فایل کامل رمان سرزمین ولندر PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان سرزمین ولندر PDF دارای ۱۴۳ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان سرزمین ولندر PDF :
داستان از آنجا آغاز میشود که «اِلای» با اصرارهای مکرر خواهرش «ایپک»، راهی سفر به هند میشوند. اما این سفر، برخلاف تصور آنها، به یک ماجراجویی غیرمنتظره تبدیل میشود: حادثهای عجیب رخ میدهد که سرنوشت هر دو را برای همیشه تغییر میدهد و آنها را ناگزیر در سرزمینی ناآشنا ماندگار میکند. در اینجا، رفتهرفته پرده از جهانی دیگر کنار میرود و آنها با موجوداتی فراتر از درک عادی انسان روبرو میشوند…
خلاصه فایل کامل رمان سرزمین ولندر PDF
نامحسوس دستم را به میلههای زندان زدم و ضد طلسم خوندم. با قدمهای آرام بیرون رفتیم و آرکا با دیدنم، به طرفم آمد و محکم بغلم کرد. خندهای کردم. آرکا با حرص گفت: «چرا نخندی عزیز دلم؟ من اینجا مردم و زنده شدم، تو باید بخندی، قربونت برم.» با این حرفش خندهام بیشتر شد، لپش را بوسیدم و به سمت خانه راه افتادم. به پنجره بیرون خیره شدم که گرگ اُلگا را دیدم. آشوب درونش را احساس میکردم. سریع تبدیل شدم، بال زدم و به طرفش رفتم. با دیدنم، به سمت جنگل سرخ رفت. بالا سرش حرکت کردم. احساس سنگینی نگاه را حس میکردم. به دوروبرم دقت کردم اما انرژی خاصی حس نکردم، بنابراین دنبال اُلگا رفتم. نزدیک غار پایین آمدم. با قدمهای آرام به سمت غار رفتم. اُلگا تبدیل شد و به نشانه احترام، پنج انگشتش را روی پیشانی گذاشت و پایین آورد. تبدیل به الای شدم و رو به او گفتم: «چی شده؟»
اُلگا گفت: «من… من ورزان را این نزدیکیها احساس میکنم. او اینجاست.» دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم: «هی دختر، آروم باش. آره، اینجاست.» خم شدم و دستم را روی زمین گذاشتم تا با انرژی خودم، ورزان را به اینجا بیاورم. بعد از چند دقیقه، ورزان با هیبت گرگ جلوی ما ظاهر شد. رامونا کنارم ایستاد، دست به سینه به صحنه روبرو خیره شد. ورزان شیفت داد، اُلگا را محکم بغل کرد و به من چشمکی زد. من هم بوسهای برایش فرستادم. من و رامونا از غار بیرون آمدیم و روی تکه سنگی نشستیم. رامونا گفت: «تو نشان جفتبودن داری.» سرم را تکون دادم. رامونا گفت: «بهش گفتی؟» گفتم: «زمانش نرسیده.» رامونا گفت: «اون تو را انتخاب نمیکند.» گفتم: «میدانم.» رامونا گفت: «پس چرا باهاش دوست بودی؟» دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «چون ازش یک یادگاری میخواستم.»
با این حرفم، رامونا چند لحظه با سردرگمی نگاهم کرد، بعدش یک هییی بلند کشید و دستش را روی دهانش گذاشت. از جا بلند شدم و با خنده گفتم: «به فکر جا باش رامونا، امشب اینا خیلی کار دارند.» به سمت خانه تلهپورت کردم. روبن با عجله وارد اتاق آرکا شد و گفت: «دیدمش، دیدمش!» آرکا به سمتش رفت و بازوهایش را گرفت و گفت: «چته روبن؟ آروم باش پسر، چرا اینقدر هولی؟» روبن چند نفس عمیق کشید و گفت: «من رفته بودم توی جنگل سرخ، سایهای رو دیدم. وقتی سرم را بلند کردم، یک زن دیدم با موهای سفید و بالهای بزرگ. قدرتی که ازش میاومد، تا حالا حس نکرده بودم، آرکا. یه جوری بود که حس میکردی باید جلوش زانو بزنی. چشماش برق میزد. او همون فرزند شیطان بود، آرکا.» آرکا گفت: «تو مطمئنی، روبن؟» روبن گفت: «آره، مطمئنم که دیدمش. او خودش بود… بینهایت باشکوه بود.» آرکا گفت: «برو اتاقت استراحت کن.
صبح زود به دیدن کایا میریم و بهش خبر میدیم.» روبن گفت: «بهتر نیست الان بریم و بهش بگیم؟» آرکا گفت: «تا اونجا راه زیاد است، میتونی بری؟» روبن گفت: «آره، با آیسل و سوئن میریم.» آرکا گفت: «خوبه، برو.» بعد از رفتن روبن، آرکا به سمت اتاق الای پاتند کرد، مبادا خطری تهدیدش کند. در اتاق را آرام باز کرد تا الای بیدار نشود، اما وقتی وارد اتاق شد، با اتاق خالی مواجه شد. به دوروبر نگاهی کرد، اثری از الای نبود. به سمت پنجره باز اتاق رفت و آن را بست. خواست به طبقه پایین برود تا ببیند الای آنجاست یا نه، اما پایش روی چیزی آمد. پایش را برداشت و به زمین نگاه کرد: یک پر سفید بود. خم شد و آن را برداشت. روی تخت نشست و به پر تمرکز کرد. چهره الای در ذهنش آمد و بعدش چهره زنی با موهای سفید و بالهای بزرگ سفید که پشت به پنجره ایستاده بود. با چیزی که دید، پر از دستش افتاد. تصویرها در ذهنش نقش بست: وقتی ماه کامل، بوی عطر تنِ یاسِ الای را در جنگل احساس کرد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
