فایل کامل رمان رنجنامه فرنگیس PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان رنجنامه فرنگیس PDF دارای ۸۷۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان رنجنامه فرنگیس PDF :

مخزن دردهای فرنگیس سال‌ها بسته مانده بود؛ زخمی که نه مرهمی یافت و نه مجالی برای فریاد. اما یک اتفاق ناگهانی همه چیز را تغییر داد. درست در همان روزهایی که پلیس درگیر نبردی خونین با باند قاچاق مواد مخدر بود، سرگذشت مبهم و پر رمز و راز فرنگیس پیش روی یک خبرنگار جوان قرار گرفت. خبرنگاری که به دنبال تیتر جنجالی می‌گشت، بی‌خبر از اینکه پا گذاشتن در این مسیر، او را میان تاریکی‌های پنهان گذشته فرنگیس و خطرهای حال حاضر قرار خواهد داد…

خلاصه‌ فایل کامل رمان رنجنامه فرنگیس PDF

یکم وایستادم و به مغزم فشار آوردم، یه فکری به خاطرم رسید. با قیافه ی که خودمم نمیدونستم باید از چه قماشی باشه که به پسر رستمی بخوره رفتم جلو و به نگهبان گفتم: -سلام روز بخیر. -سلام، بفرمایین! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: -من با آقای رستمی کار دارم میتونم برم داخل؟ منتظرم هستن. بدون اینکه حرفی بزنه از جلوی درکنار رفت و با دست به داخل راهرو اشاره کرد! وای خدا جون شکرت که از این ادا و اصولای نگهبانای جدید رو در نیاورد که بذارین اطلاع بدم، بپرسم، اجازه بگیرم و از این حرفا! رفتم جلوی در آسانسور، رو طبقه ی دوم وایستاده بود، پس منم رفتم همون طبقه و توی راهرو گوش تیزکردم تا شاید بفهمم اونا تو کدوم واحد رفتن، درست پشت در همون واحدی که احسان اونجا بود وایساده بودم. داشتن حرف میزدن، نوک پا رفتم جلو و نه فقط گوشم رو بلکه تمام قد خودم رو به در چسبوندم، از شانسی که اون روز بهم رو آورده بود داشتم ذوق مرگ میشدم.

چند نفر داشتن با هم جرو بحث میکردن. -تو نباید تنها اونجا میرفتی، باید به ما اطلاع میدادی! -شما نگران من نباشین، من از عهدهش برمیام. -ببین احسان جان دیگه تکرار نمیکنم، اونا قاچاقچین، همشون اسلحه دارن! دیگه تنها اونجا نمیری، روشن شد؟ احسان جواب نداد، نفر سوم گفت: -قراره هفته آینده یه محموله بارگیری بشه. منم هستم، بهعنوان خریدار. اولی گفت: -خوبه، تا اون موقع بازم وقت داریم که. ; صداش ضعیف شد خوب نمیشنیدم، اومدم بیشترگوشم رو بچسبونم به درکه یه دفعه در آسانسور باز شد و آبدارچی با یه سینی چای بیرون اومد. نفهمیدم چه جوری خودمو از جلوی در اتاق کنارکشیدم و با دستپاچگی به سمت راهپله دویدم و پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم. وقتی نگهبان رو جلوی در دیدم سرعتم رو ُکند کردم و لبخندزنان و خرامان جلو رفتم، نگهبان با دیدنم پرسید: -آقای رستمی رو دیدین؟ -بله، بله دیدم. کارم انجام شد، خیلی ممنون. -ولی همین الان گفتن کسی پیششون نرفته!

نمیدونستم چی بگم، دست و پام رو گم کرده بودم اگه اینا از قماش اسد و دارو دستهش باشن که فاتحهم خونده است! داشتم از ترس قبض روح میشدم، ازسکوت طولانیم اخماش رفت تو هم و یه قدم جلو اومد. -شما کی هستین؟ دهنم خشک شده بود، دریغ از یه قطره آب دهن که قورتش بدم، با صدای دورگه که برای خودمم ناآشنا بود گفتم: -گیسو; قهرمانی. با دست به اتاق نگهبانی اشاره کرد. -بفرمایین اینجا منتظر باشین تا من یه تماس بگیرم. -آقا باورکنین لازم نیست، من براتون خطری ندارم. واقعا میگم. انگشتم رو از چپ به راست روی لبم کشیدم. -شتر دیدم، ندیدم. نگهبان جدیتر شد. -گفتم بفرمایین خانم! این دیگه چه غلطی بود کردم! اصلا به من چه که پسر رستمی چیکارهست، خودش الان تو رخت خواب گرم و نرمش خوابیده اونوقت من بهجای اون دنبال پسرش راه افتادم و شدم دایه ی دلسوزتر از مادر! نگهبان دید من سرجام میخ شدم و حریفم نمیشه گفت: -همینجا منتظر بمونین!

بعد توی اتاقش رفت و گوشی رو برداشت تا به رستمی اطلاع بده. وقتی از پشت میرفت چشمم به اسلحه ی که به کمرش بسته بود افتاد. دیگه مطمئن شدم که اینا یه مشت خلافکارن، ضمن اینکه چندتا فحش نثار خودم و رستمی کردم، پا به فرار گذاشتم. دزدگیر ماشین رو زدم و سریع پشت فرمون نشستم. دستام میلرزید، نمیتونستم ماشین رو روشن کنم، خلاصه به هر جون کندنی بود ماشین روشن شد؛ اما تا خواستم حرکت کنم دو نفرکه یکیش پسر رستمی بود جلوم ظاهر شدن، اونا درست جلوی ماشین وایستاده بودن و منم هیچ راه فراری نداشتم! ای گیسوی فضول، هر چی سرت بیاد حقته! سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و خودم رو کنترل کنم. با یه قیافه خونسرد از ماشین پیاده شدم و همونطورکه در ماشین رو سپر خودم کرده بودم گفتم: -برای چی جلوی ماشین رو گرفتین؟ فکرکردین ازتون میترسم؟ صدام شبیه جیغ خواننده های اپرا شده بود، مرتب زیر و بم میشد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.