نسنجیده دهان باز کردم. برای رفتن به شرکت آماده شده بود، سرم را زیر پتو برده بودم و با تمام بی‌خوابی‌های چند شبم، باز خواب در چشمانم نبود. آرام در اتاق را باز کرد، بوی عطرش تا زیر پتو هم می‌رسید. چقدر این روزها به او احتیاج داشتم و او باز تعصب و غرورش را ترجیح داده بود و کاری به کارم نداشت و انتخاب من باز هم سکوت بود.

چند دقیقه‌ای می‌شد دست به در، همانجا ایستاده بود و به جسم زیر پتو نگاهم می‌کرد. متوجه بیداری‌ام شد که دستگیره‌ی در بالا رفت و صدای جدی‌اش را شنیدم: – امروز به مادرت خبر می‌دم بیاد پیشت. انگار برق وصل کرده باشند، قبل اینکه از اتاق خارج شود سر از پتو بیرون آوردم و روی تخت نشستم. – نه، نمی‌خوام اون چیزی بفهمه. سمت من نگاه انداخت و اخمش جای همیشگی صورتش نشست. دوست نداشتم مرا با آن حال آشفته و به‌هم‌ریخته ببیند. دست بردم و موهایم را پشت سرم ریختم و یقه‌ی آویزان تی‌شرت‌ام را بالاتر کشیدم. از وضعیت راضی نبود که نگاهش رنگ شماتت گرفت. – خودتو تو آینه دیدی؟ داری با خودت چه کار می‌کنی؟ لحن صحبتش بوی نگرانی می‌داد و این برای قلب شوکه‌ام کافی بود. سرم را پایین انداختم و با گل روی پتو رفتم. – من خوبم! – معلومه چقدر خوبی که چند روزه خودتو تو اتاق زندانی کردی;!

به نظرت وقتش نشده در مورد خیلی چیزها توضیح بدی؟ بی‌اراده سرم را سمتش بالا دادم. او باز هم از من توضیح می‌خواست؛ یعنی هنوز راهی مثل قبل نشده بود. با خیره شدن در سیاهی چشمانش، تپش قلبم بالا می‌رفت. نگاهم می‌کرد و با نگاه حرف دل می‌زد: “توضیح می‌دم امیرصدرا، یه روزی همه‌چیو توضیح می‌دم اما الان نه;” حرف نگاهم این نبود و از دهانم چیزهای دیگری بیرون آمد: – نمی‌خوام در موردش حرف بزنم. چشمانم را از او دزدیدم. صدایش می‌گفت بیشتر عصبی شده: – باشه، بذار خیلی چیزا بین ما نامعلوم بمونه، اینطوری هر اتفاقی بینمون بیفته مسئولش تویی. جدی تهدیدم کرد و نمی‌دانست در شرایط آن روزهایم، به اندازه‌ی کافی ترس از دست دادنش بیچاره‌ام کرده بود و حالا تهدید مستقیمش مغزم را مختل می‌کرد. پتو را با عصبانیت کنار زدم و از روی تخت پایین پریدم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.