فایل کامل رمان چیزهای تاریک PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان چیزهای تاریک PDF دارای ۵۹۶ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان چیزهای تاریک PDF :
انتقام، زهرِ غلیظی است که باید سرکشید; و خیانت، آتشی است که تا استخوان میسوزاند. در جهانی که هر سایهای کمین کرده، و هر نفس، قیمتی دارد، رِبل ویشر از دل همین تاریکیها زاده شد. زنی که سالها در پشت میلههای زندان و پردهی فراموشی پنهان بود، تا روزی که آزاد شد نه برای زندگی، بلکه برای کشتن. مزدور بودن، رویای کودکیاش نبود… اما وقتی سه مردی که دنیای او بودند، پشتش را خالی کردند، چارهای جز این نماند. حالا، در قلب این باتلاق خون و خیانت، مأموریتی به او سپرده شده: ماریو روسو، رئیس خاندان جنایتکار روسو را از میان بردارد. اما گردش باد تقدیر، بار دیگر او را به آغوش همان سه مرد میکشاند همان کسانی که گذشتهاش را تکهتکه کردند و گناه را بر دوش او گذاشتند. در این راه، تنها همراهش هانت گریوز است شریک، محرم راز، و تکیهگاه روحش. در میان آشوب گذشته و اکنون، ربل باید انتخاب کند: انتقام… یا نجات.
خلاصه فایل کامل رمان چیزهای تاریک PDF
دست هات دور شونه های ریب افتاده و کیفشو تو دستش گرفته. وقتی نزدیک میشم، اون خشک میشه و برای یه لحظه مردد میشم که آیا این فکر خوبی بود یا نه. «استاف، چطوری؟» هانت میپرسه. به نظر عصبانی نمیاد، پس ادامه میدم. «دنبال همگروهی برای این کلاس میگردم. شماها علاقه ای ندارید؟» میپرسم. پاهامو جابجا میکنم و کیفمو بالاتر میکشم. نمیدونم چرا اینقدر لعنتی استرس دارم. هانت برای یه لحظه منو بررسی میکنه قبل از اینکه به ریب نگاه کنه. ماسکش امروز صبح محکم سر جاشه. دیشب دیدم که چقدر رها بود. اونقدر بیخیال بود، اما این ریب کاملاً سفت و تیزه. «تو چی فکر میکنی، عزیزم؟ میخوای با رانینگبک وقت بگذرونی؟» یه تار موشو برمیداره و دور انگشتش میپیچونه در حالی که هنوز اونو گرفته. اون برای یه لحظه منو بررسی میکنه، تیک تو فکش یه کم زیادی واضحه.
به هانت نگاه میکنه و چیزی بینشون رد و بدل میشه قبل از اینکه دوباره به من نگاه کنه. «پنجشنبه ها ساعت چهار، بعد از تمرین. کتابخونه، نه خونه.» هانت برای یه لحظه اخم میکنه، و تمام بدنم از هیجان مور مور میشه. ریب چشماشو میچرخونه و یه کم با پاش بهش میزنه قبل از اینکه اون قیافشو عوض کنه و بخنده. «برای من خوبه. میتونیم تو یکی از اتاق های خصوصی طبقه چهارم همدیگه رو ببینیم. اونجا ساکته، و تنها خواهیم بود»، میگم. حرفام انگار دورمون اکو میشه با اینکه بیرون ایستادیم. اینو اینقدر میخوام که مزهشو حس میکنم. «فکرای دیگه به سرت نزنه، پسر خوشگل. درس خوندن، همین. ما الان دنبال نفر سوم نیستیم»، میگه قبل از اینکه برگرده و پاشو تکون بده. خیره میشم، برای یه لحظه تو دامش گیر افتادم. دست هانت شونمو میگیره و یه تکون کوچیک میده.
به چشماش که به طرز باورنکردنی آبی هستن نگاه میکنم و برای یه لحظه گم میشم. «این قراره باحال باشه»، میگه، چشمک میزنه قبل از اینکه دنبالش بره. همین الان. همین الان. همینطور که دارم به سمت ماشینم میرم، این جمله تو سرم تکرار میشه. سوار میشم و موتور رو روشن میکنم، بعد به صندلی تکیه میدم و چشمامو میبندم، سرمو به سقف ماشین تکیه میدم. اون دقیقاً میدونه من دارم چیکار میکنم، با این حال قبول کرد. نه اینکه کلاً رد کنه، فقط یه مهلت داد. این میتونه دقیقاً همونطوری پیش بره که از لحظه ای که اون دو تا رو با هم دیدم، تو خواب و خیالام بوده. نه لعنتی، از همون روز اول کلاس ریاضی که جواب منو به چالش کشید. زن های زیبا یه چیزن. من از زیباییشون لذت میبرم، حتی اگه هیچ کاری برام نکنن، اما باهوش و زیبا… یا خدا.
وقتی از در ورودی میام تو، کولتر و بروکس تو اتاق نشیمن نشستن و بازی فوتبال از تلویزیون پخش میشه. هر دوتاشون آبمیوه جلوشون دارن و وقتی وارد میشم، سرشونو بلند میکنن. کولتر در حالی که گوشیشو درمیاره، میپرسه: «کلاس خوب بود؟ داریم پیتزا سفارش میدیم. همون همیشگی؟ آره، خوبه». کیفمو میذارم زمین و کفشامو با نوک پا درمیارم، بعد روبروشون رو مبل میشینم. کلت دوباره سرگرم گوشیش میشه و بعد اونو تو جیبش میذاره و برمیگرده سمت من. بروکس با لبخند رو لبش میگه: «استفی عزیزم، یه کم آشفته به نظر میای». چشمامو میچرخونم و بعد حرفمو میزنم. میگم: «از ریب و هانت خواستم که باهام ریاضی بخونن». یه بطری باز نشده رو از بروکس میگیرم وقتی بهم میده. بروکس میگه: «چی؟ چرا این کارو کردی؟ تو تا حالا از هیچکس نخواستی باهات درس بخونه.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
