فایل کامل رمان شرزاد PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان شرزاد PDF دارای ۱۷۸۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان شرزاد PDF :
روایتی است از پروانهای که سالها پیش بال زد و امروز طوفانی سهمگین را برای ویرانی خانهی اردلان مجد برانگیخته است! در زمانی که نسل دوم این شراکت، امیر حافظ کبیر مردی از تبار دین و ایمان بهواسطهی چند برگ کاغذ بیارزش از سفیری گمنام، به گناه اردلان مشکوک میشود و برای کشف رازی هولناک سراغ زنی میرود… زنی که هرگز او را ندیده و نمیشناخته است؛ زنی که مدعی است تمام زندگیاش را به نیرنگ اردلان باخته، اردلانی که تا همان لحظه، خوشنامترین و معتبرترین مرد این شهر بهشمار میرفت. اما بازی از آنجا آغاز میشود که در میانهی این گردباد تقدیر، پیش از همه، او را در برابر دخترکی قرار میدهد که با تیغ زنجانش به شرارت شهره است… اما نه! شاید این کار دست سرنوشت نباشد، شاید تلهی شیطان باشد!
خلاصه فایل کامل رمان شرزاد PDF
پسرک از داخل لپش را گزید و با خود اندیشید چطور باید آن همه سیگار را که به وساطت عطر و آدامس از مادرش پنهان کرده، توجیح کند؛ که آن بندری دوست داشتنیِ کنار خیابان یادش آمد و لبخندی زد: – بندری خوردم؛ ولی تروخدا خودتو نگران نکن. دروغ هم نگفته بود! آن شبی هم که بندری خورده بود تا صبح از درد معده به خود پیچید؛ البته که همان لحظه هم میدانست چه سمی را دارد وارد بدنش میکند؛ اما چه میشد کرد که سیری دخترکِ با عزتنفس، مهمتر بود! – آخ علیرام؛ آخ از دست تو! چرب و چیلیتر از اون نبود بخوری؟ پسر آرام خندید و سر تکان داد: – داری میری خونه دایی اینا، دورت بگردم؟ فریبا آهی کشید و چشمغرهای به پسرش که باز داشت بحث را عوض میکرد، رفت. – تو حواست به خودت باشه نمیخواد دورت من بگردی; اره فردا صبح آش نذری دارن، دیگه گفتن منم از حالا برم; توئم شب میای!
علیرام متعجب چشم درشت کرد: – من کجا بیام؟ زن لیوان عرقنعنا و نبات را از روی اپن برداشت و دست علیرام داد؛ بعد همزمان که سمت اتاق میرفت پاسخ داد: – خونه داییت; شب، تنها خونه بمونی که چی بشه؟ بیا اونجا بلکه خدا یه نظری بهت کرد سروسامون گرفتی! علیرام پریشان از نقشه ای که مادرش برایش کشیده بود، اخم کرد و غر زد: – مادرم! مگه من بچهم که از شب و تنهایی بترسونتم؟ بعدشم الان ساعت چهاره، چند ساعت دیگه; – همین که گفتم! نمیای منم نمیرم! تراپیستش درست میگفت و فریبا واقعا نسبت به تنها دارایی ارزشمند زندگیاش، وسواس فکری پیدا کرده بود! علیرام هم این را به خوبی فهمیده بود که علیرغم حرص خوردنهایش لبخندی زد و سر تکان داد: – چشم عزیزم; شاید یکم دیر بیام؛ ولی میام. فریبا نفس راحتی کشید و با خیالی آسوده چادر الگانسش را از روی چوب لباسی برداشت و سر کرد
رمان شب طاهره
– اگه تونستی واسه شام بیا که زنداییت ناراحت نشه؛ اگه هم نیومدی غذا واسهت گذاشتم تو یخچال؛ باز زنگ نزنی آشغال ماشغال برات بیارنا! – اینم چشم; مطمئنی نمیخوای برسونمت؟ زن سری بالا انداخت: – نه خالهت پنج دقیقه دیگه میرسه; با مریم دارن میان خونه داییت، منم که سر راهم؛ بَرَم میدارن. علیرام متعجب ابرو درهم کشید: – مریم؟ کدوم مریم؟ زن کیفش را هم روی دوش انداخت و همزمان که نگاه آخر را روی صورت تپلِ منعکس در آینهاش میگرداند لب زد: – وا مگه چندتا مریم داریم مادرجان؟ مریم دخترخالهت! علیرام دست از گرداندن قاشق چایخوری در لیوان برداشت و معجون معجزهآسا را روی دراور گذاشت: – اون که همین یه ماه پیش وضع حمل کرد; نمیتونه درست رانندگی کنه، اتفاقی میفتهها! بذار خودم برسونمت. زن آرام خندید و در همان حین که پس از چند پیس ادکلن سمت درب ورودی خانه میرفت؛ گفت: – تو اون آتیشپاره رو نمیشناسی؟
خالهت میگفت سه روز پیش، کل فامیل شوهرشو دعوت کرده خونهش، خودشم غذا پخته! ماشالا از سه چهار روز بعد عمل سرپا شده;خب مادرجان کاری نداری؟ علیرام سری تکان داد و پیش از اینکه مادرش به خود بجنبد، خم شد و کفش های فریبا را مقابل پایش جفت کرد؛ زن هم حظ کرده از تربیت بینظیرش، بوسهای به موهای پسر زد: – دستت دردنکنه پسرم! همزمان با بلند شدن صدای زنگ موبایل فریبا، علیرام تبسیمی کرد و مهربان لب زد: – دورت بگردم مامان; برو فداتشم احتمالا خاله اینان که رسیدن. فریبا کفش های پاشنه پهنش را پوشید و گوشیاش را از جیب پشتی کیف بیرون آورد: – آره مادر خودشونن; پس حواست به همهچی باشه ها; شبم کت و شلوار بپوش و خوشگل کن؛ فامیلای زنداییت دختر زیاد دارن! علیرام ارام خندید و سری تکان داد: – ای به چشم! پس رسیدی یه زنگ به من بزن مادرم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
