پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۴


در حال بارگذاری
19 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۴ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۴،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۴ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۴

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۶۴

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى مُعَاوِیَهَ جَوَاباً؛
«در پاسخ به معاویه»

«أَمَّا بَعْدُ،»۱
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط، اخبار و تأکید، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان، مبنی بر ضم در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و این ظرف به فعل محذوفی تعلق دارد که تقدیر آن «أمّا بعدَ قولی فأقولُ» است»

«فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْأُلْفَهِ وَ الْجَمَاعَهِ،»۲
«فَإِنَّا»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

إِنَّا: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّا: إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ‌»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «إِنَّ» می‌باشد»

«کُنَّا»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی ناقص، مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «کَانَ‌»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع، اسم «کَانَ» می‌باشد»

«نَحْنُ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ تَوْکِیدٌ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر ضم است که در محل رفع به عنوان تأکید قرار گرفته است»

«وَ أَنْتُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَنْتُمْ: مَعْطُوفٌ عَلَى الضَّمِیرِ فِی «کُنَّا»: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «کَانَ‌»؛

«أنتم: معطوف بر ضمیر در «کُنَّا» است: ضمیر منفصل مبنی بر سکون که در محل رفع اسم «کَانَ» قرار گرفته است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «کُنَّا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوفِ «کُنَّا» تعلق دارند»

«ذَکَرْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«مِنَ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین، با فتحه حرکت داده شده است و محلی از اعراب ندارد»

«الْأُلْفَهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور برای بیان «مَا» آمده‌اند»

«وَ الْجَمَاعَهِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْجَمَاعَهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْأُلْفَهِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الجماعه: معطوف بر «الْأُلْفَهِ» است: اسم مجرور که علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «ذَکَرْتَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «ذَکَرْتَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «کُنَّا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «کُنَّا» در محل رفع خبر «إِنَّ» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّا کُنَّا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «إِنَّا کُنَّا» در محل جزم جواب شرط محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدُ» ابتدائیه است»

«فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَمْسِ»۳
«فَفَرَّقَ»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

فَرَّقَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فرّق: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«بَیْنَنَا»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

وَ الظَّرْفُ «بَیْنَنَا» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «فَرَّقَ‌»؛

«و ظرف «بَیْنَنَا» به فعل «فَرَّقَ‌» تعلق دارد»

«وَ بَیْنَکُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

بَیْنَکُمْ: مَعْطُوفٌ عَلَى «بَیْنَنَا»: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بینکم: معطوف بر «بَیْنَنَا» است: مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«أَمْسِ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ

[۱] أَمْسِ: ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ إِذَا أُرِیدَ بِهِ الْیَوْمُ الَّذِی قَبْلَ یَوْمِکَ بِلَیْلَهٍ، وَ إِذَا أُرِیدَ بِهِ یَوْمٌ مِنَ الْأَیَّامِ الْمَاضِیَهِ أَوْ دَخَلَتْ عَلَیْهِ الْأَلِفُ وَ اللَّامُ أَوْ أُضِیفَ فَهُوَ مُعْرَبٌ إِجْمَاعاً.

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان مبنی بر کسر است

[۲] أمس: ظرف زمانی است که اگر منظور از آن روز قبل از روزی باشد که در آن هستی، مبنی بر کسر است. اما اگر منظور از آن روزی از روزهای گذشته باشد یا الف و لام بر آن داخل شود یا اضافه شود، به اتفاق آراء معرب است.

که در محل نصب مفعول فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «فَرَّقَ‌»؛

«و به فعل «فَرَّقَ‌» تعلق دارد»

«أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ،»۴
«أَنَّا»:

أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ‌»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «أَنَّ» می‌باشد»

«آمَنَّا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «آمَنَّا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ‌»؛

«و جمله «آمَنَّا» در محل رفع خبر «أَنَّ» است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ

[۳] أَیْ: إِیمَانُنَا وَ کُفْرُکُمْ.

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلُ «فَرَّقَ‌»؛

«و مصدر مؤول

[۴] یعنی: ایمان ما و کفر شما.

