فایل کامل رمان باران بعد PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان باران بعد PDF دارای ۳۷۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان باران بعد PDF :
پس از سالها اسارت، پریا بالاخره آزاد میشود، اما آزادیاش با فاجعهای تلخ همراه میگردد: خواهر باردارش، پرنیا، به شکلی وحشتناک به قتل میرسد. همه نگاهها به آرمان، همسر پرنیا و دشمن دیرینه پریا، دوخته میشود. با این حال، پریا در عمق وجودش باور دارد که ماجرا از یک انتقامجویی شخصی فراتر رفته است. حتی ستایش، دوست وفادارش، با اطمینان میگوید: «آرمان هرچقدر هم پست باشد، آدمکش نیست.» در این میان، ورود آرش مردی مرموز با گذشتهای تاریک و زخمخورده آشفتگی پریا را عمیقتر میکند. او قول کمک در یافتن حقیقت را میدهد، اما رشتهی اعتماد میان آنها شکننده و آکنده از تردید است. هر قدم که پریا به جلو برمیدارد، خط میان قربانی و قاتل، تارتر میشود. رازهای قدیمی، یکی پس از دیگری سر برمیآورند و پرده از این واقعیت برمیدارند که قتل پرنیا، فقط یک جنایت ساده نبوده، بلکه تکهای از پازلی تاریک و بزرگتر است.
خلاصه فایل کامل رمان باران بعد PDF از جنایت
بین همه آن بادیگاردهای درشت هیکل; هیچکس حتی یک نگاه بد هم به من نکرده بود. شاید از ترس همان مرد… همان مردی که همزمان ربایندهام بود و تنها کسی که انگار نمیخواست آسیبی ببینم. چند سال گذشته بود؟ از آن ر وزی که مرا دزدید… نمیتوانستم دقیق بگویم. زمان برایم شکلش را از دست داده بود؛ روزها ر وی هم می افتادند، و شب ها مثل سایه ای سنگین تکرار میشدند. مدام دنبال راه فرار میگشتم، ذرهای امید، شکافی کوچک… ما ا همه راه ها بسته بود. و آنچه بیشتر از همه آزارم میداد، نه دیوارها بود نه نگهبانها… فاصله از خانواده ام، دلتنگیشان، این بدترین شکنجه ای بود که میتوان تصور کرد. چند ساله شده بودم؟ این را هم نمیدانستم. انگار تولدم، سنم، هویتم… همه در همان ر وز ربوده شدنم متوقف شده بود. دلم برای خانه ام تنگ شده بود; کاش حداقل یادم میآمد چند سالم شده؟ هنوز جوونم؟
آرمان هنوز منتظرم هست یا ازدواج کرده؟ نگاهی به بیرون میکنم، نگهبان ها اونجا ایستاده اند و حسابی مراقب اند. دلم میخواست راهی برای فرار پیدا کنم. این چند سال خیلی تلاش کردم، ولی راه های فرارم به بنبست خورد. نشد، که نشد. از هر راهی که میشد وارد شدم… موقت تونستم با ضمانت از زندان بیرون بیام، با سند و کلی دردسر. باید دنبال پریا میگشتم. برمیگردم کارگاه خیاطیم. گوشیم ر و برمیدارم، آخرین پیامکش ر و میبینم. دو سال شده بود; دو سالی که مثل عذابی برای من بود; ببینم برای پریا چطور گذشته. پیامکهای اخیرش ر و با پیامک های قبلیش چک میکنم و مقایسه میکنم. درسته; اون همیشه ویس میداد; پس چرا آخرین بار قبل گم شدنش پیامک بوده؟ اصلا خودش بوده یا;؟ بی گناهیم ر و اثبات میکردم. وقتی آن مرد رباینده میآید، میر وم پیشش; اسمش را هیچوقت نشنیدم، خودش هم نگفته بود.
نگاهی به من میاندازد و میپرسد: «غذا خوردی پریا؟» با لبخندی تلخ جواب میدهم: «آره، خوشمزه بود، ممنون.» او میگوید: «خیلی وقت است نور آفتاب به پوستت نخورده، چرا با نگهبانا توی حیاط قدم نمیزنی؟» من نمیفهمیدمش; آدم بدی نبود. چند تا پاکت به دستم میدهد: «دو سه تا مانتوی جدید برات خریدم، سلیقهات را نمیدانستم، همسرم انتخاب کرد. دو تا هم شال برات خریدم.» میگویم: «نیازی نبود; واقعًا نیازی نبود.» کمی بغض میکنم: «میشه به جای این خرجها بذاری کمی برم اون بیرون؟» اخم هایش در هم کشیده میشود: «فعلا نه، پریا.» دست هایم را مشت میکنم. نمیدانستم باید چه کنم; خیلی کلافه بودم، بغض خفه ام میکرد. خوبی هایش را کجا باید میگذاشتم وقتی درست شب عروسیام مرا نابود کرد؟ میپرسم: «میشه بگی آرمان خوبه یا نه؟ خبری ازش داری؟» او پشتش را به من میکند، انگار نمیخواهد چشم تو چشم شود.
با صدا یی لرزان میگوید: «ازدواج کرده.» همین جمله مثل آوار ر وی سرم خراب میشود. ما ًقعا وا عاشق هم بودیم; ادامه میدهد: «خانوادش مجبورش کردن; درباره ات حرف های بدی میزنن. حتی شایعه شده که خودت فرار کردی و دزدیده نشدی.» دلم تکه تکه شد و این حس ر و هیچ کس جز خودم و خدای خودم نمیفهمید. اشک هایم مثل دریا یی بیانتها جاری میشوند. برای اولین بار، شکسته بودم. پشتم را به آن مرد میکنم و میپرسم: «میشه بپرسم چرا؟ مشکلت با من بود که این بلا ر و سرم آوردی؟» بغض در صدایش حس میشد. جواب میدهد: «اینقدر بگم که مشکلی با تو نداشتم; مشکلم با آرمان بود; همین قدر برای دردت کافیه.» میخواستم برگردم… به گذشتهام. به همان زمانی که برای من متوقف شده بود. از پنجره پایین را نگاه میکنم. هیچ نگهبانی نبود. کجا رفته بودند؟ آنها همیشه مراقب بودند… فرصت را غنیمت میشمارم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
