فایل کامل رمان ر PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان ر PDF دارای ۱۸۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان ر PDF :

رمان «راز مایا» داستان زندگی نویسنده‌ای در تهرانِ امروز را روایت می‌کند که درگیر دوران سخت و پرچالشی از زندگی‌اش است. در ادامه، او با همسایه‌ای آشنا می‌شود و این آشنایی، سرآغاز سلسله‌ای از رویدادهای شگفت‌انگیز می‌گردد. ماجرا با روایت زندگی و خاطرات آن زن آغاز می‌شود و به شکلی ماورایی به سرگذشت شخصیتی در دوران ایران باستان گره می‌خورد. در این گذر، ژانر داستان دگرگون می‌شود و روایت از خاطراتی پرهیجان به عشقی عمیق و سپس به حماسه‌ای پرشکوه پیوند می‌خورد. کتاب بارها با رویدادهایی غیرقابل پیش‌بینی، خواننده را غافلگیر می‌کند و این غافلگیری‌ها تا واپسین صفحات ادامه می‌یابد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان ر PDFاز مایا

ساعت ۹شب در حالیکه از فرصتم برای خواب و خوردن شام استفاده کرده بودم حاضر و آماده پشت درب آپارتمان خانم محتشم بودم. بعد از احوالپرسی درست به همان جایی رفتم که بار قبل نشسته بودم. بوی خوشی در فضای آپارتمانش پیچیده بود. این بو را می شناختم و دوست داشتم. بوی چوب صندل بود و از عودی که در اتاق روشن بود بلند می شد.  چه عود خوشبویی روشن کردید خانم! واقعا عالیه! نظر لطف شماست. این عود دست ساز چوب صندل هست. یکی از دوستانم از هندوستان آورده. حالا که خوشتان آمده حتما یادم بندازید موقع رفتن به شما چنتایی بدهم. با هم چای خوردیم و کمی درباره هیپنوتیزم و روشی که قرار بود از آن برای ارتباط من با مایا استفاده کند صحبت کردیم. کمی هم درباره خودش صحبت کرد. شوهرش چند سال پیش بر اثر سرطان لوزالمعده درگذشته بود. دو فرزند هم داشت.

پسرش چند سال پیش به استرالیا مهاجرت کرده بود و در آنجا برای خودش تشکیل خانواده داده بود. یک دختر هم داشت که بتازگی ازدواج کرده بود و به همراه همسرش که رئیس بانک بود به شهر سمنان رفته بودند. کم کم احساس کردم اگر یادش نیندازم خودش درباره موضوع اصلی امشب صحبتی نمی کند. قرارمان این بود که ماجرایی که سالها پیش برایشان اتفاق افتاده بود را برایم تعریف کند. خانم محتشم الوعده وفا! داستان اون ماجرا! نمی خواهید تعریفش کنید؟ بله بله، به شما گفتم که براتون تعریفش می کنم. راستی اسم من روژان هست. میتونی به همین اسم صدام کنی. و اما ماجرایی که دوست داری دربارش بدونی: تقریبا بیست سال پیش همسر مرحومم منوچهر با یکی از دوستانش در بازار یک تولیدی لباس راه اندازی کرد. تقریبا تمام سرمایه اش را برای راه اندازی آن کارگاه گذاشته بود. منوچهر امید زیادی برای موفقیت و پیشرفت در کارش داشت

رمان ذهن خالی

و خیلی برای پیشبرد کارش تلاش می کرد. برندش را به نام “نیکان جامه” ثبت کرد. برندی که لباس های مردانه تولید می کرد. برنامه ریزی کرده بود که بعد از چند سال بتواند محل کارگاه که اجاره ای بود را بخرد. بعد از دو سال از شروع کارش، درست زمانی که اجناسشان داشت در بازار جا می افتاد و ثمره تلاش هایش داشت به بار می نشست، شریکش که یاسر نامی بود در حقش نامردی بزرگی کرد. پول خرید پارچه هایی که در تولیدی مصرف می شد را از دسته چک منوچهر پرداخت می کردند. به پیشنهاد یاسر آنها یک بار سنگین از انواع پارچه را بصورت چکی خریداری کردند. یاسر که از قبل برای کلاهبرداری همه چیز را آماده کرده بود به منوچهر گفت که پارچه ها را به انبار یکی از آشنایانش می فرستد. بعد از خرید بزرگی که انجام دادند یاسر گفت که چند روزی به سفر می رود و بر می گردد. اما یاسر هیچ وقت از سفری که گفته بود برنگشت و منوچهر ماند

و چک هایی که یکی پس از دیگری باید پاس می شدند. برای پاس کردن چکها نیاز بود تا پارچه ها به کارگاه برسند و با فروش اجناس سرمایه لازم تامین شود ولی دیگر کار از کار گذشته بود. یاسر پارچه ها را همان موقع زیر قیمت فروخته بود و پول ها را برداشته و به خارج از کشور رفته بود. کلاه چند نفر دیگر را هم در بازار برداشته بود. زندگی ما تیره و تار شده بود. منوچهر داشت سکته می کرد. موعد چک ها یکی یکی از راه می رسید و او نمی دانست چطور باید از پس آن ها بر بیاید. چنتایی از چک ها را با فروختن طلاهای من پاس کردیم. اما مبلغ سنگینی هنوز مانده بود. منوچهر به لحاظ روحی از هم پاشیده بود و دل و دماغ رفتن به کارگاه را هم نداشت. خود من هم خیلی ناراحت بودم ولی تمام تلاشم را می کردم تا منوچهر را سرپا نگهدارم و به او دلداری بدهم. بعلاوه ما دو فرزند کوچک داشتیم و باید به آنها رسیدگی و توجه می کردیم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.