فایل کامل رمان خانه ایران PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان خانه ایران PDF دارای ۱۳۱۰ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان خانه ایران PDF :

شاهرخ که بعد از سال‌ها زندان به‌عنوان مردی سخت‌دیده و تغییرکرده برمی‌گردد، ناگهان با خبر مرگ خاله ایران روبه‌رو می‌شود. خاله‌ای که همیشه پناه و حامی همه بود. او و دوستان قدیمی‌اش برای مراسم گرد هم می‌آیند، اما شاهین پسر خاله با ایده‌ای جسورانه می‌خواهد میراث مادرش را به چیزی زنده تبدیل کند: یک رستوران خاص در همان خانه قدیمی. پروژه با شور و شوق شروع می‌شود، ولی گذشته‌ی پر دردسر این “هفت خبیث بزرگ” آرام آرام به سراغشان می‌آید؛ طلبکارها، دشمنان قدیمی، و حتی آدم‌های بانفوذی که چشم به زمین خاله ایران دارند. حالا این گروه باید نشان دهند که آیا واقعا تغییر کرده‌اند و می‌توانند با عقل و پختگی از دل آشوب یک رستوران موفق بیرون بیاورند یا نه.

خلاصه‌ فایل کامل رمان خانه ایران PDF

اگر مثلاً زودتر او را به بیمارستان رسانده بود، خاله الان زنده می‌ماند. البته این فکر اشتباه بود. اما آدم در زمان سوگ، فکرهایی می‌کند که در زمان عادی هرگز به سرش نمی‌افتد. کمی خم شدم و او را یک بغل نصفه‌ونیمه کردم. – خیلی تسلیت می‌گم شاهین. لبخند غم‌انگیزی زد. – اون‌جوری مُرد که همیشه می‌خواست؛ بدون دردسر و رفت‌وآمد و توی جا افتادن. سرم را با ناراحتی تکان دادم. راست می‌گفت. همیشه یکی از کابوس‌های خاله ایران این بود که در بستر بیفتد و خدایی نکرده با بیماری سخت از دنیا برود. صندلی را کشیدم و کنار شاهین نشستم. – به‌به، نگارخانم! این آواکادو چیه وسط پیشونی‌ت؟! شاهباز، در میان همه آن غم و اندوه، با این حرف نگاهش به پیشانی من افتاد و بعد به خنده افتاد. بعد بقیه هم یکی‌یکی به خنده افتادند. چپ‌چپ نگاهش کردم و او در حالی که چهار پنج سانت آخر موزش را یک‌جا در دهانش می‌چپاند

چشمکی به من زد. همان‌طور که چپ‌چپ نگاهش می‌کردم، با خونسردی گفتم: – به این میگن جوش. تا حالا جوش ندیدی؟ اسمش جوشه. جوش هیچ عیب و ایرادی هم نداره، واگیر هم نداره. – ولی این جوش نیستا عزیز دلم! این آواکادوعه که از وسط پیشونیت بیرون زده; بعد با حالتی که انگار از پرخوری‌اش راضی بود، به عقب تکیه داد و دستش را روی شکمش کشید. – شاخی چیزی میشی! شاهین در حالی‌که همچنان می‌خندید گفت: – اذیتش نکن شهباز. زبانم را برایش درآوردم و او هم دوباره چشمک زد. همیشه همین بود و سرسوزنی تغییر نکرده بود. بقیه شب، مهمان‌های بیشتری آمدند و رفتند و در نهایت، ساعت از یکِ نیمه‌شب گذشته بود که ما به خانه برگشتیم. فردا صبح هم باید برای تشییع جنازه می‌رفتیم. خسته بودم و پاهایم درد گرفته بود. نگاهی دوباره در آینه به جوشم انداختم. شهباز حق داشت، واقعاً شکل زشتی پیدا کرده بود.

بزرگ‌تر شده بود و یک حالت دلمه‌ی تیره رویش بسته شده بود. به رختخواب رفتم و دعا کردم که فردا به‌طور معجزه‌آسایی این جوش بهتر شود. – اگه این مرتیکه; دستش را بلند کرد و با اخم هر دو گوش نفس را گرفت. نفس، در حالی‌که دستش تا مچ در دهانش بود، صدایی از شادی درآورد. – حق نداری جلوی بچه‌ی من فحش بدی. فرزاد از خنده ریسه رفت. – کوتاه بیا ضُد، بچه هنوز به سالش هم نرسیده. ضُد برگشت و چپ‌چپ به فرزاد نگاه کرد. فرزاد همچنان می‌خندید و بعد رو به من کرد و گفت: – خب بگو; این مرتیکه بوق; با دهانش صدای بوق درآورد. به عقب تکیه دادم و به ضُد نگاه کردم که با کف دستش آب دهان نَفَس را از چانه‌اش پاک کرد و به شلوارش مالید. اگر کسی چند سال قبل به من می‌گفت روزی ضُد آب دهان بچه‌اش را پاک می‌کند و بعد دستش را به شلوارش می‌مالد، باز هم به او می‌خندیدم.

– پول رو نده چی؟ ضُد خونسرد به عقب تکیه داد و نَفَس را روی شکمش خواباند. – میده. به فرزاد نگاه کردم. فرزاد هم حالتی مثل من داشت؛ انگار می‌خواست حرف ضُد را باور کند و در عین حال هنوز شک داشت. شانه‌اش را بالا انداخت، ولی چیزی نگفت. از آشپزخانه صدای خنده و شوخی می‌آمد. درنا و شهباز در حال آشپزی بودند. نفس همچنان دستش را می‌مکید. – گرسنه است. ضُد سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. – نه، داره دندون درمیاره. این بچه آن‌قدر بامزه بود که گاهی جرقه‌ای از حسادت را در ته قلبم روشن می‌کرد. آب دهانم را به زور فرو دادم؛ از همین حالا دهانم مزه‌ی زهرمار می‌داد. اگر آن اتفاق نیفتاده بود، بچه‌ی من الان باید مقابل چشمانم راه می‌رفت و بازی می‌کرد. دوباره آب دهانم را فرو دادم. از جا برخاستم و به آشپزخانه رفتم. در آشپزخانه، درنا پای گاز بود و شهباز در حالی‌که پیش‌بند بسته بود;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.