فایل کامل رمان سیاه سرکش PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان سیاه سرکش PDF دارای ۳۲۲۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان سیاه سرکش PDF :

سرنوشت برای روسلا پیچیده‌تر از همیشه شده؛ در لحظه‌ای که شکارچیان به همسرش و آرشام یورش بردند، یاشار ظاهر شد و آن‌ها را نجات داد… کسی که سال‌ها پیش باعث مرگ پدر و مادر روسلا بود و حالا با دینی سنگین در برابر او ایستاده. یاشار ادعا می‌کند دیگر نه توان پیشگویی دارد و نه می‌تواند اسرار گذشته را آشکار کند. روسلایی که در آغوش همسرش به مرز مرگ رسیده بود، در آخرین ثانیه از چنگ مرگ گریخت، اما آرامش او دیری نپایید… اکنون ارتش طوفان در برابر عمارتش قد علم کرده و کارلوس، ژنرال بی‌رحم طوفان، در پی به زنجیر کشیدن جفتِ انتخابیِ طوفان است… تا مراسم احیا را آغاز کند.

خلاصه‌ فایل کامل رمان سیاه سرکش PDF

مرور کردم… آن‌قدر مرور کردم تا زانوهام درد گرفت. خودم را بغل گرفتم. هر بار که به داخل آلاچیق برگشتم، امیرحسین شیفت را گرفته بود. عصا را به تیرک تکیه دادم. پالتوی زمستانی‌ام گرم و نرم بود و حرارت بدنم را حفظ می‌کرد. ویدا کمکم کرد روی بالش‌ها کنار زغال بنشینم، مونا چای ریخت و ندیمه‌ی دیگری برایم کیک و کوکی داغ آورد. میل به خوردنم دوچندان شده بود؛ بدنم به‌شدت کمبود داشت. قدرتَم یک‌بار تا صفرِ خالص پایین رفته و حالا در حال بازیابی بود؛ جونم را می‌مکید تا زنده بمانم. مادرم دارچین و هل در چایم ریخت و حین اینکه موهایم را کنار می‌زد، پیشانی‌ام را بوسید و کنارم نشست: – برگردیم داخل… خیسِ عرق شدی دخترم. – خوبم مامان… باید حرکت کنم، تمام ماهیچه‌هام گرفته و درد می‌کنه. دستش را گرفتم و روی گونه‌ام گذاشتم. اشک دوباره در چشم‌هایش حلقه زد و بینی‌اش را بالا کشید: – چقدر سختی کشیدیم…

چقدر اذیت شدیم… می‌دونی چقدر سخت گذشت که تو… تو اون‌جا… قطره‌ای اشک از چشم‌هایش چکید. نیم‌خیز شدم، بینی‌اش را بوسیدم و سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. – دوستت دارم مامان. – قربونت برم… منم دوستت دارم عزیزم، منم دوستت دارم… دورت بگردم دخترم. ازش نپرسیدم شب از ترس چه کابوسی خواب را به خودش حروم کرده… نپرسیدم چرا تو چشم‌هایم عمیق نگاه نمی‌کند. نپرسیدم چون یادم بود آن صحنه‌ی آخر را با جزئیات در ذهن داشتم… مادرم نیشگونی نامحسوس از امیرحسین گرفت. – راستی برنامتون چیه؟ تو و رضا می‌خواین چیکار کنین؟ نگاهم را بالا آوردم؛ برادرم محجوب و باحیا باز هم به جای چشم‌هایم به وسط پیشانی‌ام خیره بود. امیرحسین به فنجان اشاره کرد. فنجان را بین انگشتانم گرفتم؛ بخارش بوی دارچین و هل می‌داد. – نمی‌دونم… هنوز در موردش صحبت نکردیم.

– خب، نمی‌خواین صحبت کنین؟! اوضاع دالیا رو‌به‌راهه… الان دیگه می‌تونین بسپارین. امیرحسین شانه‌ای بالا انداخت و به پشتی تکیه داد: – نمی‌دونم… کارلوس، یا هرکسی که شایسته‌ی این سلطنته. مشخص بود می‌خواست مزه‌ی دهنم را بفهمد؛ چیزی که توی این هفته همه دوست داشتند بهش پی ببرند. – تهدیدی وجود نداره. تو و رضا می‌تونین برگردین… همه چی به خودتون بستگی داره. صدای بوف‌بوف از بیرون به گوشم رسید. نگاهم را بالا بردم. بوی جادوی طوفان، با ردی از برف و سرما، به داخل خزید. پتوهای کلفت زمستانی که جلوی ورودی آویزان بود، کنار رفت و قامت مهشید ظاهر شد. از دیدن جماعت لبخند زد: – ببخشید بد موقع اومدم؟ مادرم بلند شد. امیرحسین هم به پا ایستاد و من همچنان نگاه مردانه‌اش را تو آن پالتوی مشکی براق، با خزهایی روی یقه و سرآستین‌ها، برانداز می‌کردم.

– نه، ما دیگه داشتیم می‌رفتیم برای شام اولیه‌ی شاه‌مه. شما یکم استراحت کنین. رفتند. رضا با مکث کفش‌هایش را درآورد و کنارم نشست. – عزیز دلم، چطوری؟ دستش از پشت کمرم رد شد و بغلم کرد. بهش چسبیدم و گفتم: – با دیدن تو، هر روز بهتر از دیروزم… داشتم به این فکر می‌کردم که این روزها همه چیز خوبه… رنگ آرامشه… حس خوبی دارم… قدرتم داره بازیابی می‌شه… مطمئنم مادیانم به‌زودی قابل حس خواهد بود. این‌بار ساکت ماند؛ انگار برای این سؤال جوابی توی چنته نداشت.
سکوت روی دقایق نشست. من تمام مدت انتظار جواب را از چشم‌هایم دور کردم. بالاخره نفس عمیقی کشید و اخم‌هایش درهم شد: – ما متعلق به بستیم… روستا… قرارمون همین بود. – قرارمون چی بود؟ اینکه دشمن از بین بره و تو قدرت‌های طوفان رو برگردونی به کارلوس و برگردیم… ولی آیا می‌تونی این‌کارو بکنی؟

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.