فایل کامل رمان پرو PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان پرو PDF دارای ۱۹۵۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان پرو PDF :

شبی پاییزی، در تاریکی سنگین کوچه‌های جنوب شهر، کارگردان جوانی برای تحقیق پایان‌نامه‌اش و به توصیه‌ی استاد، پا به تکیه‌ای قدیمی می‌گذارد. در همان حوالی، دختری از خانه‌ای بدنام سر راهش سبز می‌شود… دختری بی‌باک که ورودش، صحنه‌ی تازه‌ای را آغاز می‌کند؛ صحنه‌ای که مرد را میان سرگذشت کسانی می‌کشاند، که گمان می‌کرد هیچ نسبتی با او ندارند… اما اشتباه می‌کرد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان پرو PDFاز در تاریکی

انقدر نگاهش کرد تا ماشین سیاه او در شلوغی خیابان گم شد. فرناز آرنجش را گرفت و به طرف خودش کشید. ــ کی بود جانا؟ باز گرفتار نشی یه وقت؟ هر دو به یک چیز فکر می‌کردند؛ به روزها و ماه‌هایی که جانا زده بود زیر همه‌چیز و از همان روزهای اول زندانی شدن پدرش، درگیر ماندن یا نماندن شده بود. به دعوا با عمه‌اش، به طلاقی که می‌خواست، به بگومگو با مادربزرگش، و به آدم‌هایی که یکهو از دل زندگی‌شان درآمده بودند و حالا می‌خواستند تلاش‌های صنفی پدرش را به گروه و دسته‌ی خودشان وصل کنند. شانه بالا انداخت و خودش را زد به بی‌خیالی: ــ نه بابا، فکر کنم بدبخت بود، همین. فرناز مثل همیشه  به‌راحتی گول نقش‌بازی‌اش را خورد، چشم درشت کرد و گفت: ــ عاشق تو؟ لابد موش‌کوری چیزی بوده!

جانا خندید و هلش داد سمت در: ــ برو سر کارت، تو خوبی که از بس صبح تا شب نمونه‌های مردم رو می‌گیری، رنگ و روت پریده. فرناز چینی به بینی‌اش انداخت و جلوتر از او از راهرو بیرون آمد: ــ بی‌ادب! بعد کمی مکث کرد و با نگرانی پرسید: ــ حالا کجا میری؟ قدم‌های جانا متوقف شد. فرناز خبر داشت از اوضاع نابسامان خانه‌شان؛ همان دیشب هم اگر چاره داشت با او تماس نمی‌گرفت. بی‌آنکه نگاهش کند، گفت: ــ میرم موسسه; اونجا باشم بیشتر کار میدن. فرناز با تردید پرسید: ــ شب; شب چی؟ جانا دستش را توی جیب روپوش مشت کرد: ــ برمی‌گردم خونه. کیف کردم شر اون پیرمرده رو کم کردم. با عجله به طرفش آمد و زیر لب گفت: ــ برو، سالن تزریقات اون بچه‌ها هنوز منتظرن. وقتی وارد سالن تزریقات شد

نسیم زیر لب غر زد: ــ نیم ساعته اون دوتا بچه رو معطل کردم تا برسی. مادره خیر سرش انقدر بهشون غذا داده که نمیشه رگشونو پیدا کرد. جانا به دوقلوهای دختری که با بی‌حالی روی صندلی نشسته بودند نگاه کرد؛ نسیم حق داشت. مادرشان همان‌طور که حالشان خراب بود باز به آن‌ها آب‌میوه می‌داد. ــ خانم، بچه‌ها رو روی تخت بخوابونید، الانم بهشون آب‌میوه ندید، مگه استفراغ ندارن؟ مادر با اخم جواب داد: ــ همکارتون انقدر طولش داد که ضعف کردن! جانا سرم‌ها را از روی میز کنار تخت برداشت تا آماده کند. دلش از گرسنگی و درد می‌پیچید. در گوش‌هایش، صدای میرمیران، میان طبل و دهل می‌پیچید: «ای رزم‌نوازان، بنوازید!

به شیپور، به طبل بکوبید، شوم یکسره مسرور; زره بر تن، سنج بنوازید; با هم بنوازید، شود دیده پر از نور;» با اینکه مثل روشن شدن شب، محال بود، اما باز بی‌دلیل چشم گرداند تا شاید یک‌بار دیگر آن سیاهی‌ها را در گردی صورت کسی ببیند; و نبود. هزار بار به گوشی‌اش نگاه کرده بود، و بارها به هوای برداشتن چیزی از ماشین، سرک کشیده بود به بیرون، اما چیزی ندید. دوباره گفت: ــ خانم، بچه‌ها رو روی تخت بخوابونید، آب‌میوه هم ندید لطفاً، استفراغ دارند. مادر با اکراه بچه‌ها را روی تخت خواباند. جانا سرم‌ها را آماده می‌کرد، اما ذهنش هنوز درگیر آن لحظه بود; صدای طبل و سنج هنوز در گوشش می‌پیچید و میان آن صدای بم، جای خالی آن چهره‌ی تاریک، بیشتر از همیشه خودش را نشان می‌داد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.