فایل کامل رمان ایمان بیاور PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان ایمان بیاور PDF دارای ۲۹۹ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان ایمان بیاور PDF :
ایمان پشت فرمان نشسته بود و شب سرد و تاریک مثل تیغ روی پوست صورتش کشیده میشد. آن لحظه که تارا را زد، فقط یک برخورد ساده نبود؛ تصادفی بود که قرار بود مسیر زندگی سه همخانه را برای همیشه عوض کند. ایمان، معلم موسیقی که به نتها و ریتمها عادت داشت، حالا با ضربانی تندتر از هر قطعهای کنار خیابان ایستاده بود و به دختر بیجانی نگاه میکرد که فکر میکرد مرده. اما تارا نمرد. تارا آمد تا در میان نتهای سرد زندگی ایمان، ملودی تازهای بنوازد. این قصهی سه همخانه است؛ امیران با دغدغههای کارمندی و نامزدی تازه، پاشا با مغازه موبایل و مشتریهای همیشگی، و ایمان که حالا باید با تارا زندگی را از نو بفهمد.
خلاصه فایل کامل رمان ایمان بیاور PDF
پوفی میکشد و عصبی جواب میدهد: ـ نه! این نادر گیج از صبح رفته بازار که گوشی ها و چند تا لپ تابی رو که سفارش دادم بیاره. معلوم نیست سر از کدوم گوری درآورده که هنوز برنگشته و اون گوشی بیصاحابشم جواب نمیده. الانم مشتری اومد دنبال سفارشش گفتم هنوز از بازار نرسیده. هر چی لایق خودش و جد و آبادش بود نثار من کرد. با صدا میخندم و او شاکی میشود: ـ نخند ایمان یه چیزی بهت میگما. – خدایی چهرت دیدن داشته وقتی مشتری با خاک یکسانت کرده و تو مجبور شدی خفه خون بگیری! – هه. تو خواب ببینی من حرف بشنوم و ساکت بشینم! نگاهی به آینه وسط میاندازم. به محض اینکه لب باز میکنم تا بیشتر حرصش دهم، بوق کوتاه درون گوشی خبر از پشت خطی داشتنم میدهد. – پاشا کاری نداری؟ من پشت خطی دارم. کلافه جواب میدهد: ـ از اولشم من کاری نداشتم. تو زنگ زدی با حال خراب من حال کنی!
با خنده خداحافظی میکنم. – بله – سلام. نگاهی به دکه ای که چند متر جلوتر است میاندازم و ماشین را به کنار خیابان میکشم. – سلام بفرمایید. کمی مکث میکند و آرام میپرسد: ـ خوب هستید؟ اطلاعات درون ذهنم را زیر و رو میکنم. این زن کدام یک از هنرجوهای من است که شمارهی من را داشت؟ صدایش که به شدت آشنا میزد. – ممنون. ببخشید به جا نیاوردم. جلوی دکه میایستم. کمی گوشی را فاصله میدهم و رو به پسرک داخل دکه میگویم: ـ یه کیک و رانی بده. گوشی را به گوشم میچسبانم و میشنوم: ـ تارا هستم. پاهایم به زمین میچسبد. چشم هایم تا آخر باز میشود. چه گفت؟ تارا؟ همان دختری که با او تصادف کرده و روز آخر با بدترین لحن از خجالتش در آمده بودم؟ – شمارتون رو از پایین برگه ی ترخیصم برداشتم. بازهم سکوت میکنم. نمیدانم چه بگویم. ـ نمیخواین چیزی بگین؟ اصلاً هستین هنوز؟ الو؟
دستی به دور دهانم میکشم و مردد جواب میدهم: ـ هستم. صدای نفس سنگینش به گوشم میخورد. لحنش آرام و معذب است: ـ ببخشید می دونم نباید مزاحمتون می شدم. ـ چیزی شده؟ کمی سکوت برقرار میشود. -چیزی که نه، یعنی نمیدونم چه جوری بگم. در جایم میچرخم و رو به خیابان میایستم. چهار انگشتم را روی پیشانی فشار می دهم و به او گوش مدهم: ـ توی جلسات فیزیوتراپی مشکلی پیش اومده؟ کمی هول میشود: ـ نه یعنی اونا رو که اصلاً نمی; نفس عمیقی میکشد و جمله اش را تغییر میدهد: ـ من برای چیز دیگه ای مزاحمتون شدم. ـ آقا کیک و رانی تون. به سمت دکه برمیگردم. پول را جلوی دکه میگذارم و خریدهایم را با یک دست برمیدارم. از این همه دست دست کردن دخترک و دامن زدنش به افکار منفیام خسته میشوم: ـ میشه واضح بگین برای چی زنگ زدین؟ ـ من دنبال کار میگردم. متحیر میپرسم: ـ خب چرا به من زنگ زدین؟
صدایش میلرزد یا من اینطور فکر میکنم: ـ واقعیت اینه که خودمم نمیدونم چرا به شما زنگ زدم. فقط احتمال دادم شاید شما با توجه به اینکه از مشکل پای من خبر دارین یه کار مناسب ، سراغ داشته باشین. پشت فرمان مینشینم و خریدم را روی صندلی کنار میاندازم. ـ اونوقت چی باعث شد که فکر کردین من کار سراغ دارم؟ اونم کار مناسب با شرایط شما. نمی دانمش آنقدر ضعیف و بی جان ادا میشود که شک دارم درست شنیده باشم. ـ متأسفم ولی من هیچ کار مناسبی برای شما سراغ ندارم. ـ ببخشید نباید مزاحم شما میشدم. ـ خداحافظ. منتظر جوابش نمیمانم. گوشی را خاموش و کنار خریدهایم پرت میکنم. گرهی حوله ی تن پوشم را سفت میکنم. کلاهش را برسرش میکشم و با یک دست مشغول خشک کردن موهایم میشوم. درست کردن ماشین لباسشویی بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم وقت برده بود و البته تمام هیکلم را به گند کشیده بود.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
