فایل کامل رمان قرار قلب های ما PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان قرار قلب های ما PDF دارای ۳۶۳۴ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان قرار قلب های ما PDF :

چهار سال پیش، تنها یک ماه پس از رفتن ساره، چند نفر از دوستان و هم‌کلاسی‌هایش ناگهان اخراج شدند. امروز، همان افراد در موقعیت‌های مهم کاری به‌سر می‌برند; تا اینکه همگی در یک بازه‌ی کوتاه گرفتار بحرانی مرموز می‌شوند. در حالی که تک‌تک‌شان دنبال راه‌نجات هستند، دعوتنامه‌ای بی‌نام و نشان به دستشان می‌رسد؛ آدرسی ناشناخته، همان مکانی که آخرین بار پیش از اخراج در آن گرد هم آمده بودند. اما ورودشان به جلسه کافی نیست؛ چرا که میزبان اعلام می‌کند گفت‌وگو باید با حضور فرد دیگری آغاز شود. فردی که نامش همه‌چیز را به لرزه می‌اندازد: ساره طریقت. دختری که بعد از ترک دانشگاه، هیچ‌گاه سراغشان را نگرفته بود;

خلاصه‌ فایل کامل رمان قرار قلب های ما PDF

مامان از کنارم با کنجکاوی رد شد و به فرزین که عافیت باشد می‌گفت داشتم کلیدهای انباری را از جا کلیدی برمی‌داشتم. همزمان هم به مخاطب خوش‌اخلاق پشت خط دوباره می‌گفتم داداش چه پیغامی داده است. حرفم تمام نشده بود که فرزین حوله دور کمرش بیرون آمد و اشاره کرد گوشی را بدهم دستش. پرسید: – کجا میری؟ لب زدم: انباری. و تا او مشغول صحبت شود، بدون آسانسور از پله‌ها پایین رفتم. بهتر بود از همین حالا شروع کنم و به فکر کم کردن سایز باشم. با رسیدن به همکف، لرزی به تنم از سرمای هوا افتاد و به سرعت سمت انباری‌ها رفتم. ته پارکینگ‌ها بود که آن را باز کردم و از دیدن کارتن‌های چسب‌کاری شده غمم گرفت. روی همه را با ماژیک نوشته بودند: «وسایل اکرم». یادم بود که سوده گفته بود صاحبخانه‌ی جدید خانه‌مان لطف کرده بود و وسایل شخصی و ضروری را بسته‌بندی کرده و فرستاده بود برایمان.

مقداری از وسایل خانه‌ی سوده بود و مقداری هم اینجا و خانه‌ی بقیه‌ی خاله و دایی‌ها. به دلیل روی هم بودن کارتن‌ها، چند تایی را کنار زدم و بدون توجه به خاکی شدن دستم، از دیدن اسم دفتر فرزین و لوازم ساره قلبم درد گرفت. با تلاش زیاد کارتن‌های فرزین را کنار گذاشتم تا ببرم بالا و با دقت بررسی کنم. امکان بودن اطلاعات کاری زیاد بود که با گوشه‌ی کلید، چسب‌ها را پاره کردم و از دیدن لپتاپ و کیس لبخند زدم. خدا را شکر این‌ها از بین نرفته بودند. سراغ دو کارتن مربوط به خودم که رفتم، به یکی از همسایه‌ها سلام دادم و همانجا پای انباری کارتن را باز کردم. دست به جزوه‌ها و کتاب‌ها کشیدم؛ همه مربوط به زمان دانشکده بود. بیرون‌شان آوردم و چند تا فلش و لپتاپم که پیچیده شده بود دور ضربه‌گیر، لبخندم را جای غم و ناراحتی نشاند. به جز آن جزوه‌ها و کتاب‌ها که یادم انداختند چقدر در تلاش بودم

باقی وسایل را بردم کنار آسانسور تا ببرم‌شان بالا. آخر سر هم حین قفل کردن انبار، هر چه که کنار گذاشته بودم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. ماشینی که دیروز محمد منصور داده بود دست فرزین پارک بود. از کنارش رد شدم و با نگاه به دمپایی‌های لاانگشتی و انگشت‌های لاک زده و سر شده از سرما در حیاط را روی هم گذاشتم و به سرعت و بدون توجه به اطرافم، سمت سطل زباله‌ی مورد نظر رفتم. به خاطر اول صبح بودن، رفت و آمدی در آن اطراف نبود. با تکان دادن خاک دستم، به همان سرعت که برگشتم، از دیدن محمد منصور کنار در جا خوردم. من را دیده بود که دست خاکیم را به شالم کشیدم، به لباسم، و سعی کردم کمی عادی باشم. طبق معمول مرتب بود و اتو کشیده. یک بافت روشن پوشیده بود و برق کفش‌هایش چشم من را گرفت که انگشت‌های پایم بیرون بود. رسیدم دم در و وقتی داشتم سلام می‌کردم

در حیاط را برایم با دستش نگه داشته بود. – زباله‌ها رو شب میندازن بیرون… اونم که کار آقایونه… نگاهش کردم و ایستادم. – اینا جا گرفته بودن… تاریخ مصرفشون گذشته بود. با سرش دوباره اشاره کرد داخل حیاط شوم و جدی‌تر از قبل پشت سرش و اطراف را نگاه کرد و پشت سر من داخل شد و در را بست. منتظرش ماندم تا برسد بلکه فرجی شد و کمک کرد کارتن‌ها را بگذارم آسانسور و ببرم بالا. – نمی‌دونستم پایین هستین… تا داداش آماده بشن، بفرمایین بالا… تا دم آسانسور همراهم شد و از دیدن کارتن‌ها بدون مقدمه پرسید: – یه چیزی فکرمو مشغول کرده… دوست داشتی جواب بده. – در مورد اختیارات همکار جدید؟ لبش کش آمد و ساعدش را بالا داد و ساعتش را نگاه کرد. – دوستای دانشکدت دیگه سعی نکردن باهات ارتباط بگیرن؟ جا خورده از سوالش جدی شدم و گفتم: – اونا دوستام نبودن…

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.