فایل کامل رمان دوست نداشتنی PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان دوست نداشتنی PDF دارای ۲۴۵ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان دوست نداشتنی PDF :
مگی دختری است که با نادیدهماندن بزرگ شده، پس زندگی در حاشیه را آموخته: نامرئی، بیصدا، و بیهیچ انتظار یا اعتراضی. او زنده است، اما هرگز اولویت نیست همیشه انتخاب دوم، گزینه پایانی. گذشته او از محرومیت بافته شده است، از خواستنِ محبتی که هیچگاه نرسید. این کمبود، تردیدی عمیق در وجودش کاشته است: شاید مشکل، خودِ او باشد. پس وقتی کالب به دنیای او پا میگذارد، مگی به جای استقبال، به غریزه دیرینه فرار روی میآورد. کالب نه از سر کمال، که از سرِ ماندن میآید. حتی وقتی مگی با هر زخم کهن خود او را پس میزند، حتی وقتی که خود را شایسته دوستداشتن نمیداند کالب میماند. و شاید برای نخستین بار، مگی نامرئی بودن را فراموش میکند.
خلاصه فایل کامل رمان دوست نداشتنی PDF
دوباره تکیه دادم و خودکارم را پرت کردم روی میز. «چقدر انتخابشان را محدود کرده.» بوکر گفت: «البته این هم گفت که ماشین چند جای زنگزده داشت.» و با عجله چیزی را در دفترچه یادداشتش نوشت. «خانم استرینگر توضیح داده که این، دستهایش را با طناب سیمی به هم بسته و از اینکه با چاقو زخمیش میکرده لذت میبرده و بهش گفته که اگر دلش بخواهد، قبل از کشتنش کاری کند که آن ساعت ها جیغ بزند.» جلوی خودم را گرفتم که فحشی ندهم و گفتم: «واقعاً خیلی… دلربا به نظر میرسد.» «بعد از اینکه کارش با دختره تموم شد، لبه پیادهرو پرتش کرده و ولش کرده تا بمیرد. یک پیرمرد که سگش را راه میبرده تقریباً بلافاصله پیدایش کرده و به زنگ زده. احتمالاً تنها دلیل زنده موندش هم همین است و این حقیقت که آن روز شیفت دکتر کول بوده… فکر نمیکنم تحت هیچ شرایط دیگری زنده میماند. آن دکتر معجزه میکند.»
«اون یکی مرده چی شد؟ بیل بود اسمش؟ آن و چاقوی بزرگش بیشتر توجه دختره را به خودشان جلب کرده بودند. البته این هم گفت که بیل زیاد از چاقو کشیدن الن خوشش نیامده. آن دو مرد شدیداً با هم بحثشان شده ولی الن اصرار داشته که باید دختره را تنبیه کند چون بهش لگد زده. وقتی که این تهدید کرده بیل را هم با چاقو خطخطی میکند، کلاً دعواشان تموم میشود.» «میتوانست چیزی از ظاهر و قیافشان به ما بگوید؟» «حدس میزد که آن تقریباً باشد و بیل هم چند سانتیمتر کوتاه تر. هر دوشان پیراهن و شلوار مشکی تنشان بوده و این، بوت سیاه براق با زیپهای نقرهای پوشیده بوده.» «مطمئناً به مد روز نیستند. موها و رنگ چشم هاشان چی؟» «هر دوشان موهاشان را به پشت بسته بودند و رنگشان بلوند تیره بود. در مورد چشم هاشان هم، خون گرفته به نوعی رنگ محسوب میشده.» «پس مواد مصرف کرده بودند؟
غیرمعمول نبود. معمولاً موادفروش های خردهپا معتاد بودند. چیز دیگری هم گفت؟» «فقط اینکه آن، دو گوش چپش به گوشواره گرد نقرهای انداخته بوده.» بوکر دفترچه یادداشتش را بست و دوباره گذاشت تو جیبش. «به محض اینکه حالش بهتر شد، حاضر است با پلیس چهره نگار همکاری کند؟ خدا کند که این بتواند کمکی برایمان باشد.» «آره، من آن نقاشی ها را به سیستم میدهم تا بین قابلیت ها بگردند و شاید بتوانیم با یک نفر تطبیقش دهیم.» بوکر عکس بعدی را گذاشت روی میز. «این خانم باربارا براون هستش. این عکس گواهینامه قدیمی، تنها عکسی است که ازش داریم. هنوز هم دارم میگردم تا بتوانم عکس بهروزتری پیدا کنم.» به جرعهای از سودای من که گرم شده بود نوشید و تکان خورد. سودا را کنار گذاشت و گفت: «تا حالا اسم یخ را شنیدی، بچه؟» بدون اینکه بهش اهمیتی بدهم به عکس نگاه کردم.
چشم های آبی آن زن آشنا به نظر میرسید. بوکر گفت: «یه جورایی منزوی به نظر میرسد. هنوز حتی نمیدانیم این زن چه دخالتی در این ماجراها دارد، ولی میدانیم که هافمن در چند هفته گذشته تقریبا هر روز خانه این زن بوده و دستخالی بیرون نیامده.» «مواد؟» اطلاعات زیر عکس را خواندم. نوشته بود که این عکس مربوط به سالگی این خانم است، ولی با این حال خیلی بیشتر از سنش نشان میداد. اما از آنجایی که عکسش کیفیت بالایی نداشت، زیاد اعتنایی نکردم. «باز هم جواب این است که مطمئن نیستیم. بعضی روزها او یک سبد پر از خواروبار میبرد و تا ساعت بعدش آنجا است. خالی برمیگشت. بعضی از روزها هم فقط یک بطری ودکا میبرد، ولی موقع برگشت کیسه های خواروبار دفعه قبل همراهش بود. اولش میخواستیم بیاوریمش اینجا تا ازش بازجویی کنیم، ولی بعد او را با الن و بیل در پارک دیدیمش.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
