فایل کامل رمان قربانی PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان قربانی PDF دارای ۵۱۵ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان قربانی PDF :
من به گناه آلودهام… گناه عبور از حریم مقدسی که تو برای خود ساخته بودی. و تو، بیآنکه بخواهی، به جایگاه قربانی رانده شدی. اما قصه اینجا تمام نمیشود… چون من نیز قربانیام؛ قربانی تلههایی که زیر سایه «دوستی» گسترده شده بود، قربانی نیرنگهایی که لبخندشان بیزهر نبود. ما هر دو، در این میدان بیرحم، همچون دو بازیگر اسیر نقشهای از پیش نوشتهشدهایم. اینجا، قربانگاه ماست و سرنوشت، تماشاگر بیاحساس این نمایش؛ و در نهایت، «قربانی» به پای همان بازی تقدیم خواهد شد که آغازش را باور کرده بودیم.
خلاصه فایل کامل رمان قربانی PDF
با صدای عماد از افکارش خارج شد. او هم سکوت نرگس را نشانه رضایتش قلمداد کرد و لب گشود تا از خود بگوید. – همونطور که میدونی، من دبیر ریاضیم و به صورت پارهوقت توی یه شرکت کار میکنم. درآمدم خدا رو شکر بد نیست. کفاف زندگیمونو میده. بیمه ام و یه پس انداز مختصریم دارم. لبخندی زد و از گوشه چشم نگاهی به نرگس انداخت. – نه خونه دارم، نه ماشین. در واقع جایی نمیرفتم که احتیاج مبرمی به ماشین داشته باشم. مسیر مدرسه هم سر راست بود. ولی اون برای دوران مجردیه و اگه شما رضایت بدی و به بنده جواب مثبت اعطا کنید، به محض اینکه برسم تهران یه ماشین میخرم. نرگس سرش را پایین انداخت. هنوز یک دل نشده بود ولی; حق با عماد بود. او یک پسر داشت و یک شناسنامه سفید! به زودی مانی بزرگ میشد و باید به مدرسه میرفت; از طرفی با این وضعیت جسمی او، زندگی در این روستا و بدون امکانات رفاهی برای یک معلول، دست تنها و بدون حمایت، بسیار مشکل بود.
هر چه مانی بزرگتر میشد، شرایطش هم سختتر میشد. شاید روزی از بابت وضعیتش و شرایطی که داشت، از مادرش طلبکار میشد! اما با تمام این حرف ها و ویژگی های مثبت عماد، نمیتوانست منکر علاقه اش به او شود. اصلا نمیتوانست زندگی را بعد از رفتن او به تهران تصور کند؛ در این چند روز عماد با تمام وجودش در قلب و فکرش حک شده بود. آهی کشید؛ حتی تصورش هم باعث میشد که دلش خالی شود! عماد با دیدن سر به زیر افتاده او ادامه داد: – اگه موافق باشی، یه خونه نزدیک محل کارم رهن میکنم. باید به فکر مانیم باشیم; باید تحت نظر توانمندی باشه و فکر میکنم کلاسهای بهزیستی بتونه کمکش کنه; البته اگه باهامون همکاری کنن! ذهن نرگس هنوز درگیر ارزیابی بود. خارج از گذشته ای که داشتند، چقدر میتوانست شانس این را داشته باشد که مورد مناسبی همچون عماد از او خواستگاری کند و بتواند با شرایط او و مانی کنار بیاید؟ شناسنامه سفیدش برای عماد حل شده بود ولی دیگران چی؟
درگیری های ذهنی اش را کنار زد. وقتی لب گشود همچنان سرش پایین بود. – شناسنامه مانی چی میشه؟ عماد در جا ایستاد و با شگفتی به نرگس خیره شد. یعنی پذیرفته بود؟ لبخندی روی لبهایش نشست و چشمهایش از خوشی برق زد. ناخودآگاه مانی را محکم در آغوشش فشرد. – میتونم با خانوادهم تماس بگیرم و بخوام که بیان برای خواستگاریت؟ گونه های نرگس گلگون شد و قلبش در سینه فرو ریخت. تنها سرش را به نشانه موافقت تکان داد و جلوتر از عماد با گامهای بلندی که بی شباهت به دویدن نبود، به راه افتاد. عماد هیجانزده پشت سرش قدم تند کرد. -نرگس; میتونی امروزو مرخصی بگیری؟! و لبخندی زد. نرگس با شرم به سمتش برگشت. افعالش دوباره جمع شده بودند. – پاتون خوب شده؟ دیگه درد ندارید؟ تا اونجا راه زیاده. لبخند روی لب هایش، رنگ گرفت. – بهتر بود ولی الان عالیم. حالا میتونی نری سر زمین؟ نرگس نگاهش را به زیر انداخت و سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
همراه هم به سمت میدان روستا به راه افتادند. جایی کنار امامزاده بساط کوچکشان را پهن کردند و نشستند. عماد سر از پا نمیشناخت و تا تحقق آرزوی چهار سالشه اش، گامی بیش فاصله نداشت. مانی روی پای او نشسته بود وقتی که شماره منزلشان را گرفت و منتظر شد. بعد از چهار بوق، صدای همیشه شاد عرفان در گوشش پیچید. – بله؟! لبخندی روی لبهایش نشست. – سلام; چطوری تو؟ – عماد تویی؟! به کجایی پس شاه; دوماد؟! عماد خنده صداداری کرد. – تو از کجا فهمیدی کلک؟! دو هزاری عرفان افتاد که موضوع از چه قرار بود و عماد در جریان نبود. پس؟! نیشش تا بناگوش باز شد. – ای شیطون! رفتی مسافرت یا رفتی دل بدی و قلوه بگیری؟! با لبخند نگاهی به نرگس انداخت. – هر دو; موردی داره؟! عرفان با خوشخیالی خندید. – پس میخوای به جای سوغات، زن داداش برامون بیاری. حالا بگو ببینم، خوشگله؟! عماد با لبخند، اخم جذابی کرد. – روتو کم کن عرفان!
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
