فایل کامل رمان سردسیر PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان سردسیر PDF دارای ۲۵۸۰ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان سردسیر PDF :
سالها از مرگ پروفسور انتظام، یکی از سرشناسترین استادان فیزیک کشور، گذشته است. میراث او حالا در دست پسر و نوههایش ادامه پیدا کرده و در ظاهر، همهچیز محکم و درخشان بهنظر میرسد. اما پشت این ظاهر آرام، تناقضها و اختلافهایی وجود دارد که داستان را شکل میدهند. حریر برای اولین بار تصمیم میگیرد کسی را وارد زندگیاش کند که میداند خانوادهاش او را نمیپذیرند. همین تصمیم ساده، همه چیز را تغییر میدهد و او را به مسیری میکشاند که پر از غافلگیری و دشواری است. مسیری که هرچه شخصیتها برای رهایی تلاش میکنند، بیشتر در آن گرفتار میشوند و تنها با تکیه بر یکدیگر میتوانند امیدی به نجات داشته باشند.
خلاصه فایل کامل رمان سردسیر PDF
مرد بی اهمیت به حرف پوریا عقب میرفت. هیچکس از جاش تکون نمیخورد، نه حتی کسرا که توی شوک رفته بود. مرد داد زد: ماشین رو میبرم. توی این بلبشو فقط همین دزدی رو کم داشتم تا کسرا خیال کنه من هم با مرد همدستم و اونی که براش دزدی کرده بودم، بالاخره پیداش شده و تمام حرف هام در مورد قلب و مادرم دروغ بوده. ناله ای کردم و فشار دست مرد بیشتر شد. پوریا هنوز جلو می اومد. دوباره گفت: ولش کن، ماشین رو ببر! مرد پوزخند زد و من رو سمت در شاگرد چرخوند. دستور داد: بازش کن. ریموت همراه ماشین بود و مرد بهترین فرصت رو برای دزدیدن انتخاب کرده بود. نگهبان ها با سلاح توی دست جلوی مسیر ماشین رو گرفته بودند. مرد دوم همراه هارون به طرف دیگهی ماشین رسیده بود. مرد پشت من، سلاح رو روی گوشم فشار داد. صورتم جمع شد. در رو باز کردم. حتی نمیتونستم گردنم رو تکون بدم و چهره و حال بقیه رو ببینم.
به داخل هلم داد و گفت: برو پشت فرمون! از بین دو صندلی رد شدم و وقتی پشت فرمون رسیدم، خودش کنارم نشسته بود و سلاحش دوباره روی سرم بود. از شیشه ی جلو به بیرون خیره شدم. یه نگهبان جلوی کسرا ایستاده بود و پارمیدا به بازوی پیام چسبیده بود. مدل ها پشت ماشین ها پنهان شده بودند. مردم روی سنگهای کف نشسته بودند و کسی چیزی نمیگفت. پوریا هنوز جلوی ماشین بود. با دست هایی که به کاپوت تکیه داشت، به من نگاه میکرد که تحمل نگاهش رو نداشتم. هارون که از سلاح روی سرش ترسیده بود، داد زد: بذارید ببرند. پوریا حرف خودش رو تکرار کرد: دختر رو ول کنید، ماشین رو ببرید. اگر یکی از مردها برای دور کردنش، سمتش شلیک میکرد، چی؟ نفس هام تندتر شد و ضربانم بالاتر رفت. مرد بغل، کنار گوشم بلند گفت: روشن کن، راه بیفت! میدونستم به باز کردن در و فرار نمیکشه و شلیک میکنه.
به هرحال اگر نقشه ی دزدیشون درست پیش نمیرفت، برای فرار مجبور بودند به چند نفر شلیک کنند. آدم های پوریا و کسرا جلوی چشم اینهمه آدم کسی رو نمیکشتند و ماشین خودشون رو سوراخ نمیکردند. روشن کردم که پوریا کنار بره؛ اما حرکتی نمیکرد. در پشت باز شد و مرد دوم نشست. هارون رو با خودش پایین کشید؛ ولی قصد سوار کردنش رو نداشت. مرد کناریم داد زد: راه بیفت! هارون با صدای خفه از درد گفت: بذار ببرند! کسرا از وسط سالن داد زد: همه برید کنار! نگهبان ها کنار کشیدند. پوریا همچنان ایستاده بود. با التماس به صورتش خیره شدم. حتی عزی که محافظ شخصیش بود، جرئت نمیکرد جلو بیاد و از ماشین دورش کنه. نگهبان های سالن طرف پوریا نشونه رفتند که عقب بره. تکون نمیخورد. لب زدم: برو کنار. مرد دادی زد و سلاح رو محکمتر روی سرم فشار داد. گردنم کج شد و پوریا بالاخره کنار رفت.
صدای کسرا توی سکوت سالن پیچید: بابا! مرد دوم هارون رو هل داد و در عقب رو بست. داد زد: گاز بده! همین کار رو کردم. حالا که هارون رو ول کرده بودند، نگهبان ها جلو میاومدند. آدم های پوریا سمت نگهبان ها سلاح گرفتند تا بیدردسر راه باز کنند. مردها همین کار رو کردند و من ماشین رو توی مسیر منتهی به در سالن روندم. از ساختمون خارج شدیم و سمت در خروج محوطه پیچیدیم که دو نفر درحال بستنش بودند. سرعت گرفتم و از محوطه بیرون زدم. مرد سلاح رو پایین آورد و روی شکمم گرفت که توجه راننده ها و عابرها رو جلب نکنه و پلیسی ماشین رو کنار نکشه. بیهدف توی خیابون ها میروندم و ماشین حتی پلاک نرمال و کارت و هیچی نداشت. به حرف اومدم: کجا؟ -مستقیم. اگر پلیس نگهمون داره چی؟ -کارت رو کن! کلاه هودی سیاهش رو روی سر کشید. ریش بلند و سبیلش صورتش رو پوشونده بود. پیشنهاد دادم: من رو پیاده کنید، ماشین رو ببرید.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
