فایل کامل رمان شوهری که فکر می‌کردم مرده، برگشته PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان شوهری که فکر می‌کردم مرده، برگشته PDF دارای ۳۱۴ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان شوهری که فکر می‌کردم مرده، برگشته PDF :

اوا پنج سال انتظار کشید. از همان روزی که شوهرش به جبهه رفت و هیچ‌گاه بازنگشت. خبر مرگش رسید، خاکسپاری‌اش برگزار شد، و همه چیز تمام شده به نظر می‌رسید. ماه عسلی که تنها چند روز دوام داشت، حالا مثل رویایی دور و مبهم در ذهنش می‌چرخید؛ آن‌قدر دور که دیگر حتی چهره‌اش را به یاد نمی‌آورد. اما درست در لحظه‌ای که اوا پذیرفته بود عمرش در انتظار خواهد گذشت، اتفاقی افتاد که باورش برای هیچ‌کس آسان نبود: او زنده بود و بازگشته بود؛ زخمی، شکسته، اما زنده.

خلاصه‌ فایل کامل رمان شوهری که فکر می‌کردم مرده، برگشته PDF

دو روز از آخرین باری که از چک خبر داشت، میگذشت، کسی که قول داده بود به محض رسیدن به پایتخت، یک اعزام اضطراری بفرستد. در این مدت، هیچ کس از بیرون وارد روستا نشده بود. ترس به وحشت تبدیل شد و در نهایت، یک وحشت طاقتفرسا همه چیز را فرا گرفت. دیگر نمیتوانست در این مکان متروکه بماند. «اوه خدای من. ها ها، من با کوچکترین چیزها میترسم. باید به خاطر سنم باشد.» پیشخدمت پیر عرق هایی را که با کوچکترین تکان کالسکه روی پیشانیاش ظاهر میشد، پاک کرد. از آنجایی که او با چهار شوالیه نخبه مانند چک به پایتخت میرفت، کمک او به هیچ وجه ضروری نبود. با این حال، پیرمرد اصرار داشت که کمک کند و ادعا میکرد که زندگی اش را مدیون گاوین است و میخواهد حتی بخش کوچکی از آن بدهی را جبران کند. اوا به تصمیم پیشخدمت مسن احترام میگذاشت، چه او آنجا بود چه نبود. «خانم، لطفا نگران نباشید.

سر گاوین کاسل مرد معمولیای نیست. وضعیت وخیمی که شما نگران آن هستید، پیش نخواهد آمد. این مکان آنقدر دورافتاده است که احتمالا تنها دلیل این است که خبری دریافت نکردهایم.» «بله، حق با شماست. گاوین خوب خواهد بود.» او باید خوب باشد. اوا نمیتوانست تنها با یک بار اعتراف به عشقش به او راضی شود. میخواست بارها و بارها به او بگوید. – وقتی دراز میکشد تا بخوابد، وقتی پلک های سنگینش را هنگام بیدار شدن باز میکند و وقتی زیر سایه ی درخت سر به فلک کشیده در باغ با هم ملاقات میکنند. یک بار دیگر بگوید که هنوز هم امروز دوستش دارد. «گاوین مرد قویای است; او خوب خواهد بود.» تکرار کلمات با صدای بلند انگار طلسمی میخواند، تنش را در سینه اش کاهش داد. پیشخدمت پیر، با چهره ای مصمم اما چشمانی اشک آلود، در حالی که گوشه ی چشمانش را به طور پنهانی پاک میکرد، سرش را تکان داد.

پس از مدتی سفر، دریایی که گهگاه از بین درختان دیده میشد، دیگر دیده نمیشد و کالسکه مدت زیادی بود که از یک جنگل انبوه عبور میکرد. آنها نصف روز بود که در کالسکه گیر کرده بودند و نمیتوانستند استراحت کنند و هیچ کس پیشنهاد توقف برای استراحت نداد. باران چند روز پیش، شیارهای عمیقی در جاده ایجاد کرده بود و اسب نجیبزاده ای که کالسکه را میکشید، به وضوح در حال تقلا بود و سرعتش کم شده بود. تکان های کالسکه فقط بدتر شده بود و معده ی اوا به هم میخورد. خوشبختانه، آن روز صبح زیاد غذا نخورده بود، وگرنه ممکن بود همه چیز را بالا بیاورد. «هوی! هوی!» یهو، راننده افسار رو محکم کشید و کالسکه رو یهویی متوقف کرد. “خانوم! لطفا تا وقتی صداتون نکردم، داخل بمونید. جاده جلو بسته شده و من حضورهای ناشناخته ای رو حس میکنم. تحت هیچ شرایطی نباید تا وقتی که وضعیت رو تایید نکردیم، پاتون رو بیرون بذارید.”

یکی از شوالیه ها با عجله از پنجرهای که یه کم باز بود، حرف زد. نگرانی توی صورتش کاملا مشخص بود. “ممکنه راهزن باشن؟” “نمیدونم. مسیر به خاطر رانش زمین کاملا بسته شده، برای همین نمیتونیم اون طرف رو ببینیم. لطفا یه کم دیگه صبر کنید! هیا!” شوالیه پنجره رو از بیرون محکم بست. صدای سم اسبها که دور میشدن، پیچید. درست وقتی که خورشید داشت پشت تپه پنهون میشد، غروب سرخرنگ آسمون و زمین رو رنگ خون پاشید، انگار که همه جا رو رنگ قرمز زده باشن. بعد از اون، شب سیاه از راه میرسید، جایی که نه دوست معلوم بود نه دشمن، و یه حس ناخوشایند عمیقتر منتظرشون بود. یه فضای پر از تنش که انگار میتونست مو رو به تن سیخ کنه، کالسکه رو پر کرد. قطره های عرق روی پیشونی پیشخدمت پیر ظاهر شدن. دیگه نمیشد حرف های الکی دلداری دهنده زد، مثلا “همه چی درست میشه.” به زور نفس میکشم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.