فایل کامل رمان فرشته ای PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان فرشته ای PDF دارای ۱۱۰۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان فرشته ای PDF :

این، داستان دختری معمولی است؛ ساده، آرام و از خانواده‌ای به‌ظاهر عادی. اما ناگهان همه‌چیز دگرگون می‌شود. خانواده‌اش از هم می‌پاشد، او از محبت محروم می‌شود و نگاه اطرافیان چیزی جز «سربار» نیست. با هر فقدانی که تجربه می‌کند، زخم‌هایش عمیق‌تر می‌شوند و عطش انتقام در وجودش شعله می‌کشد. تا اینکه در مسیر کشف علت نابودی خانواده، با دنیایی سرشار از رازهای هولناک روبه‌رو می‌شود؛ سازمانی ناشناخته، چهره‌هایی عجیب‌تر از آنچه تصور می‌کرد، و مافیایی که او را به بازی خطرناک خود می‌کشند. در دل این همه آشوب، عشقی غیرمنتظره به سراغش می‌آید؛ عشقی پنهان در پشت چشمان سرد و آبی… عشقی که همان‌قدر می‌تواند نجاتش باشد که نابودش کند. اما سرنوشت این قصه پرهیاهو چه خواهد شد؟ هیچ‌کس نمی‌داند;

خلاصه‌ فایل کامل رمان فرشته ای PDF از تبار جهنم

اتفاقاتی که آیندمو رقم می‌زد، باید ذهنمو از این موضوع منحرف می‌کردم. پس بلند شدم و به سمت کندی، که پایین تخت مشغول بازی با عروسک کوچیکش بود، رفتم. از زمین بلندش کردم که شروع کرد به پا زدن و سر کوچیکش رو به سمت چپ خم کرد و زبون کوچولوش رو از سمت راست بیرون آورد. به این شکلک درآوردنش خندیدم؛ داشت خودش رو لوس می‌کرد. سرش رو نوازش کردم که خودش رو از پشت انداخت تو بغلم. منم کلی نازش کردم و باهاش حرف زدم. خیلی دوسش داشتم و حسابی بهش وابسته شده بودم. سه سال بود که داشتمش. این موجود کوچولوی ناز همیشه حالم رو خوب می‌کرد. بعد از کلی بازی باهاش، خسته شدم و تصمیم گرفتم برم حموم. از جام بلند شدم و دور گچ پام رو با سلفون پوشوندم و رفتم سمت حموم. با کلی سختی و زحمت خودمو شستم و لباسامو عوض کردم.

یه تیشرت گشاد صورتی با قلب‌های قرمز که آستین‌هاش تا روی آرنج می‌رسید، همراه با شلوار گشاد ستش پوشیدم. موهامو با سشوار خشک کردم و نشستم روی تخت. گوشیمو برداشتم و رفتم کمی توی نت چرخیدم که یهو گوشیم زنگ خورد. اول فکر کردم دلوانه، اما با دیدن اسم بابا روی صفحه، چشام گرد شد. بابا چرا باید به من زنگ بزنه؟ معطل نکردم و جواب دادم: الو؟ صدای هل‌زده و تقریبا بلند بابا توی گوشم پیچید: _ کجایی؟ متعجب گفتم: خونه، چیزی شده؟ _ از جات جم نخور، مراقب خودت باش، از اتاقت بیرون نیا، ما داریم میایم. و بعد از این حرف، قطع کرد. چش شده بود؟ چرا داشت از استرس پس می‌افتاد؟ صداش می‌لرزید. چرا منم استرس گرفتم؟ مضطرب به کندی خیره شدم، پایین تختم خواب بود. آب دهنمو قورت دادم تا اوضاع گلوم، که از استرس خشک شده بود، بهتر شه. حس کردم مغزم زنگ زده.

بهتره زنگ بزنم و با دلوان صحبت کنم، وگرنه از ترس می‌میرم. با دستایی که می‌لرزید، وارد لیست مخاطبینم شدم و روی اسم دلوان کلیک کردم. بعد از چندتا بوق، صدای دلوان توی گوشی پیچید: _ سلام آرمینا جونم، خوبی؟ چه خبر؟ نه دلوان، خوب نیستم، اصلا خوب نیستم. می‌دونم خیلی مزخرفه، ولی از استرس دارم می‌میرم. می‌دونی الان بابا زنگ زد، هل و پر استرس گفت از جام جم نخورم، دارن میان. یعنی چی شده؟ وای دلوان، دلهره گرفتم، دارم غش می‌کنم. خدمتکارا هم رفتن. من الان چی کار کنم؟ تنها هم هستم، می‌ترسم دلوان، خیلی می‌ترسم. _ آروم باش آرمینا، آروم. هر چی شده، بابات بد بهت خبر داده. مگه نمی‌دونه تو استرسی هستی؟ نفس عمیق بکش. ببین، می‌خوای تا مامان بابات بیان با من حرف بزنی؟ چیزی نشده. بابات سالمه، مامانت هم سالمه، دارن با هم میان پیشت. اونا نگران تو هستن.

الانم چیزی نشده، باشه؟ کل عمارت تاریکه، جز اتاق من. خیلی ترسناکه. _ نمی‌تونی برقا رو روشن کنی؟ بغض کرده گفتم: ن; نه نمی‌شه. یه کلید داره که برای کل عمارته، توی آشپزخونه طبقه پایینه. من تو تاریکی چطور تا اونجا برم؟ _ خیلی خب، الان یه چراغ‌قوه بردار. در حالی که با من حرف می‌زنی، برو لامپا رو روشن کن. اینجوری خیالت راحت می‌شه، باشه؟ خیلی خب، یه دقیقه وایسا. _ باشه. گوشیو زدم روی آیفون و گذاشتمش توی جیبم. عصاهام رو با چراغ‌قوه برداشتم و راه افتادم سمت طبقه پایین. به سختی عصا و چراغ‌قوه رو با هم نگه داشته بودم. اولین پله رو پایین رفتم که صدای دلوان اومد: _ مگه شما نگهبان ندارید آرمینا؟ کجان الان؟ چهارتا بودن. کلا امروز از بعد از ظهر نبودن، با مامان و بابا رفتن. _ وای، یعنی کلا تو اون عمارت تنهایی؟ خیلی دورافتاده و ترسناک جاش.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.