فایل کامل رمان سوگلی معلم PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
8 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان سوگلی معلم PDF دارای ۱۲۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان سوگلی معلم PDF :

از همان لحظه‌ای که «مدی» دو ماه پیش به کلاس من منتقل شد، چیزی درونم تغییر کرد. نمی‌دانم چه بود، اما حضورش آرامشم را بر هم زد. او زیبا بود، باوقار و در عین حال ساده و بی‌ریا. چشمانش بی‌دفاع به نظر می‌رسیدند، اما در عمقشان رازی بود که نمی‌شد از آن گذشت. نمی‌دانستم چرا هر حرکتش ذهنم را مشغول می‌کرد. نگاهش، لبخند محتاطش، و طرز حرف زدنش; انگار هر لحظه، دیوارهای فاصله را در ذهنم کوتاه‌تر می‌کرد. من معلم او بودم، و او فقط شاگردی جوان اما بین ما، چیزی ناپیدا در جریان بود. گاهی از خودم می‌پرسیدم چرا این‌همه فکرش در سرم می‌چرخد؟ چرا نمی‌توانم بی‌اعتنا بمانم؟ شاید چون مدی یادآور چیزی بود که مدت‌ها از دست داده بودم: شور، سادگی، و نگاهی بی‌قید به زندگی. اما من می‌دانستم مرزی هست; مرزی که نباید از آن عبور کرد. و حالا، وقتی او از من خواست معلم خصوصی‌اش شوم، احساس کردم در آستانه‌ی تصمیمی ایستاده‌ام که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد;

خلاصه‌ فایل کامل رمان سوگلی معلم PDF

شونه لاکلن هم تراز با سر من بود و اگر اون تیر الان توی شونه لاکلن فرو نشده بود، توی مغز جنازه من بود. فقط اگر منو پشت خودش پناه نداده بود; حتی با فکر کردن بهش بدنم مور مور شد و لرزیدم و بعد با سرعت به سمت لاکلن رفتم. +یا مسیح لاکلن! شماها باید برین بیمارستان. شما احمقا دارین اینجا چه غلطی میکنین؟ پسری که بالای سر لاکلن بود جوری با چشم های گشاد نگاهم کرد که انگار با این طرز صحبت کردنم با رئیسش، آرزوی مرگ دارم. لاکلن فقط پوزخند زد و گفت: -نگرانیت منو تحت تاثیر قرار داد عسلک. فکر کردی میتونی بهتر از کانر انجامش بدی؟ من تقریبا میتونم باور کنم که همینطوره. لاکلن تقریبا نیمه هوشیار و نیمه مست بود. بطری رو از دستش قاپیدم و یک جرعه خودم ازش خوردم. +تو. به بچه ای که نمیدونست داره با زخم لاکلن چه غلطی میکنه اشاره زدم

و ادامه دادم: +تو دیوانه ای. ول کن زخمشو و گمشو برو. همین الان. -وای خداروشکر! پَنس و گیره ای که توی دستش بود رو به من داد و خودش بدو بدو کنان به طرف سطل آشغال رفت تا بالا بیاره. گوسفندای کله خر! لاکلن پرسید: -تو میخوای منو بخیه بزنی؟ یه جوری بهم پوزخند میزد که انگار بلد نیستم باید چیکار کنم. دلم میخواست یه سیلی جانانه بخوابونم توی گوشش اما با جاش روی دسته کاناپه نشستم و لاکلن رو هل دادم عقب تا به پشتی تکیه بزنه و منم بتونم کارمو بکنم. پَنس رو ضدعفونی کردم و کمی از خون های اطراف زخم شونه ش رو پاک کردم. لاکلن دستشو بالا آورد و مچمو محکم چسبید: -واقعا بلدی باید چیکار کنی عسلک؟ +فکر کردی از اون پسر بچه میتونم بدتر باشم؟ با دست به کانر اشاره کردم. اون پسر یه گوشه ایستاده بود و نمیتونست از خونی که کف زمین پخش بود

چشم برداره اما در عین حال به نظر میمومد که هرلحظه ممکنه غش کنه. بهش گفتم: +برو برای این مردها یه کم ساندویچ درست کن. نیاز دارن یه چیزی بخورن تا اونیکه به عنوان مسکن وارد خونشون کردن، پاک بشه. لاکلن خندید و کانر با تکون دادن سر حرفمو تایید کرد و با یک هدف و وظیفه جدید که بهش سپرده شده بود، وارد آشپزخونه شد. لاکلن غرید: -اگر چیزی بلدی بهتره اول به افرادم رسیدگی کنه. زخم من فقط یک خراش سطحیه. به تندی جواب دادم: +اول تورو درمان میکنم. پس بشین عقب و آروم باش. مطمئنا حس خوشایندی نداره. وقتی با ویسکی لوازم رو ضدعفونی کردم، بطری رو به لب های لاکلن چسبوندم تا یک قلپ دیگه ازش بنوشه. بعد کارمو شروع کردم. شونه ش داغون بود و زخمش دقیقا بالای عضله سرشونه ش قرار داشت. خون زیادی داشت ازش میرفت اما دیدن خون حال منو بد نمیکرد.

قبلا زیاد از این چیزا دیده بودم. لاکلن همچنان با دقت و از نزدیک داشت منو تماشا میکرد، انگار باورش نمیشد بتونم به زخمش رسیدگی کنم. هر چند لحظه یکبار از درد غرغری میکرد اما هیچوقت بهم نگفت که دست نگه دارم. بعد حدودا یک دقیقه ور رفتن با زخمش مطمئن شدم که درست گفته. هیچ گلوله ای توی شونه ش نبود و گلوله فقط پوست و گوشتش رو خراش داده. برای همین زخم رو کاملا ضدعفونی کردم و بعد رفتم سراغ بخیه زدنش. -این کارو از کجا یاد گرفتی باترفلای؟ پرسیدم: +دکتر کیلوری رو میشناسی؟ لاکلن محو تماشای من بود. چشماش با خستگی و کمی کنجکاوی سنگین شده بودن. فکر کنم همین کنجکاوی ظریف تنها چیزی بود که تا الان اونو بیدار و به هوش نگه داشته. جواب داد: -بله، میشناسم. توی لحنش احترام داشت و بنا به دلیلی که درک نمیکردم، شنیدن این اسم خوشحالش کرده بود.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.