فایل کامل رمان ستاره ها که ببارند PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان ستاره ها که ببارند PDF دارای ۱۵۳۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان ستاره ها که ببارند PDF :
پگاه دختری خودساخته است که با مرگ ناگهانی پدر و مادرش در یک تصادف همهچیزش فرو میریزد. اما راز پشت این واقعه از راه میرسد: راننده ماشین نهتنها مقصر، بلکه قاتل است. خانوادهی او برای کسب رضایت، به جای همدلی، با زورگویی رفتار میکنند. درست در این فضای پرتنش، مردی مرموز وارد زندگی پگاه میشود؛ بادیگاردی که خود را غریبه معرفی کرده، اما در حقیقت برادر ناتنی همان قاتل است. او با نقابی بر چهره، به پگاه نزدیک میشود، بیآنکه بداند این نزدیکی، سرنوشت هر دو را وارد بازی خطرناک عشق و حقیقت خواهد کرد.
خلاصه فایل کامل رمان ستاره ها که ببارند PDF
فرصت داشت بخوابد و چمدانش را برای پرواز فردا شب ببندد. ـ به جان خودم مشغولم، وگرنه میدونی که من واسه خاطر تو دنیا رو به آتیش میکشم. دمبلها را کنار باقی وزنهها روی زمین میگذارد و گوشی را با انگشت اشارهی دست راست کنار گوشش ثابت نگه میدارد. سیمین حرفی نمیزند اما صدای نفسهایش نشان از جاری شدن اشکهایش دارد. این خصلتش را دوست نداشت؛ سیمین هیچوقت نتوانسته قوی باشد، همیشه اشکش دم مشکش بود. او هم مجبور شده بود نازکشی را بهخوبی یاد بگیرد. ـ حالا سوغات چی بیارم واست، سیمین خانوم قشنگه؟ اهل سوغات معروفشم نیستی وگرنه دم دستمه، اصل جنس. تکخندهی تلخ سیمین را میشنود و خودش هم لبخندی به تلخی تریاک میزند. هم او و هم سیمین میدانند که سنگینترین خلافش سیگار و شراب خانگیست نه چیزی که منظور سهرابه. سیمین معترضانه صدایش میزند: ـ آقا سهراب، تو غلط بکنی.
ـ برشته خوبه؟ ـ به اصل جنس دست نزن. با اعتراض سیمین، لبخندش پهنتر میشود. چشمانش چین میافتد. رنگ خواب سیمین دستش بود؛ مثل آب زلال بود. ـ کلاً این زن هیچ پیچیدگیای نداشت. مثل بچهها ساده. منظورم زیره بود، سیمین خانوم. جماعت گشتی ذهنت منحرف شدهها. به فکری به حال خودت بکن. جلوی آینه فیگوری با بازوی دست چپش میگیرد. رگهای کلفتش کنار عضلات برجستهی دستش بیرون زدهاند. خودش را برانداز میکند. نیمنگاهی به ساعت بالای آینه میاندازد. نزدیک ده است. اگر کمی بیشتر دیر کند، ابی منتظرش نخواهد ماند. ـ سیمین من برم خونه، دیرم شده. ـ اول میای دیدن من، باشه؟ قول میدی؟ بگو ارواح خاک کیوان! ـ ن، که برگشتم. چیزی میان سینهاش تیر میکشد. در آینه به چشمان کشیدهی خودش زل میزند. پیش خودش میگوید تا یک ماه دیگر خدا بزرگ است.
شاید آن وقت بهانهی دیگری پیدا کرد یا شاید توانست سیمین را متقاعد کند که خودش به دیدن او بیاید. ـ قول میدم قشنگ خانوم. برم دیگه؟ خداحافظی میکنند. به رختکن میرود و بعد از پوشیدن لباسهایش، در حالیکه ساک ورزشیاش را با یک دست از روی شانه به پشت آویزان کرده، از پلههای باشگاه بالا میرود. ابی سمت دیگر خیابان پشت فرمان شاسیبلند سیاهش نشسته و مشغول بازی با موبایلش است. لب پایینش را با دو انگشت شست و اشاره به داخل تا زده و سوت میزند تا او را متوجه خودش کند. ابی بلافاصله سرش را از روی گوشی بلند میکند و به سمت باشگاه نگاه میکند. با اشاره میزند تا همانجا بماند و خودش عرض خیابان را رد میکند. هنوز ماشین را دور نزده که ابی صدایش میزند: ـ میری خونهی حاجی؟ سمت شاگرد را باز کرده و ساکش را از همانجا عقب میاندازد. ـ نه، حاجی تا فردا ویلای خودشه آقم.
ولی اول بریم سر اندرزگو، بعدشم بریم خونه کپهی مرگمو بذارم. از فردا بیخوابیا شروع میشه. دنده را روی حالت حرکت میگذارد و بدون نگاه کردن به صورت خیس از عرق سهراب میپرسد: ـ میری دیدن مادرت؟ بازم فقط از دور؟ جوابش یک «اوهوم» خفهی توی گلوست. شرشر باران را دوست داشتم. اگر فکر نگرانیهای مامان نبودم چتر را میبستم و مثل زمان بچگیهایم زیر باران میرفتم. آنقدر زیر قطرات باران میماندم تا آب از سر و رویم بچکد و تمام تنم بوی باران دودزده را بگیرد. با این حال گاهی چترم را پایین میآوردم تا مقنعه و کت کتانم حداقل بهره را از این نعمت ببرند. بهنام زنگ میزند و میخواهد عجله کنم. قدمهایم را تندتر برمیدارم. کمی پایینتر از دانشگاه به انتظارم ایستاده و با حرکت دادن برفپاککنهایش قصد دارد توجهم را جلب کند. چترم را جمع میکنم و با لباسهای نیمهخیس و نیشی که از ذوق باران تند تا بناگوش باز است.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
