فایل کامل رمان شادمانه PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان شادمانه PDF دارای ۹۷۷ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان شادمانه PDF :
نوا بعد از پنج سال غربت در آلمان، پا به خاک ایران میگذارد تا امانتی را به دست بهارین بسپارد؛ امانتی که سرآغاز ماجرایی تازه در زندگیاش میشود. با همراهی حریر، دیدار و فرانک، قدم به مسیری میگذارد که او را روبهروی بزرگترین امتحان دلش قرار میدهد؛ دل سپردن به مردی که شاید سالها پیش، منطقش او را از چنین خطری بازمیداشت، اما این بار دل پیش از عقل تسلیم شده است. در این میان، بهارین با قلبی پر از سؤال، در انتظار پاسخی از عارف مانده؛ مردی که تنها پلی به سمت او پیامهای مجازیست. پیامهایی که حالا روزهاست بیجواب مانده و او را در سرگردانی و بیقراری میان امید و تردید آویزان کرده است.
خلاصه فایل کامل رمان شادمانه PDF
اون موقع که فاز استقلال برداشته بودی و نمیخواستی از کاکات پول بگیری، دهن ما کف بود و بهت گفتیم، اما تو کار خودت رو کردی. نوا ابرو بالا داد و با منطق خودش گفت: – جای پسرم خالی… کاش نفروخته بودمش. کار درست رو انجام دادم. قبول نمیکردی؟! پس چرا وقتی من میخواستم کرایه خونه بهت بدم، مهم اولشه… تازه اگه کاکام باهات حرف نزده بود، آخرش که دادی، که هنوز درگیر بودیم. خب حالا زن کاکات چطوره؟ حریر از شنیدن این لفظ از زبان جدی نوا به خنده افتاد و چون رانندگیاش به شدت تحت تأثیر حالات درونیاش بود و سر همین قضیه هم کلی با آزاد درگیری داشتند، یکدفعه ترمز کرد و تن هر دویشان با هم به جلو کشیده شد. نوا دستش را به داشبورد گرفت و صاف نشست؛ حریر همانطور خمیده روی فرمان مانده بود. شانس آوردند که هنوز توی خیابان فرعی نزدیک خانهشان بودند
و جز یک ماشین که با فاصله پشت سرشان بود، خطر دیگری نبود. نوا که بیشتر از خندهی حریر، خندهاش گرفته بود، گفت: – خل ببینم به کشتنمون میدی حالا؟ آخه خودم هنوز جرئت نکرده بودم اینجوری صداش کنم… وای خدا… قیافهی حدید دیدن داشت. گذاشته بودم این دفعه توی فرودگاه سوپرایزش کنم و خندهاش تا چند ثانیه بعد هم ادامه داشت و اگر راه نبودند، بیشتر هم طول میکشید. – چه جوری با رانندگی کردن تو کنار اومده؟ – شادمانه گفت حریر. – اومده؟ – نوا پرسید. حریر کنار کشید و دیگر مهلت نداد تا نوا جوابش را بدهد، دکمهی پخش را لمس کرد و باز صدای ستار در ماشین پیچید، البته این بار در پسزمینه صدای حریر به سختی شنیده میشد. نوا سرش را تکانی داد و حواسش را به خیابان داد تا در صورت نیاز بتواند هشداری به موقع بدهد. چند سال دوری، چشمهایش را به خیر شدن و خیره ماندن ترغیب میکرد
به مقایسه و تجدید خاطره؛ در نتیجه خیلی هم نتوانست هوشیار بماند و همین که ماشین سالم به مقصد رسید، خدا را شکر کرد و پیاده شد. بیرون، کافه شلوغ بود؛ شلوغتر از تصویری که از چند سال پیش در ذهنش مانده بود. تفاوت دیگری هم بود؛ طراحی فضای سبزی که حریر برای ورودی کافه انجام داده بود و عکسهایش را قبلاً دیده بود. یاد غیبتهای صغرا و کبرا و سرزدنهایشان به نیابت از او به اینجا، صورتش آورد و صدای حریر از پشت سر، به زمان حال برگرداند: – ای زندگی، چرا سر کار نیستی پس؟ نوا برگشت و آزاد را دید که از روبهرو میآمد. از بس حریر عکسهای دونفرشان را برایش فرستاده بود، اصلاً با تغییراتش که خیلی هم نبودند، غریبه نبود. آزاد هنوز همان آدمی بود که برای همه یک تصویر بیرونی تودار و عنق داشت و فقط در مواجهه با حریر یک آدم دیگر میشد، مثل همین حالا که چشمهایش جز حریر نمیدید و گوشش جز صدایش را نمیشنید.
نوا داشت توی ذهنش روزی را دوره میکرد که حریر گریان با خودش به اینجا آورده بود تا قبل از دستگیر شدن توسط حدید بتواند از آزاد خداحافظی کند. شارژرم تو سوئیت جا مانده بود. حریر تیمچرخی زد و دستش را سمت نوا گرفت: – ببین، آقاجونم اومده. آزاد با حسی از تردید مسیر دست حریر را دنبال کرد و به نوا رسید. ابروهایش که بالا رفتند، نوا به طرفشان برگشت. حتی به پیروز هم خبر سفرش به ایران را نداده بود. چند ساعت پیش، نیمههای شب به خانه رسیده و کلید بیاستفاده ماندهی این پنج سال را فقط در قفل فرو کرده بود، بعد هم با خانواده کاشف رو شده بود. آشنایانی که بعد از چند سال از نزدیک دیده بود، دیدن دوقلوها حس خوبی داشت، مخصوصاً که خاطرات شب زایمان مادرشان خیلی خوب توی ذهنش مانده بود: پسرک خوابآلود و چسبیده;
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
