فایل کامل رمان بال هایی PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
5 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان بال هایی PDF دارای ۴۵۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان بال هایی PDF :

سال‌هاست که در پیکسی هالو هیچ پری‌ای از فصل‌های گرم جرات نکرده پایش را به جنگل‌های زمستانی بگذارد. بیشترشان از داستان‌های ترسناک هیولاهای برفی وحشت دارند، اما کلارین نمی‌تواند دلش را از زیبایی ساده و خالص زمستان برکند. با این وجود، نگاه سخت‌گیر ملکه و وزیران باعث شده فرصتی برای دنبال کردن رویاهایش پیدا نکند، به‌خصوص که روزهای منتهی به تاج‌گذاری‌اش یکی پس از دیگری می‌گذرند. تا این‌که خبر می‌رسد هیولایی از زمستان وارد قلمرو بهار شده است. کلارین این ماجرا را بهترین فرصت می‌بیند تا شایستگی‌اش را نشان دهد. اما در مرزهای یخ‌زده، به جای هیولا، با میلوری روبه‌رو می‌شود؛ نگهبان جوان جنگل‌های زمستانی. آن دو به شکلی غیرمنتظره با هم همراه می‌شوند و تصمیم می‌گیرند برای نجات سرزمین‌هایشان، خطر را شانه‌به‌شانه پشت سر بگذارند.

خلاصه‌ فایل کامل رمان بال هایی PDF از پرتو ستاره

درخت گرد پیکسی در دوردست خودنمایی میکرد، باشکوه و سرسبز با سایبانی ابریشکل. لایه هایی از گرد پیکسی طلایی و درخشان همچون نور ستارگان از بلندترین شاخه هایش سرازیر میشدند و در گودی بالاترین نقط تنهاش گرد هم می آمدند. شاخه هایش به شکلی محافظت کننده اطراف چاه گرد پیکسی را در بر گرفته و سپس با قوسی ظریف و پیچ و تاب هایی خیالانگیز از آن جدا میشدند. کلارین همیشه فکر میکرد که یکی از این شاخهها شبیه یک قلب وارونه است و دیگری مانند دم یک گرب کنجکاو به نظر میرسد. درست زیر چاه، درون حفره ای در تن کهن درخت، قصر قرار داشت. پنجره هایی روی پوست درخت پراکنده بودند که هرکدام از داخل روشن بودند. حتی از این فاصله هم کلارین میتوانست نوری را تشخیص دهد که موقع رفتن در اتاقش روشن گذاشته بود، نوری که از درهای شیشه ای بالکنش به آرامی بیرون میتابید.

او انتظار داشت که بازگشت مخفیانه اش سختترین بخش این ماجراجویی کوچک باشد، اما پیشبینی نکرده بود که دیر رسیدنش مشکل دیگری به آن اضافه کند. واقعا مدتی بود که در وقتشناسی خوب عمل کرده بود. الوینا از اینکه این روند از بین رفته بود، حسابی ناامید میشد. کاش کلارین میتوانست مهارت دورنوردی را یاد بگیرد که یکی از مفیدترین توانایی های پریان حکمران بود. الوینا همیشه این کار را با چنان راحتیای انجام میداد که انگار چیزی سادهتر از آن وجود نداشت: حل شدن در گردی طلایی و درخشان و سپس ظاهر شدن در سوی دیگر اتاق. کلارین یکبار موفق شده بود دست چپش را ناپدید کند، اما ناگهان با شدتی عجیب دوباره ظاهر شده بود. مطمئن بود که یا برای همیشه ناپدید خواهد شد، یا اینکه دستش او در میان پیچوتاب شاخه ها، درست بیرون از بالکنش فرود آمد و درخششش را کم کرد.

اگر کمی خوششانی می آورد کسی به دنبال نوری طلایی در میان شاخ و برگ ها نخواهد گشت… هرچند در دل از تصور واکنش رعایایش به این صحنه لذت میبرد: شاهدخت ینا همیشه موقر پیکسی هالو، در حال ورود مخفیانه به اتاق خودش! اما تصور واکنش الو چندان سرگرم کننده نبود. خوشبختانه او به انداز کافی آیندنگری داشت که درهای بالکن را قفل نکند. بااحتیاط آنها را باز کرد و بیصدا به داخل اتاقش رفت. به محض اینکه درها را پشت سرش بست، صدای خف مکالمه ای از راهرو به گوشش رسید. کلارین بیدرنگ هر دو صدا را شناخت، پترا و آرتمیس بودند. «یکم حالش خوب نبود » این صدای پترا بود که کلارین با تعجب خوشایندی متوجه شد که دارد تقریبا زیر فشار دروغ گفتن از هم میپاشد. قدیمیترین و در واقع تنها دوستش همیشه در چنین موقعیت هایی افتضاح عمل میکرد. این حقیقت که حتی بعد از این همه سال، آرتمیس محافظ کلارین همچنان میتوانست

او را دستپاچه کند، اوضاع را بدتر میکرد. بااینحال کلارین قدردان تلاش پترا بود، به خصوص که خودش اصلا از او نخواسته بود که برایش سرپوش بگذارد. حتی انتظار نداشت که امروز پترا را ببیند. چه زمانبندی خوشیمنی. کلارین از میان اتاق عبور کرد و جلوی میز آرایشش ایستاد؛ میزی که با بطری های عطر و لوازم آرایشی شلوغ شده بود. نگاهی سریع به آینه انداخت. روی بینیاش اثری از گرده نبود و هیچ گلبرگی در موهایش گیر نکرده بود. صورتش کمی به خاطر پرواز گل انداخته بود، اما این مورد را میشد به سادگی توضیح داد. بالاخره پترا گفته بود که حالش خوب نیست. وسوسه شد که از این بهانه استفاده کند و از درسش فرار کند، اما طفره رفتن فایدهای نداشت. از وقتی که الوینا آموزش جادویش را شروع کرده بود، پیشرفت چندانی نکرده بود و بعید میدانست که این بار هم تغییری حاصل شود.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.