فایل کامل رمان داستان ناگفته ها PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان داستان ناگفته ها PDF دارای ۴۱۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان داستان ناگفته ها PDF :
دوریلها، موجوداتی میان زمین و آسماناند؛ نیمهای از آنان ریشه در تاریکی دارد و نیمهای دیگر در روشنایی. در وجودشان هم ردّ پای فرشته است و هم زمزمهی شیطان؛ و همین دوگانگی است که آنان را به افسانهای زنده بدل میسازد. در ژرفای جنگلی خاموش، سایه، یکی از دوریلها، با همسر انسان و کودک خردسالش زندگیای ساده اما سرشار از عشق بنا کرده بود. اما شادیشان زودگذر بود؛ خشم و ترس دهکدهای نزدیک، خانهشان را به خاکستر بدل کرد و آرامششان را در هم شکست. اکنون سایه بازمیگردد، با قلبی شعلهور از درد و عطشی سیریناپذیر برای انتقام. این داستان، فریادی است از روزگار او؛ روایتی از رازهای پنهان، زخمهای ناپیدا و سایهای که در مرز میان نور و ظلمت، راه خویش را میجوید.
خلاصه فایل کامل رمان داستان ناگفته ها PDF
بدون اینکه تصویری نشان داده شود، صدای پروشات داخل آینه را شنیدم. بخاطر وجود این آینه است؛ چشم، زندگی و طراوت میبخشد. برای همین، اگر ایسای بدون چشم باشد، تبدیل به موجودی گریه و زشت میشود. سر تکان دادم و کمی فکر کردم؛ باید آینه را با خودم میبردم بالا! چوب را از آستینم خارج کردم و کمی تکان دادم. نور زردرنگی از چوب خارج شد و به سمت آینه رفت. آرامآرام، آینه کوچیک و کوچکتر شد و تبدیل شد به آینهی جیبی کوچک. نزدیکتر شدم و چوب را به داخل آستینم برگرداندم و آینه را محکم میان دو دستم گرفتم. با آینه از اتاق خارج شدم و بدون توجه به صدای همهمه سالن، خندههای عجوزهها، پچپچ اجنه و جر و بحث دیوها، خودم را به راهپله رساندم. نفسنفس میزدم؛ آن طبقهی پایینی دنیایی برای خودش بود. «چیزی شده؟» صدای سایه بود. بدون اینکه برگردم، در حالی که نفس نفس میزدم
گفتم: «نه… اون پایین… عجب چیزی بود!» صدای متعجبش را شنیدم و فکر کردم: «تو کمترین حال، رنگت میپره.» با خنده گفتم: «نه، سعی کردم نگاهشان نکنم… خیلی وضعیت بدی بود.» آنها، خصوصاً پسر عموت، به قول خودشان زیاد به حرف تولهجن اعتنایی نمیکنند. آنقدر مشغول قضیه انتقامت هستند که به کلی فراموش کردی از زیر دستت بپرسی تو خونهات چه خبره. طبقهی پایینی زندگی میکند، فکر کنم. سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و راهم را به طرف اتاقم در پیش گرفتم. روزها با آموزش توی آن اتاق کوچک و نمور میگذشت و من شانههایم را بالا میانداختم. نه خبری از سایه بود و نه بقیه موجودات عجیب. نگار راحت ولام کرده بود تا کارم را بکنم. هر از چندگاهی زحل میآمد و نهار یا شامم را روی میز میگذاشت و میرفت. گاهی هم وقتی گرسنه میشدم، خودم دست به کار میشدم و با چوب، آشپزبازی در میآوردم.
هرچند نخهای لا به لای کیک و تکهچوبهایی که گاهی میان غذاها پیدا میشدند کمی چندشآور بودند. کمرم را صاف کردم و برگشتم. متوجه نشدم؟ نیل؟ اینجاب… مبهوت بودم. شمار روزهای حبس شدنم داخل اتاق از دستم در رفته بود؛ شاید یک هفته بود، شاید هم ده روز. خبری از ماهی نداشتم؛ انگار فشار زیادی بعد از آن پرواز روحش رویش بود. کمی از دستش دلگیر بودم اما خب… الان فرصت مناسبی برای دلخوری نبود! باید میدادم به روز مناسب تا تنبیهش کنم بخاطر دروغش یا شاید هم… گفتم: «بیا تو.» بیرون پریدم، سرم را تکان دادم و با صدای نسبتاً بلندی در را بهآرامی باز کردم و سایه وارد شد. نگاهش را به بیرون فرستادم و پرسیدم: «چیزی شده؟» «آماده شو، امروز باید بریم به مسافرت کوچیک.» آروم و متعجب پرسیدم: «میریم دنبال شاهپریها؟؟» او گرفت و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت: «یادت نره چوب رو برداری.»
و در را بست. جفت ابروهام از تعجب بالا پرید. چرا اینقدر زود؟ کاش یکم فرصت میخریدم؛ میتوانستم فکر کنم که چطور دستورات کتاب را دنبال نکنم. خودم را روی تخت انداختم و شقیقههایم را با دستهایم فشردم. باید چی کار میکردم… صدای زمزمهای از داخل اتاق شنیدم. صداها واضح و واضحتر میشدند. آهسته لای پلک باز کردم و به اطراف نگاه کردم. با یادآوری آینه از روی تخت پریدم و به طرف ماهی رفتم. ریز خندید و نگاهم کرد. دستش را به آینه چسباند و گفت: «بازم بد موقع اومدم، دارن دنبالم میگردن. پروشات، کوش کن به حرفهام گوش کنی. باید زود برم تا فهمیدم میخوای بری، سریع خودم رو بهت رسوندم.» گفتم: «تو چطور فهمیدی میخوای بری؟» «اون یکی چشم آیسا داخل اینهاست، تو اتاق زیرشیروونی قصر. باورت نمیشه! اما همیشه و در همه حال مشغول نگاه کردنته. ما بهت افتخار میکنیم، پرو. پیشرفت خوبی داشتی این چند وقت.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
