فایل کامل رمان یمناربا PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان یمناربا PDF دارای ۵۵۵ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان یمناربا PDF :
یُمنا، دختر دبیرستانی پرانرژی با رویاهایی ساده و رنگی، هر روز با سرویس مدرسهاش مسیر آشنا را طی میکرد… تا آن روز که راننده، راهی رفت که مقصدش مدرسه نبود. ربوده شد، و دنیای نوجوانیاش با خشونت و ترسی بیامان شکسته شد. حالا، در میانهی همان سالهایی که باید پر از خنده و بیخیالی باشد، خودش را گرفتار مردی میبیند که نهتنها هیچ علاقهای به او ندارد، بلکه تمام وجودش را با بیزاری و نفرت پر کرده است.
خلاصه فایل کامل رمان یمناربا PDF
بالاخره اون چیزی که از صبح تا حالا ازش فراری بودم، پیش اومد. رویِ روبهرو شدن با خلیفه، یا همون مریم رو نداشتم و حالا صدام زده بود. نگاه ملتمسم رو روانهی پریسا کردم. کاش میتوانست از این مخمصه نجاتم بده. اما در حالی که جامدادیم را ازم میگرفت، گفت: ـ این رو من جمع میکنم، تو برو ببین چی میگه. ناچار مسیر کوتاه کلاس را طی کردم و جلوی میزش ایستادم. سرم پایین بود. خلیفه: سه سال شاگردم بودی، هیچوقت ندیدم اینقدر معذب باشی. لحنش مادرانه بود. عجیب بود… مریم از بیرون شبیه به مادرهای مهربان و زحمتکش به نظر میرسید؛ از آنها که وقتی حرف میزنند، دلت میخواهد بپری بغلشان و گونهی تپل و کمی چروکشان را ببوسی. اما در واقعیت؟ ـ دست خودم نیست خانم. خلیفه: میدونم عزیزم. صدایش را پایینتر از حد معمول آورد و در حالی که از پشت میزش بلند میشد و کیفش را برمیداشت، ادامه داد: ـ میتونم
بهت زنگ بزنم کمی صحبت کنیم؟ نمیخوام کسی متوجه بشه. احتمالاً منظورش از «کسی»، بهنام بود. دیگر سرم را بالا آوردم و نگاهی به چشمانش که همرنگ چشمهای خودم بود انداختم و جواب دادم: ـ حتماً خانم، هر وقت خواستید میتونید زنگ بزنید. اتاقی که توش مستقر بودم، بهغیر از تخت دونفره، میز آرایش و کمد دیواری، محتوای دیگری نداشت. فقط یک راه باریک مانده بود که میتوانستی خودت را به در برسانی. خانهی بهنام از آن واحدهای آپارتمانی دوخوابه بود که فقط میخواستند ازش دو تا اتاق خواب دربیاورند تا بگویند دوخوابه است. در هر صورت، هر وقت میخواستم درس بخوانم یا پخشِ تخت میشدم، یا پشت میز آرایشم مینشستم. امروز نوبت پشت میز نشستن بود. چون که یک هفتهای از نماز خواندن معاف بودم، همینطور که قلموی لاک خاکستریرنگ را روی ناخنم میکشیدم، یکی از آهنگهای یگانه را زیر لب زمزمه میکردم.
با پخش صدای زنگ گوشیم و دیدن اسم «خانم خلیفه»، بیخیال ادامهی لاک زدن شدم و گوشی را برداشتم. همینطور که از جام بلند میشدم و به طرف در میرفتم، دکمهی سبزرنگ را لمس کردم: ـ الو، جانم خانم خلیفه. خلیفه: سلام عزیزم، خوبی؟ ـ سلام، خوبم، ممنون از احوالپرسی شما. خلیفه: کسی پیشت نیست یمنا جان؟ میتونیم راحت صحبت کنیم؟ از لای در نگاهی به سالن انداختم. جلوی تلویزیون، در حالی که سیب گاز میزد، مشغول دیدن مستند بود. در را چفت کردم و جواب دادم: ـ البته، بفرمایید. خلیفه: خیلی دلم میخواست زودتر از اینها باهات تماس بگیرم، اما خب تعطیلات بود و حدس زدم از فرصت استفاده کردید و ماهعسل باشین. ـ بله، بله، همینطوره. هول شده بودم و استرسم را با قدمهای کوچکی که میشد توی نیموجب اتاق برداشت، تخلیه میکردم. مگر چند نفر تا حالا شب با دبیرشان که تازه فهمیدهاند مادرشوهرشان است
تلفنی صحبت کردهاند؟ آن هم در تلاشی که شوهرشان نفهمد؟ اصلاح میکنم… شوهر صوریشان. خلیفه: راستش نمیدونم چطور شروع کنم… میخواستم راجع به پسرا بپرسم ازت. ـ حتماً، هرچی بدونم بهتون میگم. راه رفتن بس بود؛ بیشتر تمرکزم را میگرفت. خودم را روی تخت رها کردم و زل زدم به سقف. خلیفه: بهزاد چطوره؟ ازدواج کرده؟ چیکار میکنه؟ یک آن جا خوردم. مگر چقدر ازشان بیاطلاع بوده که حتی نمیدانست بهزاد ازدواج کرده. دست از حدس و گمان برداشتم و پرسیدم: ـ ببخشید، میتونم بپرسم چه مدتیه ازشون خبری ندارید؟ آه جگرسوزی کشید و گفت: ـ بیش از بیست ساله… از وقتی که فهمیدم امیر با شهلا ازدواج کرده. ـ اما عمه شهلا گفت که کسی غیر از خودشون از این ازدواج خبر نداره. شما چطور…؟ سؤالم را کامل نکردم، اما جواب داد: ـ همهی فامیل میدونستن که بینشون چه خبره، اما طبق یک قانون نانوشته، کسی به روشون نمیآورد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
