فایل کامل رمان میراکل PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان میراکل PDF دارای ۱۳۶۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان میراکل PDF :
وقتی «لیو لئوکوف» در کلاب متعلق به برادرش، دست یک دزد خیابانی را رو میکند، هیچوقت تصورش را هم نمیکرد که همان لحظه، سرنوشتش برای همیشه تغییر کند. «مینا» دختر هجدهسالهای با موهای بلند و درهم و چشمان سبز و درشتی که از پشت آن موها به او زل زده تنها خواهشش این است که لیو کاری به کارش نداشته باشد. او میداند کارش اشتباه بوده، اما میگوید دزدیاش از سر ناچاری بوده؛ فقط میخواسته به اندازهی یک وعده غذا از کیف پرپول قربانیاش بردارد و باقی را برگرداند. در همان نگاه نخست، درخشش خاصی در چشمهای مینا، دلِ مردی را میلرزاند که سالهاست به سردی و بیاحساسی مشهور است. لیو، مردی سیوسهساله، پدر یک دختر سهساله و دومین پسر خانوادهای اصیل و ثروتمند روسی، ناگهان خود را مسئول زندگی این دختر خیابانی میبیند و در تصمیمی غیرمنتظره، درِ عمارتش را به روی او میگشاید.
خلاصه فایل کامل رمان میراکل PDF
به معنای واقعی کلمه گرسنه بودم. از آخرین باری که چیزی خورده بودم، روزها گذشته بود. هفتهی پیش خیلی مستأصل شدم و از توی آشغالها غذا خوردم و چند ساعت بعد، این استیصال تبدیل شد به پشیمونی، به خاطر غذای فاسدی که خورده بودم. از ناحیهی معده به شدت احساس مریضی میکردم و آخر سر بالا آوردم، طوری که شکمم خالیتر از قبل شد. نباید دوباره همچین ریسکی میکردم، ارزشش را نداشت. بیشتر از احساس بدبختی که داشتم، احساس ناامیدی میکردم. آماده نبودم که سرنوشتم را بپذیرم. با نهایت آرامش فهمیده بودم که اگر برای اوضاع فعلیم کاری نکنم، تبدیل به مرده میشوم. اولین مورد در لیستم، پیدا کردن غذا بود. دیر وقت بود. از صدای خیابانهای شهر کاسته میشد و تا آنجایی که میدیدم، چراغ نئونِ خیلی از مغازهها خاموش شده بودند. اگر میخواستم شانس این را داشته باشم که غذایی برای خوردن پیدا کنم
نیاز بود خیلی سریع خودم را تکان بدهم. آینهی تاشو را از جیب ژاکتم درآوردم و ریملی را که باعث سیاه شدن زیر چشمم از سه روز پیش شده بود، پاک کردم. به این آینه احتیاجی نداشتم که قیافهی بیحال با گونههای تو رفتهام را نشانم بدهد. احساس میکردم مثل به; بده. احساس میکردم مثل به اسکلت متحرک شدم. و دقیقاً هم شبیه یکی از آنها شده بودم. استخوانهایم به وضوح بیرون زده بودند. شانههایم معلوم بود و استخوان گونهام طوری تیز به نظر میرسید که انگار قرار است چیزی را ببُرد. بدنم را زیر پالتویی که در پناهگاه زنان داده بودند، مخفی کردم، اما صورتم را نمیتوانستم پنهان کنم. بازوهایم را دور خودم پیچاندم، بدنم یکریز میلرزید. راه افتادم توی خیابان. زیاد نرفته بودم که ظرفِ فشردهشدهای روی میزِ خارج از رستورانی، نزدیک جایی که تمام شب آنجا بودم، به چشمم خورد. چشمانم برق زد و معدهام شروع کرد به هیجانزده شدن.
وقتی که برش داشتم، احساس کردم چشمی دارد نگاهم میکند. صورتم را برگرداندم و پسری جوان را دیدم؛ سنش بیشتر از شانزده سال نمیزد و داشت نگاهم میکرد. وقتی فهمیدم او درست مثل من است، لاغر، کثیف و گرسنه. دلم میخواست تا جایی که میتوانم گریه کنم. میدانستم که احساس گرسنگی چطوری است، من برای سالها بود که این احساس را داشتم. قبل از اینکه چشمانش را به سمت ظرف غذا برگرداند، چند لحظه به من نگاه کرد. نمیتوانم این کار را بکنم; نمیتوانم این را ازش بگیرم و این کار را هم نمیکنم. من توی گرسنه ماندن مقام اول را داشتم. همانطور که احساس خستگی و ناخوشایندی پشت دهان و بینیم احساس میکردم، چانهام را به سمت ظرف تکان دادم و لبخند زدم. او آنجا ایستاده بود، با نگاهی خسته و داغان، و داشت خشکیِ بازویش را میخاراند. هیچکداممان حرکت نمیکردیم.
لحظهای خوشبینی به من ضربه زد؛ اگر او نخواهد ظرف را بردارد، من برش میدارم. در آخر قدمی جلو آمد و قسمتی از خودش را به من نشان داد. وقتی که داشت در ظرف را باز میکرد، شروع به صحبت کرد: ـ میتونیم با هم قسمتش کنیم. هر دو نگاهی به چیزی که پیدا کرده بودیم انداختیم. نگاهی به داخل جعبه انداختم؛ چند تکه سیبزمینی سرخکرده، کمی نان سفتشدهی ساندویچ و مقداری کاهوی پژمرده و قهوهایرنگ. پسرک برای پیشنهاد تقسیم کردن این غذای ناچیز با من، از خودش عصبانی شده بود. جعبه را به سمتم هل داد، اما من نمیخواستم با او شریک شوم. لبخند زدم. خندهدار بود کسانی که هیچ چیزی ندارند، همهچیزشان را برای کسی که احتیاج دارد پیشکش میکنند. کسانی که کمبود دارند، ولی به راحتی سهمشان را میدهند به کسی که نیازمند است. معدهام عصبانی شده بود و به هم میپیچید.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
