فایل کامل رمان رسوخ PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
6 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان رسوخ PDF دارای ۱۶۲۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان رسوخ PDF :

چشمانش… آه، همان چشمان کافی بود تا جنگی برپا شود؛ جنگی میان چند مرد، برادری که هابیل و قابیل‌وار برادر خویش را دشمن گیرد، و خون‌هایی که میان طایفه‌ها ریخته شود. آرامشی که در عمق نگاه آن الهه زیبایی موج می‌زد، در هیچ‌یک از قصرهایم، جزیره‌هایم، زنان و دلربایی‌های پیرامونم یافت نمی‌شد. من محکوم بودم به تصاحب آن نگاه جادوگر، آن کهربایی افسونگر. و اگر خدای آن فرشته می‌خواست آفریدگانش را از دست من برهاند، تنها راهش این بود که خودِ آن دختر را به من بسپارد…

خلاصه‌ فایل کامل رمان رسوخ PDF

آخر، او تنها کار خیلی خطرناک، استرس‌زا و گناهکارانه‌ای که در خیال خودش خیلی هم ریسک داشت انجام داده بود، رساندن تقلب در امتحان‌های درس عمومی دانشگاه به دوستش بود. بعد از انجام آن، عذاب وجدانش رهایش نمی‌کرد و هر بار از کارش پشیمان می‌شد. اما نسرین، دوستش، هر دفعه کنارش می‌نشست و با کلمات وسوسه‌انگیز، او را دوباره به همان کار وامی‌داشت. حال که فکر می‌کند، دوردست آن روزهایی را می‌بیند که دنیایش تنها در یک خانه ویلایی گرم و صمیمی خلاصه می‌شد؛ جایی که بوم و قلم‌موهایش و رنگ‌ها جزو گنجینه‌هایش بودند. چقدر دور بود روزهایی که با آقاجانش و برادرانش خوش‌گذرانی‌های ساده و کوچک داشت و چقدر کنار هم بودنشان لذت‌بخش بود. تنها دغدغه آن روزهایش، ترکیب رنگ‌ها و جمع کردن کلکسیون زیبایی از بوم‌ها، قلم‌موهای مرغوب و رنگ‌های گران‌قیمت بود.

آه، ای دنیای ظالم، تو چه‌ها که با سرنوشت انسان‌ها نمی‌کنی! با ایستادن ماشین، به خودش آمد و از فکر کردن به گذشته و سرنوشتش دست کشید. خوشش نمی‌آمد که در را برایش باز کنند، جلویش خم و راست شوند یا او را «خانوم خانوم» صدا کنند. دلش یک زندگی معمولی می‌خواست؛ زندگی آرام و بدون کشش و کنش، بدون استرس و ترس از دست دادن عزیزی. اما چه کاری می‌توانست بکند؟ در این مورد، هرچه بحث کرده بود فایده‌ای نداشت. اصلاً دلش نمی‌خواست با اعتراض به باز کردن در ماشین و تشریفات، فاجعه‌ی دفعه‌ی پیش تکرار شود. وقتی به آن اتفاق ماه قبل فکر می‌کرد، حالش بد می‌شد و نمی‌خواست دوباره تکرار شود. ماه قبل، وقتی در حیاط عمارت قدم می‌زد و از باغچه نسبتاً بزرگش که تمام گل‌ها را خودش کاشته بود لذت می‌برد، سهیلا، دختر تازه‌وارد به کادر خدمه، به همراه دو بادیگارد از خرید بازمی‌گشتند.

با لبخند به سویشان رفت و به زور پاکت‌های خرید را برداشت تا بار کمتری بر دوششان باشد، اما جلوی پایش را ندید و افتاد. تنها کمی از کف دستش پوستش کنده شد. سهیلا نفس‌های حبس‌شده‌ی دو جوان را که سخت نبود تشخیص دهد، شنید. با اینکه کف دست و زانوی راستش کمی می‌سوخت، سریع از جای خود بلند شد تا او نفهمد و وارد عمارت شود. اما نمی‌دانست چگونه همیشه او از همه حس‌ها و احوالاتش باخبر بود. انگار بو می‌کشید. شاید قطعه‌ای به او وصل شده بود که خطر را هشدار می‌داد؛ یا چیز دیگری! هرجا که در خطر و سختی بود، او همیشه سریع به کمکش می‌آمد. وقتی دید او با عجله از پله‌های زیرزمین عمارت بالا می‌آید، رنگش پرید. حس می‌کرد او با عجله به سمتش آمده و بدون حرفی کنار او ایستاد، کف دستش را گرفت و بررسی کرد. اخم میان ابروهایش به گره‌ای کور و عمیق تبدیل شد.

امان از شانس بخت‌برگشته‌ی آن سه نفر! انگشتش را روی زخم دستش گذاشت و آخی نابجا از روی درد، باعث شد که او، که معمولاً مهربان بود، به جگواری درنده تبدیل شود؛ آماده‌ی حمله. همیشه همین‌طور بود؛ هرگاه حس می‌کرد کسی یا چیزی قصد آسیب رساندن دارد، سینه‌ستبر و عضله‌ای‌اش را جلو می‌داد، زاویه‌ی سرش کمی سمت چپ مایل می‌شد و با نگاه خونسرد و خون‌خوارش، موجود مقابل را ارزیابی می‌کرد. بدون هیچ رحمی، سه تیر به پای آن سه نفر شلیک کرد. تا یادش آمد که برایشان اشک ریخته بود، به خودش آمد. امروز زیادی به گذشته فکر می‌کرد، طوری که از زمان حال غافل شده بود. نمی‌خواست این جوانان هیکلی به خاطر او مجازات شوند. از اتومبیل گرانقیمت و لوکسی که در آن نشسته بود، پیاده شد. با تمام نیرو تلاش کرد نارضایتی‌اش را پشت لبخندی مهربان پنهان کند.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.