فایل کامل رمان شبی که خواستمت PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان شبی که خواستمت PDF دارای ۶۲۳ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان شبی که خواستمت PDF :
رُستا همیشه دختر آرام خانه بود؛ همان که صدایش در هیاهو گم میشد و لبخندش را فقط وقتی میدیدند که مطمئن بود کسی نگاهش نمیکند. اما روزی رسید که ماندن دیگر ممکن نبود. نگاههای پر از قضاوت، حرفهای نیمهگفته و ترس از لکهدار شدن نام خانواده، او را به تصمیمی بزرگ رساند. شبانه، در سکوت خانه، وسایلش را جمع کرد. دستش روی در چوبی خانه پدری مکث کرد؛ جایی که کودکیاش را نفس کشیده بود. اشک در چشم داشت، اما قدمهایش به عقب برنگشت. قطار او را به شهری ناشناس برد؛ شهری که بوی غریبگی میداد اما در دلش بارقهای از امید روشن میکرد. رُستا باور داشت که شاید در این دیار تازه، بتواند آیندهای را بسازد که در خانه پدری حتی رؤیایش هم ممکن نبود. با این حال، نمیدانست هر کوچهی این شهر، امتحانی تازه برایش خواهد داشت.
خلاصه فایل کامل رمان شبی که خواستمت PDF
نمی دانم چرا تمام حواسم به ساعت بود و منتظر بودم صدرا بیاید و مدام دلم شور می زد که شایعات کار دستش داده باشد. اما خدا را شکر دلشوره ام بی مورد بود و درست زمانی که حلما قصد رفتن داشت و برای بدرقه اش روی پا بودیم از راه رسید. تمام حواس حلما جمع برخورد من و صدرا شد تا احیاناً مویی که به ماستمان بود را بیرون بکشد. آن روی بی حیاام بالا آمد و حضور سادات خانم و حاج رسول را ندید گرفتم و با لبخندی دلیرانه کنار صدرا ایستادم و حین گرفتن کنش که به دست داشت گفتم خسته نباشی عزیزم. لحظه ای کوتاه نگاهش متعجب شد دلم میخواست با همان کت خفه اش کنم که به خودش آمد و برای اولین بار من لبخندش را دیدم. شما رو که میبینم خستگی از تنم بیرون میره خانوم. کم مانده بود غش کنم از دیدن آن همه جذابیت هنگام لبخند زدنش، از طرفی هم دوست داشتم تا می خورد بزنمش آخر آدمی که این قدر با لبخند زیبا می شود
با چه اندیشه ای اخم را کوک صورتش می کند. لبخندم غلظت گرفت و با چشمکی ریز به او فهماندم که بازی اش به بازیگری بردپیت حداقل یک سور زده. حلما بعد از کلی گلگی از صدرا بالاخره رضایت داد و همگیمان را با یک خداحافظی خوشحال کرد. بلافاصله بعد از رفتنش صدرا یوفی کشید و غر زد به دیوونه یک سنگ میندازه تو چاه که هزار تا عاقل نمیتونن بکشنش بیرون شده حکایت ما ببین برا یه عکس چه کارها که نکردم از دیروز تا الان این زنداداش حلما هم که بدتر از مافوقام. سادات خانم به زبان آمد خدا لعنتشون کنه مسبباشو مادر، حرص نخور انشالله به خوشی و خیر رد میکنی. همگی سمت میله ها قدم برداشتیم صدرا حین نشستن رو به من که هنوز کتش را در دست داشتم کرد و متوجه شدم کمی معذب است. بی زحمت کت رو بده. یاد عزیزمی که به نافش بسته بودم افتادم و تازه از خانواده اش خجالت کشیدم بی حرف پیش رفتم و کت را دستش سپردم
و همان جا با فاصله کنارش نشستم. برگه ای از توی جبیش در آورد و روی میز گذاشت. ملیحه سریع برداشت و مشغول مطالعه اش شد و در آخر با نیش باز نگاهش را بین من و صدرا به گردش در آورد. مبارک باشه. متوجه منظورش نشدم ولی صدرا اخمی وحشتناک بین ابروهایش انداخت و جوابش را نداد و در حالی که نگاهم نمی کرد مخاطبم قرار داد; فردا ناشتا باش برای آزمایش. لحظه ای دلم لرزید نمی دانم از چه بود از ترس؟ از نگرانی؟ یا شاید هم از تنهایی ام; سعی کردم به هیچ کدام فکر نکنم و جواب دادم باشه. حاج رسول تسبیحش را دور مچ دستش تاب داد و با آرامش مختص خودش رو به صدرا کرد. خیره بابا جان. صدرا انشاءالله ای گفت و بلند شد. من هم سریع بلند شدم که با تعجب و پرسشگر نگاهم کرد. میگم من هیچ وسیله ای ندارم کیفم رو نیاوردی؟ ضربه ای آرام به پیشانی اش زد.
چرا آوردم تو ماشینه فراموش کردم بیارم بالا. سوئیچش را سمتم گرفت و ادامه داد: تو صندوق عقبه. خواست سمت طبقه ی بالا و احتمالاً اتاقش برود که دوباره گفتم چیزه، ایستاد و باز نگاهم کرد. من همه ی لباس هام مونده تو خونه; خونه ی رزا چجور میتونم برم و بیارمشون. بی خیالشون شو اون جا پلمبه و از طرفی هم دوست ندارم دردسر جدید درست شه برامون. یغ کرده و ناراحت روی مبل نشستم کلی پولشان را داده بودم از طرفی هم یک صبح تا شب برای خریدشان زمان هزینه کرده بودم. نگاهم را به ملیحه دادم خنده ای کرد. پاشو بریم خرید. خوشحال لب هایم کش آمد و از جایم پریدم سادات خانم گفته بود مثل بچه های خودش مامان صدایش کنم حاج رسول را هم بابا. رو به هر دو کردم و دیدم لبخند به لب دارند اگر عمو بود دم از آبرو می زد و اینکه دختر شب از خانه بیرون برود خوش غیرتی مرد خانه را می رساند.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
