فایل کامل رمان شوهر بی رحم PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان شوهر بی رحم PDF دارای ۴۴۰ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان شوهر بی رحم PDF :
خُب، این داستانِ ازدواج اجباری، اما در قالبِ یک میدان نبرد میماند. خیابانی یکطرفه که دو اسیر را به هم زنجیر کردهاند، نه با حلقههای پوسیده رسم، که با زنجیرهای بُرّنده میلِ تصاحب. اینجا خبری از آن قربانیِ لرزانِ کلیشهها نیست. هر کدام سلاحی در آستین دارند: یکی با قدرتِ سکوت، دیگری با تیغِ کلام. نفسها در فضای خانه سنگین میشود از بوی تعفنِ حرص و شیرینیِ خطرناکِ هوس. گاهی در نگاههای خستهشان گم میشوی؛ یک لحظه کینه چنان آتش میگیرد که آرزو میکنی خاکستر شوی، و لحظهای بعد، چنگهایشان در هم چنان قفل میشود که گویی تنها تکیهگاه یکدیگرند در این جهانِ ویران. مرزی باقی نمانده. عشق؟ شاید همان جایی است که بیشترین زخمها را بر پشت هم میکِشند. نفرت؟ گاهی گرمترین پناهگاه. نمیدانی کی باید از این پنجره بپری و فرار کنی، و کی دلت تنگ میشود برای همان نگاهِ خشمگینی که فقط او میشناسدش. این ازدواج، ماشهای است برای رگبارِ احساساتی که نامی برایشان نیست.
خلاصه فایل کامل رمان شوهر بی رحم PDF
میدونی من چیو بیشتر از همه دوست دارم؟» درحالی که داره ناخوناشو روی عضلاتم میکشه میگه. «چیو، کارا میا؟» «صدای نفس نفس زدنت موقعی که میخوای بیای.» لبخندش بزرگتر میشه. «طوری که ناله می کنی و منو جنده هورنی صدا می کنی.» تو گلو میخندم و محکم تر فشار میدم. «اوهوم من برای زنم یه اشغالم.» «همونطوری که تو نمیتونی ساکت بمونی و من نمیخوام که ساکت بمونی.» ریتا دوتا سینه هاشو تو دستش میگیره و فشار میده. «من هیچوقت در مورد اینکه چقدر دوست دارم ساکت نمیمونم ; آه لعنتی;.» همونطور که میام عمیق فشار میدم و بعد ریتا رو تو بغلم جمع می کنم و محکم بغلش میکنم. احساس می کنم لبخند می زنه در حالی که روی گلومو میبوسه، درست روی قلب هیجانی من. «منم تو رو دوست دارم.» ریتا تو نوزدهمین هفته بارداریشه
و شکمش تو لباسای تنگی که میپوشه، دیده میشه.توی اونا مثل یه الهه به نظر میرسه. مثل یه ملکه. هر بار که بهش نگاه میکنم، محوش میشم. یه شب که دارم برای خودمون شام اماده میکنم و ریتا رو کانتر نشسته و تو لپتاپش دنبال وسایلای نوزاده. یهو فریاد میزنه. میچرخم، قلبم تو سینهم تند میزنه. « چی شده؟ درد داری؟» ریتا دست منو میگیره و به شکمش میچسبونه و با چشمای گشاد به برآمدگیش نگاه میکنه. «بچه لگد زد.» «چی؟ منظورت چیه;» هنوز تو حالت شوکم، و چند لحظهای طول میکشه تا متوجه شم اون حس نوسانی که زیر دستم حس میکنم چیه. هر دوتا دستمو روی شکمش میذارم. «بچه است؟ بچه، تو بودی؟ میتونی صدای منو بشنوی، بچه؟ من باباتم.» بچه محکمتر لگد میزنه در حالی که ریتا و من با تعجب به هم نگاه میکنیم. اشک شادی تو چشمای ریتا نشسته.
دستشو سمتم دراز میکنه، اما وقتی دهنشو برمیداره، چهرهاش درهمه. «من باید یه اعترافی بکنم. بعضی شبا کابوس میبینم که دارم تورو بغل میکنم، اما یهو تبدیل میشی به لوکا. میبینم چشمات تغییر میکنه. وقتی بیدار میشم، مجبورم خودمو نیشگون بگیرم تا یادم بیاد این واقعیته و تو مردی هستی که همیشه میخواستم. احساس میکنم خیانته که این خوابا رو ببینم وقتی میدونم چقدر سخت جنگیدی تا برگردی پیش من.» اون بیشتر از من با لوکا زندگی کرده.البته فعلاً. اما من روز به روز دارم ازش جلو میزنم. من قراره برنده شم. من قبلاً برنده شدم. هر کدوم از پلکاشو میبوسم و طعم اشکای گرم و نمکیشو حس میکنم. «اگه به معنای بودن با تو باشه، صد بار دیگه برای برگشتن به تو میجنگم» زایمان ریتا توی یه شب چهارشنبه اتفاق میوفته.ما با هم روی مبل نشستیم و تلویزیون تماشا میکنیم.
اون بستنی تافی میخوره و کاسه رو روی شکمش گذاشته. قاشق بزرگی از بستنی تو دهنشه. وقتی یهو صدایی از ته گلوش درمیاره. «امم!» من داشت کمکم خوابم میبرد و چشمام در حالی که تعداد زیادی زامبی روی صفحه نمایش به سمت یه کارکتر بیچاره میرفت، بسته میشد. چشمامو به زحمت باز میکنم و میگم: «هم؟» «امم!» دوباره میگه، این بار با فوریت بیشتری و به شکمش اشاره میکنه. سعی میکنه بستنیشو قورت بده. میشینم و بالاخره متوجه میشم. «بچه؟ بچه داره میاد؟» به سرعت سر تکون می ده و در نهایت قورت می ده. «من اینطور فکر می کنم. تموم شب احساس بی قراری می کردم، و;» بلاخره کامل بیدار میشم، رو پاهام می پرم. «ساکت بسته بندی شده. شارژر رو برمیدارم. تنقلاتم میخوای برات بیارم؟» اول سمت پله ها می رم بعد نظرمو عوض می کنم و سمت آشپزخونه میرم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
