فایل کامل رمان تب عاشقی PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان تب عاشقی PDF دارای ۳۶۸ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان تب عاشقی PDF :
آغاز قصهی مطهره، بوی گچ کلاس و هیجان زنگ تفریح را دارد. در همان سالهای دبیرستان، میان دفتر مشق و کتابهای امتحانی، جایی در دلش برای عشقی نوجوانانه باز شد؛ عشقی که با تپشهای بیقرار و وعدههای بیپایان جان گرفت. اما دیری نپایید که سوءتفاهمها راهشان را به این رابطه باز کردند و خیانت، چون ضربهای ناگهانی، همه پلهای پشت سر را فرو ریخت. رابطهای که روزی روشن و پرامید بود، در غروب سرد جدایی خاموش شد. اما روزگار، بیآنکه اجازه دهد در این غم بماند، ورق دیگری از زندگیاش را رو کرد؛ ورقی که در آن سرنوشتی تازه، پر از آزمون و تغییر، انتظارش را میکشید.
خلاصه فایل کامل رمان تب عاشقی PDF
خجالتزده از حرفش سرم را پایین انداختم و حواسم را پرت کردم. کی از خواب بیدار میشود؟ متوجه تغییر بحث شد، ولی به روی خودش نیاورد. بیدارش کن، اگر خیلی دوست داری بیدار باشد، ولی اگر بدخواب شد، مسئولیتش با خودت است. با شنیدن صدای افسانه به سمتش برگشتیم. نمیخوای بقیهی بچهها را ببینی؟ برخلاف لبخند مصنوعی روی لبش، مشخص بود که از حضور من کنار رادوین راضی نیست. با لبخند از تخت آرش فاصله گرفتم و برای دیدن بقیهی بچهها همراهش شدم. با دیدن بعضی از بچهها اشک در چشمهایم جمع میشد، اما نمیخواستم ناراحتشان کنم و جلوی خودم را میگرفتم. افسانه میگفت کمکم دیدنشان برایم عادی میشود و کمتر ناراحت میشوم. در دل تصمیمم را گرفته بودم و میخواستم تا جایی که میتوانم به آنها کمک کنم، چه از نظر مالی و چه از نظر عاطفی. ساعتی را بین بچهها گذراندم و بعد، با دیدن ساعت که شش و نیم عصر را نشان میداد، تصمیم به رفتن گرفتم.
اوایل زمستان بود و روزها کوتاه؛ هوا تقریباً تاریک شده بود. به سمت افسانه رفتم و به او گفتم اگر میشود، به یک آژانس نزدیک زنگ بزند تا من را برساند. درست همان موقع سروکلهی رادوین پیدا شد. من میرسانمت. افسانه با شنیدن حرف رادوین و خصوصاً لحن صمیمانهاش کمی ناراحت شد و چیزی نگفت. ممنون، مزاحم شما نمیشوم. رادوین با اخم گفت: این چه حرفیه؟ میتوانم سر راهم برسونمت. با افسانه خداحافظی کردیم و به سمت ماشین حرکت کردیم. کنار ماشین ایستاده بودم و دودل بودم که کجا بشینم؛ از یک طرف میخواستم عقب بنشینم چون راحتتر بود، و از طرف دیگر میترسیدم بهش بر بخورم! با باز کردن در جلو از جانب خودش، دودلیام پایان یافت و دل به دریا زدم و نشستم. در سکوت، به آه ملایمی که در ماشین پخش میشد گوش میدادیم… صدای مازیار فلاحی همیشه به من آرامش میداد. با صدای رادوین از آن خلسهی شیرین خارج شدم: چی شد که تصمیم گرفتی اوقات فراغتت را در بهزیستی بگذرانی؟
با کمی مکث گفتم: اون مدتی که نابینا بودم باعث شد کمی احساس اون بچهها را درک کنم… اینکه یکی از اعضای بدنت مشکل داشته باشه واقعاً زجرآوره. میخوام بهشون کمک کنم تا جایی که میتوانم و تا وقتی توانش را داشته باشم. با لبخند محوی گفت: این خیلی خوبه که دلت انقدر پاکه که میخوای بهشون کمک کنی. مثل خودش لبخند محوی زدم، آنقدر بچه نبودم که با هر تعریف کوچکی سریع تشکر کنم. البته از یک هنرمند کمتر از این هم توقع نمیرود… ریحانه میگفت رشتهت نقاشیه. بله، نقاشی میخونم… ولی نمیشود به کسی که نزدیک یک ماه دانشگاه رفته، هنرمند گفت. نگاه کوتاهی به من کرد. به هر حال همون کلاس نقاشیای که رفتی کمی باعث شد هنرمند بشی. با لبخند گفتم: شاید. بقیهی مسیر حرف خاصی بین ما رد و بدل نشد. به درخواست خودم سرکوچه ماشین را نگه داشت. خیلی ممنونم، ببخشید اگه مزاحمتون شدم. نگاه خاصی به من انداخت.
این چه حرفیه. مرحمی از ماشین پیاده شدم. به خانواده سلام برسونید، خداحافظ. سلامت باشی، خداحافظ. به سمت خانه راه افتادم. سرکوچه ایستاده بود و وقتی در خانه را باز کردم رفت. با کارش حس امنیت بهم داد. با لبخند حاصل از حس خوبم وارد حیاط شدم. هوا سرد بود، از حیاط گذشتم و وارد خانه شدم. کفشهایم را درآوردم و وارد هال شدم که مامان را با چشمان گریان روی مبل دیدم. چی شده مامان؟ با دیدنم از جا پرید. کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟ به ساعت نگاه کردم؛ ساعت هفت و ربع بود. تازه ساعت هفت و ربعه مامان… دیر نیست که! با ناله گفت: دلم هزار راه رفت… هوا تاریک شده! چشمم ترسیده از دفعهی قبل که از خانه رفتی بیرون و نیمجان پیدات کردن. با عذاب وجدان از دلنگرانی که به مادرم داده بودم، به سمتش رفتم و بغلش کردم. الهی قربونت برم، ببخشید مامان… حواسم به ساعت نبود. از این به بعد بهت زنگ میزنم. گوشیت چرا خاموشه؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