در محل رفع فاعلِ «فَرَّقَ» است»

وَ جُمْلَهُ «فَرَّقَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کُنَّا»؛

«و جمله «فَرَّقَ» بر جمله «کُنَّا» عطف شده است»

«وَ کَفَرْتُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

کَفَرْتُمْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«کفرتم: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

وَ الْمِیمُ لِلْجَمْعِ؛

«و میم برای جمع است»

وَ جُمْلَهُ «کَفَرْتُمْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «آمَنَّا»؛

«و جمله «کَفَرْتُمْ» بر جمله «آمَنَّا» عطف شده است»

«وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ،»۵
«وَ الْیَوْمَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْیَوْمَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَمْسِ»: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الیوم: معطوف بر «أَمْسِ» است: مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«أَنَّا»:

أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ‌»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «أَنَّ» می‌باشد»

«اسْتَقَمْنَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتَقَمْنَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ‌»؛

«و جمله «اسْتَقَمْنَا» در محل رفع خبر «أَنَّ» است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّا اسْتَقَمْنَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَنَّا آمَنَّا»؛

«و جمله «أَنَّا اسْتَقَمْنَا» بر جمله «أَنَّا آمَنَّا» عطف شده است»

«وَ فُتِنْتُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

فُتِنْتُمْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فتنتم: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع نائب فاعل قرار گرفته است»

وَ الْمِیمُ لِلْجَمْعِ؛

«و میم برای جمع است»

وَ جُمْلَهُ «فُتِنْتُمْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اسْتَقَمْنَا»؛

«و جمله «فُتِنْتُمْ» بر جمله «اسْتَقَمْنَا» عطف شده است»

«وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً،»۶
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ أَوْ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: حالیه یا استئنافیه است»

مَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«ما: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَسْلَمَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«مُسْلِمُکُمْ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَرْهاً»:

حَالٌ

[۵] أَیْ: مُکْرَهاً.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال

[۶] یعنی: به اکراه.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«وَ بَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حِزْباً.»۷
«وَ بَعْدَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

بَعْدَ: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بعد: مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «أَسْلَمَ‌»؛

«و این ظرف به فعل «أَسْلَمَ» تعلق دارد»

«أَنْ»:

حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَانَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری است»

«أَنْفُ»:

اسْمُ «کَانَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «کَانَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

«الْإِسْلَامِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«کُلُّهُ»:

تَوْکِیدٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تأکید مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«لِرَسُولِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رَسُولِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رسول: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف می‌باشد»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حِزْباً»؛

«و جار و مجرور به «حِزْباً» تعلق دارند»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ کَانَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ کَانَ» در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«صَلَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللَّهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْهِ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛

«و جار و مجرور به فعل «صَلَّى» تعلق دارند»

«وَ آلِهِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«آله: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف می‌باشد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«حِزْباً»:

خَبَرُ «کَانَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «کَانَ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«وَ ذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَهَ وَ الزُّبَیْرَ،»۸
«وَ ذَکَرْتَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ذَکَرْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«ذکرت: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«أَنِّی»:

أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت یاء با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ‌»؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «أَنَّ» می‌باشد»

«قَتَلْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«طَلْحَهَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ الزُّبَیْرَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الزُّبَیْرَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «طَلْحَهَ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الزبیر: معطوف بر «طَلْحَهَ» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «قَتَلْتُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنِّی»؛

«و جمله «قَتَلْتُ» در محل رفع خبر «أَنِّی» است»

وَ جُمْلَهُ «أَنِّی قَتَلْتُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و جمله «أَنِّی قَتَلْتُ» در محل نصب مفعول‌به است»

وَ جُمْلَهُ «ذَکَرْتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ذَکَرْتَ» السَّابِقَهِ؛

«و جمله «ذَکَرْتَ» بر جمله «ذَکَرْتَ» قبلی عطف شده است»

«وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَهَ،»۹
«وَ شَرَّدْتُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

شَرَّدْتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«شرّدت: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«بِعَائِشَهَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ

[۷] (أَوْ) حَرْفُ جَرٍّ زَائِدٌ، أَیْ: شَرَّدْتُ عَائِشَهَ.

مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر

[۸] یا حرف جر زائد، یعنی: شرّدتُ عائشهَ.

مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

عَائِشَهَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ لِأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ؛

«عائشه: اسم مجرور و علامت جر آن فتحه است زیرا ممنوع از صرف می‌باشد»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شَرَّدْتُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «شَرَّدْتُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «شَرَّدْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «قَتَلْتُ»؛

«و جمله «شَرَّدْتُ» بر جمله «قَتَلْتُ» عطف شده است»

«وَ نَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ!»۱۰
«وَ نَزَلْتُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

نَزَلْتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«نزلت: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«بَیْنَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

«الْمِصْرَیْنِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُثَنًّى؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا مثنی می‌باشد»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «نَزَلْتُ»؛

«و ظرف به فعل «نَزَلْتُ» تعلق دارد»

وَ جُمْلَهُ «نَزَلْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «قَتَلْتُ»؛

«و جمله «نَزَلْتُ» بر جمله «قَتَلْتُ» عطف شده است»

«وَ ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ»۱۱
«وَ ذَلِکَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

ذَلِکَ: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ذلک: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا قرار گرفته است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای دور است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«أَمْرٌ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله استئنافیه است»

«غِبْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«عَنْهُ»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «غِبْتَ»؛

«و جار و مجرور به فعل «غِبْتَ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «غِبْتَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِـ «أَمْرٌ»؛

«و جمله «غِبْتَ» در محل رفع نعت برای «أَمْرٌ» است»

«فَلَا عَلَیْکَ،»۱۲
«فَلَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَلَیْکَ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوفِ «لَا» تعلق دارند»

وَ اسْمُهَا مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: لَا بَأْسَ عَلَیْکَ؛

«و اسم آن محذوف است و تقدیر آن «لا بأس علیک» می‌باشد»

«وَ لَا الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ.»۱۳
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعُذْرُ»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِیهِ»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «الْعُذْرُ»؛

«و جار و مجرور به «الْعُذْرُ» تعلق دارند»

«إِلَیْکَ»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إلی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوف تعلق دارند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا عَلَیْکَ»؛

«و جمله بر جمله «لَا عَلَیْکَ» عطف شده است»

«وَ ذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،»۱۴
«وَ ذَکَرْتَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ذَکَرْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«ذکرت: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

«أَنَّکَ»:

أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ‌»؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب، اسم «أَنَّ» می‌باشد»

«زَائِرِی»:

خَبَرُ «أَنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِانْشِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر آخر آن به دلیل اشتغال محل به حرکت یاء است و مضاف می‌باشد»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْمُهَاجِرِینَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم می‌باشد»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوف تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّکَ زَائِرِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و جمله «أَنَّکَ زَائِرِی» در محل نصب مفعول‌به است»

وَ جُمْلَهُ «ذَکَرْتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ذَکَرْتَ» السَّابِقَهِ؛

«و جمله «ذَکَرْتَ» بر جمله «ذَکَرْتَ» قبلی عطف شده است»

«وَ الْأَنْصَارِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْأَنْصَارِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْمُهَاجِرِینَ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الأنصار: معطوف بر «الْمُهَاجِرِینَ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَهُ یَوْمَ أُسِرَ أَخُوکَ،»۱۵
«وَ قَدِ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«انْقَطَعَتِ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ سَاکِنَهٌ وَ حُرِّکَتْ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«و تاء برای تأنیث است، ساکن بوده و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«الْهِجْرَهُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«یَوْمَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

«أُسِرَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«أَخُوکَ»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا از اسماء سته می‌باشد و مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «أُسِرَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «أُسِرَ» در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

وَ الظَّرْفُ «یَوْمَ» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «انْقَطَعَتِ»؛

