فایل کامل رمان بی معرفت PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان بی معرفت PDF دارای ۵۱۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان بی معرفت PDF :

او دختری بود از جنس عاشقی، عشقی که بار اندوه و زخم‌هایش را بر دوش می‌کشید. و او، پسری شبیه فرهاد؛ مردی که اگر لازم بود کوه را می‌شکافت تا به شیرینش برسد. اما روزی، خبری رسید… خبری که مثل ضربه تبر، همه رؤیاهایش را شکافت. حالا انتخاب با او بود: برای عشقش بجنگد یا بگذارد شیرین، بی‌آنکه بداند چه در دلش می‌گذرد، در شادی و آرامش زندگی کند.

خلاصه‌ فایل کامل رمان بی معرفت PDF

نگاهی به هر دوشون انداختم. چرا نگم، من که کار اشتباهی نکردم! اونها هم بهم حق میدن. همه چی رو از همون روز اول براشون تعریف کردم. بابا اخم غلیظی بین دو ابروش بود، مامان هم صورتش از اشک مثل خودم خیس بود. بابا با همون اخم عمیق بین دو ابروش گفت:- چرا زودتر اینها رو بهمون نگفتی؟ – نمیدونستم ادامه دار میشه، گفتم شاید خوب بشه، نمیدونستم! بابا رو کرد سمت ما و با تحکم گفت:- با دو تاتونم! به سارینا و آرمینا هم بگین، از این به بعد فردی به اسم آرشام توی این خانواده وجود نداره، فهمیدین؟ از اتاق بیرون اومدم، از قضیه طلاقم هم مطلعشون کردم، بابا گفت تا آخرش باهامه. باز هم توی اتاقم رفتم، قاب عکس آرشام روی میز کنار تخت بود. با این حال هنوز هم دوستش دارم! خدایا، چی کار کنم؟ کاش عشقش از سرم میافتاد، شاید اینجوری کمتر برای طلاق اذیت میشدم. ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم.

دوست داشتم بیرون برم. ساعت یک باید میرفتم دفتر وکالت سپهر، الان میرفتم که یه کم بگردم. دستشویی رفتم، دست و صورتم رو شستم و بیرون اومدم. اول شماره آژانس نزدیک خونه بابا اینها که شمارش روی میز سارینا بود، گرفتم که گفتن تا ده دقیقه بعد ماشین میرسه. به سمت ساکم رفتم، هنوز لباس هام رو تو کمد نذاشتم. یه مانتو سرمه ای با شلوار مشکی پوشیدم، شال سرمه ای هم روی سرم انداختم، کیفم رو هم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. در سالن رو که باز کردم، مامانم سر رسید و با تعجب پرسید:- رکسانا! جایی میری؟ – میرم بیرون. بعد هم که باید برم دفتر سپهر. چهره مادرم غم به خودش گرفت و گفت: دخترم، فکرهات رو کردی؟ میخوای طلاق بگیری ها! طلاق رو تاکیدی گفت. من هم با بغضی که باز توی گلوم جا خوش کرد بود، گفتم: – آره مامان! دیگه نمیتونم توی اون خونه برگردم! من دیشب همه چی رو برای شما تعریف کردم.

– باشه مامان جان! خودت بهت می دونی. صبحونه نمیخوری؟ – نه! میل ندارم. – یعنی چی میل ندارم؟! دو روزه اومدی اینجا و دو لقمه غذا هم نخوردی. – نمیتونم مامان! هیچی از گلوم پایین نمیره.- آخه; – دستش رو گرفتم، وسط حرفش پریدم و گفتم: – نگران من نباش مامان! هیچیم نمیشه. زنگ آیفون به صدا در اومد. با ترس به سمتش چرخیدم؛ اما آرشام نبود، آژانس بود. گونه مامانم رو بوسیدم و خداحافظی کردم. از سارینا هم خداحافظی کردم و بیرون اومدم. همین که در رو باز کردم، پام رو گذاشتم تو کوچه صداش بلند شد.- رکسانا! آرشام بود. دیگه چی از جونم میخواد؟ چی یادش اومده که بهم بگه؟ ای خدا! سریع سوار شدم و به راننده گفتم راه بیوفته، اون هم به حرفم گوش کرد. آرشام داشت تعقیبمون میکرد. به سمت راننده که یه پیر مرد بود، چرخیدم و گفتم:- آقا! میشه یه جوری برید ما رو گم کنه؟ – خب ببین چی کارت داره دخترم!

– شما لطفا جوری برین گممون کنه! دیگه چیزی نگفت. خلاصه از هزار تا کوچه پس کوچه رفت تا آخرش آرشام دیگه دنبالمون نبود. نفس راحتی کشیدم، یه کم بعد به راننده گفتم بره بام تهران. از پله ها بالا میرفتم و فکر میکردم، آخه چرا؟ چرا من باید انقدر زجر بکشم؟ خدایا! دیگه تحمل ندارم، میشه ورقم رو بدم؟ چرا من باید از طرف عشقم این قدر اذیت بشم؟ منکرش که نمیشم، هنوز هم دوستش دارم. تا آخر عمرم عاشقش میمونم؛ ولی اون چی؟ هه! این هم سواله من میپرسم؟ معلومه که به خونم تشنه است؛ ولی نمیدونم چرا؟ ولی باز هم موندم، نه به اخلاق سگیش تو اون چند روز نه به الان که پاشنه در خونمون رو از جا درآورده! حتما همونجور که گفت میخواد من رو بکشونه خونه و این قدر اذیتم کنه که از دق بمیرم؛ یعنی امکانش هست؟ به بالای بام رسیدم، لبه پرتگاهی ایستادم. باد سردی به صورتم میخورد و به خاطر اشک های روی صورتم باعث میشد بیشتر سردم بشه.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.