فایل کامل رمان من بهی ام PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان من بهی ام PDF دارای ۶۰۴۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان من بهی ام PDF :

محمدعلی راسخ، نوه‌ی حاج وهاب ارجمند; مردی آرام اما پر از راز. وارثی که از هر سو مدعی داشت. وقتی پدربزرگم دختری را به عمارت آورد، به خاطر شباهتش با کسی از گذشته‌ام از او فاصله گرفتم، تا مبادا دردسری درست شود. اما روزی فهمیدم او تنها شبیه آن زن نبود، بلکه همان کسی بود که سال‌ها در سکوت و تنهایی دنبالش می‌گشتم; به او نزدیک شدم، عاشقش شدم; اما حاج وهاب اجازه نداد، هویتش را پنهان کرد و بین ما دیواری کشید. وقتی فهمیدم او واقعاً کیست و چرا به عمارت آمده، دیگر خیلی دیر شده بود. حاج وهاب با رازهایی که در سینه پنهان داشت، آینده‌ام را درست مثل گذشته‌ام تباه کرد. اما من دیگر آن مرد آرام و خاموش نبودم; من شدم وارثش. وارثی که هیچ‌کس یارای مقابله با او را ندارد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان من بهی ام PDF

صورت امیر عباس از عصبانیت سرخ شده، عضلاتش منقبض؛ تلاش بود که دستش روی صورت محمد علی نشیند. نمیدانست خانواده ی حمد علی از فریادهایی که زده، ناسزاهایی که بار حاج وهاب کرده و فشار عصبی که امشب به تنش وارد شده، نفس کشیدن هم برایش سخت است؛ کتک خوردن پیشکشن. درد بزرگی روی سینه اش سنگینی رد که هیچ کدام از آنها نمیدانستند. دست رسول هم نفس کشیدن را سخت؛ سر و گردنش بیرون زده بود، هنوز حرارتی که از گوش هایش بیرون میزد را حس میکرد. سعی کرد سرش را عقب بکشد تا هم امیر عباس دست بردارد و هم رسول بفهمد، اما خوب میدانست که با کاری که کرده، هر چند به خود حق میدهد به این سادگی رهایش نمی کنند. کشیدن سرش همراه شد با سوزش معده اش؛ باز هم رسول حرص زد. صورتش حالش را خواند: دوباره صداش بره بالا دیگه رو حرف حاجی پا نمیزارم.

صداش بره بالا خودم ساکتش; گفت و با خشم رو به محمد علی تو بیا: بخدا صدات در بیاد میزنم ناقصت میکنم که بخاطر تو التماس اون وهابو کردم نمیدونم هم چی جواب مش خلیل و عمه رو بدم. محمد علی ناتوان پلک بست؛ دلش میخواست تا میتوانست هر دویشان را به باد کتک و ناسزا میگرفت. آنها چه می دانند چه حالی دارد؟ چه میدانند شنیده؟ چه میدانند حالی از خانه تا اینجا آمده؟ وقتی از بیحواسی اش خیابانی پایینتر باک ماشینش خالی شده و مجبور شده از ترس تا اینجا بدود. با کنار رفتن دست های رسول، حجم و از هوا را به یکباره راهی سینه ی سوزانش کرد که دردش شتر کرد؛ دستی که حالا فکر میکرد مچش از زور دست رسول ورم کرده را به دیوار دادن. این کابوس در خانه کیایی ها بیداری کشیده بود برایش. سنگین بود و نتوانسته بود خودش را خالی کند. پدربزرگش زمانی که د آمدنش را فهمید اجازه نداد وارد ساختمان شود

اجازه نداد حضور برادرش و خانواده اش وارد شود چون خوب میدانست رفهایی میزند و امشب که خودش راه های فرارش را از این بسته، راه ورود خانواده ی برادر حاج وهاب را هم مسدود. و اگر نتواند کمترین کارش ایجاد یک جنگ داخلی در خانواده ی وحید ارجمند است و حذف آدمی که اسم محدیث را به زبان آورده از زندگی حاج وهاب!! حاج وهاب هم خوب میدانست که آمدن محمدعلی و حرف زدنش یعنی تمام شدن حضور سهراب؛ خوب میدانست محمد علی امشب میآید و دست نمیکشد. اما نمیخواست آشوب بپا شود؛ فقط می خواست وحید برادر کوچکترش چیزهایی بفهمد تا خودش سر فرصت او را برای; چه کسی بهتر از محمدع که در این چند سال خوب فهمیده بود بهترین فرد بعد از اوست. دست به دیوار با قدمهای لرزانی که از عصبانیتی که هنوز در  نگه داشته نتوانسته بود تخلیه اش کند از آنها فاصله میکرد

بیش از بقیه ی اهالی این عمارت حالش را میفهمند اما حالا پدربزرگش همان ها را برای کنترلش فرستاده بود کجا داری میری؟ بی توجه به فریاد امیرعباس به سمت پله میخواست حالا که فهمیده سهراب اینجا نیست و واقعا همه ی تلاشی که یک سال کرده را با کارش نابود کرده از آنجا برود تا شاید به روش دیگری آرام شود شاید بتواند وقتی دیگر با پدربزرگش حرف بزند شاید بتواند پستی سهراب را ثابت کند و به روشی دیگر خواهرش را از اینجا ببرد. فرق بود که یقه اش از پشت کشیده شده دوباره توسط رسول بادیگارد رانندهی مخصوص محدیث و مسئول امنیت عمارت و فروشگاه های پدربزرگش به دیوار چسبید. – نشنیدی؟ چته که گوه و به همه چی و طلبکاری؟ نمیفهمی بری آبروی ما رو بردی؟ حسابی انقدر پرویی؟ رو چه حسابی تو باید گند بزنی ما جمع بدهکارت باشیم؟ سکوتش رسول را عصبانی کرد جلو کشیدش دوباره محت از قبل کمرش را به دیوار کوبید.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.