فایل کامل رمان بانوی گندم زار PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان بانوی گندم زار PDF دارای ۳۹۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان بانوی گندم زار PDF :
بانوی گندمزار، راوی ماجراهای عاشقانهای است که همواره با سرخوردگی پایان یافتهاند. او از زخمهای گذشته میگریزد تا آرامش پیدا کند، اما سرنوشت دوباره او را شنوندهی داستانی دیگر میکند؛ داستان دختری سراسر عشق و مردی سرشار از انتقام. اینبار پرسش بزرگ پیش روست: آیا عشق میتواند مردی انتقامجو را نرم و آرام کند؟ قصه، از دلشکستگی دختری حکایت دارد که قربانی غرور و بیرحمی مردی نفوذناپذیر شده است. غرور، انتقام، اشکهای شبانه; آیا این چرخهی تلخ روزی به پایان خواهد رسید؟ با او همراه شوید تا پرده از روایتی دیگر از عشق و آزمونهایش برداشته شود.
خلاصه فایل کامل رمان بانوی گندم زار PDF
نفسی با خشم گرفتم، بازدمی پر از درد. خدایا; دلم میخواست برگردم، اون کمربند رو از دستش بگیرم، اونقدر بزنمش; بعد نگاش کنم و بگم: «ببین، اگه حالت خرابه، بیریمت دکتر!» پسرهی از خودراضی; اوف! دارم منفجر میشم. داخل اتاق نارگل رفتم؛ مچاله شده روی زمین، سرش روی زانوی مونا بود. عمه کنار نازگل نشست و صداش زد: نارگل جان، عزیزم. مژههای نارگل تکون خورد. خیرهی صورتش شدم؛ هرچند با اون ردهای قرمزی که روی صورتش جا گذاشته بود، چیزی از اون زیبایی بکر دیده نمیشد. کمربند; دم و بازدم; تا یکی دو ساعت، با عمه و مونا به وضعیت نارگل رسیدیم تا کمی بهتر شد. لبهی تخت خوابش نشسته بودم؛ دستش توی دستم بود. با اون همه آب قندی که به خوردش دادیم، هنوز دستش یخ بود. آروم چشاش رو باز کرد. غمگین نگام کرد و لب زد: ببخشید، اذیت شدین امروز. خدایا، کجایی تو؟ چرا این موجود معصوم رو;
نمیتونستم بزاقم رو فرو بدم، گفتم: نه عزیزم، چه اذیتی؟ الان بهتری؟ چشاش رو باز و بسته کرد: آره، خوبم. نیمخیز شد. شونههاش رو گرفتم و وادارش کردم بخوابه. با اخم گفتم: کجا؟ باید ناهار آقا فرهاد رو بدم. قلبم تیر کشید. خواستم هق بزنم، داد بزنم، دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم. گفتم: نارگل! الان تا سرحد مرگ ازش کتک خوردی، باز میگی ناهارش؟ نگاهی به بستهی اتاق انداختم، آرومتر گفتم: چرا، نارگل؟ چرا تحمل میکنی؟ نارگل نفسی پرصدا گرفت، انگار این دختره عمیق داشت با غمی که توی صداش موج میزد میگفت: با سرنوشت نمیشه جنگید. دوباره آه کشید. یک قطره اشک از گوشهی چشای عسلیش راه گرفت و روی کبودی صورتش گم شد. دستش رو نوازش کردم، گفتم: معذرت میخوام، ناراحتت کردم. اشکال نداره، ممنون که اومدی. لبخند تلخی زدم، بلند شدم و گفتم: برم بیرون ببینم چه خبره.
مادرشوهرت هم اومده، تو کاری نداری؟ نه، ممنون. و لبخندی بیرمقتر از لبخند من زد. از اتاق بیرون اومدم. عمه کنار نرگس خانم نشسته بود. مریم هم سینی چای رو که توی دستش بود گذاشت روی میز و روی مبل نشست. به استکان چای توی دستش خیره بود. به چهارچوب در آشپزخونه تکیه داده بودم. نتونستم چیزی نگم: آقا فرهاد! چشای همه به من خیره شد. با تمسخر گفتم: نارگل نگران ناهار خوردنتونه، اومدم ببینم نخوردین، بهش بگم بیاد غذاتون رو بده. و با یک پوزخند توی چشاش خیره شدم. از طرز نگاش فهمیدم متلکم رو تا مغز استخونش درک کرده که اونطوری نگام میکنه. خودم رو برای هر حملهی احتمالی آماده کردم. بیتوجه به صدای اخطاریش که گفت: «ترمه!» هنوز خیرهی چشای فرهاد بودم. صدای مریم باعث شد سرم رو به طرفش برگردونم: ترمه جان، داداشم خودش صلاح زندگیش رو میدونه.
خودش میدونه چطور باید با اون دختره رفتار کنه. شما بهتره توی مسائل زن و شوهر دخالت نکنی. پوزخند زدم و گفتم: از داداش تحصیلکردهتون که رئیس اداره جهاد کشاورزی هست و اتفاقاً مهندس گل و گیاه هم هست، این رفتار بعیده. ابروهام رو بالا دادم، جلوتر رفتم، روبهروی فرهاد ایستادم، گفتم: داری دست عمهم رو میگیری؟ از کی؟ از یه بیگناه؟ ترمه جان، بریم; روی صندلی کنار پنجرهی اتاقم نشسته بودم. کتاب توی دستم بود ولی ذهنم پیش نارگل; نارگل; صدای عمه رو میشنیدم که ماجرا رو برای همسرش (عمو حسین) تعریف میکرد. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. به عمو سلام کردم و گفتم: عمه با مهربونی گفت: ترمه، دختر قشنگم، میدونم دلت نازک و طاقت دیدن نداره، ولی تو رو خدا دخالت نکن. زندگی خودشونه، به خودشون مربوط میشه. از دست ما کاری برنمیاد. آخه عمه، اینطوری که نمیشه.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
