فایل کامل رمان پسر عمه PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان پسر عمه PDF دارای ۱۳۱ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان پسر عمه PDF :
داستان، روایت دختری است که اسیر عشقی ممنوعه به پسرعموی خود میشود. رابطهای که در نهایت او را باردار میکند و زندگیاش را در معرض ویرانی قرار میدهد. او تصمیم میگیرد از این کابوس خلاص شود، اما پیش از آنکه به هدفش برسد، سرنوشت پردهای تازه پیش رویش میگشاید؛ ماجرایی که مسیر زندگیاش را بهکلی دگرگون میکند;
خلاصه فایل کامل رمان پسر عمه PDF
منظورش از اینکه رژمو پاک کنم چی بود؟ همین که داشتم به حرفش فکر میکردم از پشت میز اومد بیرون و روبهرویم ایستاد. دستش رو روی فکم گذاشت و داشت دستهامو را لمس میکرد که ناگهان در یهو باز شد و ما هم از هم جدا شدیم. سرم رو برگردوندم و دیدم رسولیه. اردلان با اخم نگاهش کرد و تیکهای بارش کرد: _ مگه شعور نداری قبل اومدن در بزنی؟ مگه من پسر خالتم که اینجوری میایی تو اتاق؟ رسولی به من نگاه کرد و پوزخند زد و جواب اردلان را با احترام داد: _ شرمنده رئیس، کار فوری داشتم. اردلان سرش رو تکان داد و رفت سر جاش نشست. _ چی شده؟ رسولی اومد طرفمون و روبهروی من نشست و پروندهها را گذاشت روی میز اردلان و داشت یه چیزهایی رو براش توضیح میداد. منم جایز دونستم که برم بیرون، از سر جام بلند شدم
و پاکت پولی که اردلان داده بود را برداشتم و با یه خستهنباشید از در رفتم بیرون. اول رفتم دستشویی و ظاهر خودم رو مرتب کردم. قیافه اردلان وقتی بهطور ناگهانی رسولی آمد و بهش نگاه میکرد باعث شد بخندم ولی سعی کردم نخندم تا بدتر ابرو ریزی نشه. از دستشویی رفتم بیرون و به سمت اتاقم رفتم، پاکت را گذاشتم توی کیفم و سر کار خودم نشستم. بعد چند دقیقه، یهو یکی قهوه گذاشت روی میزم. سرم رو آوردم بالا، دیدم باز هم رسولیه. پرو پرو اومد جلوم نشست. _ خوب، خیلی پرانرژی هستی. دهنم از این همه بیادبی باز مونده بود ولی خودم رو سریع جمع و جور کردم: _ فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه. _ البته خوب شما مدیریت کردن رو خوب بلدی. _ آقای محترم، نمیدونم فازتون چیه و تو کدوم دنیا سیر میکنید.
برای خودت، ولی دفعهی بعد مراقب باش، وگرنه مشکلاتی پیش میاد. انگار جا خورده بود که اینجوری باهاش حرف زده بودم. _ وای، ترسیدم! از سر جام بلند شدم و با دست زدم روی میز که باعث شد فنجون قهوه بیوفته زمین و بشکنه. _ گمشو برو بیرون! سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و رفت بیرون. خیلی عصبانی بودم، این دفعه حتماً به اردلان میگفتم؛ دیگه زیادی داشت پررو میشد. نگاهام افتاد به فنجون شکسته، پس سرایدار را صدا کردم تا بیاد جمعش کنه. مشغول کارم شدم و سعی کردم به اون شخص فکر نکنم. کارم که تموم شد رفتم توی اتاق. اردلان داشت با تلفن حرف میزد و کنار پنجره بود. آروم رفتم سمتش و از پشت او را در آغوش گرفتم. او سریع برگشت و با تعجب نگاهم کرد، بعد لبخند زد و منو کشید توی آغوشش تا تلفنش تموم بشه.
واقعاً به این حمایت نیاز داشتم؛ وقتی او را در آغوش میگرفتم احساس آرامش میکردم. تلفنش رو قطع کرد و سرم را نوازش کرد. _ اردلان؟ _ جان؟ _ بریم بیرون، من حوصله ندارم. یهو صورتم رو گرفت و پرسید: _ چی شده؟ حالت خوبه؟ خندم گرفته بود. دستهاش را گرفتم توی دستهام: _ چیزی نشده، نگران نباش. گفتم بریم یکم دور بزنیم. اول ساعتش رو نگاه کرد چون نزدیک بود ساعت کاری تموم بشه، سرش رو تکون داد و گفت باشه. کت خودش را برداشت و دستم رو گرفت و با هم رفتیم بیرون، در اتاقش رو قفل کرد و از منشی خداحافظی کردیم. سوار آسانسور شدیم و رفتیم پارکینگ و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. نمیدونستم قراره کجا بریم ولی همین که دور شدیم، حالم کمی بهتر شد. جلوی یه مرکز خرید نگه داشت و منم با ذوق پیاده شدم. واقعاً خرید کردن حالم رو خوب میکرد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