«و ظرف «یَوْمَ» به فعل «انْقَطَعَتِ» تعلق دارد»

وَ جُمْلَهُ «قَدِ انْقَطَعَتِ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «قَدِ انْقَطَعَتِ» حالیه است»

«فَإِنْ کَانَ فِیکَ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ،»۱۶
«فَإِنْ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ، إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فاء: فصیحه است، إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَانَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است که در محل جزم فعل شرط قرار گرفته است»

«فِیکَ»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «کَانَ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفِ «کَانَ» تعلق دارند»

«عَجَلٌ»:

اسْمُ «کَانَ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مؤخر «کَانَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فَاسْتَرْفِهْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

اسْتَرْفِهْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«استرفه: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط قرار گرفته است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی با تقدیر «أنت» است»

وَ الْجُمْلَهُ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله، جواب شرط محذوف است»

«فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدِیرٌ أَنْ یَکُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعْثَنِی لِلنِّقْمَهِ

[۹] وَ فِی نُسْخَهٍ (بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَهِ) بِإِضَافَهِ الْجَارِّ وَ الْمَجْرُورِ.

[۱۰] و در نسخه‌ای (به صورت بعثنی الیک للنقمه) با اضافه شدن جار و مجرور آمده است.

مِنْکَ!»۱۷
«فَإِنِّی»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنِّی: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّی: إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت یاء با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ‌»؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «إِنَّ» می‌باشد»

«إِنْ»:

حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَزُرْکَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی با تقدیر «أنا» است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به قرار گرفته است»

«فَذَلِکَ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

ذَلِکَ: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ذلک: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا قرار گرفته است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای دور است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«جَدِیرٌ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «ذَلِکَ جَدِیرٌ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «ذَلِکَ جَدِیرٌ» در محل جزم جواب شرط است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ»؛

«و جمله شرط در محل رفع خبر «إِنَّ» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنِّی…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنِّی…» تعلیلیه است»

«أَنْ»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکُونَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«اللَّهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسمِ «یَکُونَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«إِنَّمَا»:

إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«ما: کافه است»

«بَعَثَنِی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی با تقدیر «هو» است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به قرار گرفته است»

«لِلنِّقْمَهِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

النِّقْمَهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«النقمه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «بَعَثَنِی»؛

«و جار و مجرور به فعل «بَعَثَنِی» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّمَا بَعَثَنِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ خَبَرُ «یَکُونَ»؛

«و جمله «إِنَّمَا بَعَثَنِی» در محل نصب خبر «یَکُونَ» است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَکُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَکُونَ» در محل جر به حرف جر محذوف قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِـ «جَدِیرٌ»؛

«و جار و مجرور به «جَدِیرٌ» تعلق دارند»

«مِنْکَ»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «النِّقْمَهِ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «النِّقْمَهِ» تعلق دارند»

«وَ إِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ:»۱۸
«وَ إِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَزُرْنِی»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی با تقدیر «أنت» است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به قرار گرفته است»

«فَکَمَا»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

کَمَا: الْکَافُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَشْبِیهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«کما: کاف: حرف جر و تشبیه مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: مَصْدَرِیَّهٌ؛

«ما: مصدریه است»

«قَالَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«أَخُو»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است؛ زیرا از اسماء سته می‌باشد و مضاف است»

«بَنِی»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و مضاف می‌باشد»

«أَسَدٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «کَمَا قَالَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول از «کَمَا قَالَ» در محل جر به حرف جر قرار گرفته است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر برای مبتدای محذوف تعلق دارند»

وَ الْجُمْلَهُ

[۱۱] وَ التَّقْدِیرُ: فَحَالِی وَ حَالُکُمْ کَقَوْلِ أَخِی بَنِی أَسَدٍ.

وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله

[۱۲] و تقدیر آن: «فحالی و حالکم کقول أخی بنی أسد» است)

در محل جزم جواب شرط قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ الشَّرْطِ قَبْلَهَا؛

«و جمله شرط بر جمله شرط قبلی عطف شده است»

«مُسْتَقْبِلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ ••• بِحَاصِبٍ بَیْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُودِ»۱۹
«مُسْتَقْبِلِینَ»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم می‌باشد»

«رِیَاحَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

«الصَّیْفِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«تَضْرِبُهُمْ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی با تقدیر «هی» است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به قرار گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «تَضْرِبُهُمْ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ مِنْ «رِیَاحَ»؛

«و جمله «تَضْرِبُهُمْ» در محل نصب حال برای «رِیَاحَ» است»

«بِحَاصِبٍ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

حَاصِبٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حاصب: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَضْرِبُهُمْ»؛

«و جار و مجرور به فعل «تَضْرِبُهُمْ» تعلق دارند»

«بَیْنَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف می‌باشد»

«أَغْوَارٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «تَضْرِبُهُمْ»؛

«و ظرف به فعل «تَضْرِبُهُمْ» تعلق دارد»

«وَ جُلْمُودِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

جُلْمُودِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَغْوَارٍ»

[۱۳] قَالَ الْمُعْتَزِلِیُّ (جُلْمُودٌ) یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ مَعْطُوفَهً عَلَى (حَاصِبٍ) أَوْ عَلَى (أَغْوَارٍ).

: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّnوِینِ؛

«جلمود: معطوف بر «أَغْوَارٍ» است

[۱۴] معتزلی گفته است (جلمود) می‌تواند بر (حاصب) یا بر (أغوار) عطف شود.

: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

«وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ.»۲۰
«وَ عِنْدِیَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

عِنْدِیَ: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«عندی: مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر بر حرف قبل از یاء به دلیل اشتغال محل به حرکت یاء است و مضاف می‌باشد»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه قرار گرفته و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف به خبر مقدم محذوف تعلق دارد»

«السَّیْفُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«الَّذِی»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع نعت قرار گرفته است»

«أَعْضَضْتُهُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل قرار گرفته است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به قرار گرفته است»

«بِجَدِّکَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ زَائِدٌ

[۱۵] وَ قَدْ تَکُونُ الْبَاءُ أَصْلِیَّهً، وَ یَکُونُ الْمُتَعَلِّقُ الْفِعْلَ (أَعْضَضْتُهُ).

مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر زائد

[۱۶] و ممکن است باء اصلی باشد و متعلق آن فعل «أعضضته» باشد.

مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

جَدِّکَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ لَفْظاً مَنْصُوبٌ مَحَلّاً عَلَى أَنَّهُ مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«جدک: اسم لفظاً مجرور ولی محلاً منصوب به عنوان مفعول‌به دوم است و مضاف می‌باشد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«وَ خَالِکَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

خَالِکَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «جَدِّکَ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ لَفْظاً مَنْصُوبٌ مَحَلّاً عَلَى أَنَّهُ مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خالک: معطوف بر «جَدِّکَ» است: اسم لفظاً مجرور ولی محلاً منصوب به عنوان مفعول‌به دوم است و مضاف می‌باشد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«وَ أَخِیکَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَخِیکَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «جَدِّکَ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ

[۱۷] وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ.

لَفْظاً مَنْصُوبٌ مَحَلّاً عَلَى أَنَّهُ مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أخیک: معطوف بر «جَدِّکَ» است: اسم لفظاً مجرور

[۱۸] و علامت جر آن یاء است؛ زیرا از اسماء سته می‌باشد.

ولی محلاً منصوب به عنوان مفعول‌به دوم است و مضاف می‌باشد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه قرار گرفته است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَقَامٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

«وَاحِدٍ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَعْضَضْتُهُ»، أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به فعل «أَعْضَضْتُهُ» یا به حال محذوف تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَعْضَضْتُهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَعْضَضْتُهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «عِنْدِی السَّیْفُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «عِنْدِی السَّیْفُ» استئنافیه است»

«وَ إِنَّکَ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ،»۲۱
«وَ إِنَّک

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.