فایل کامل رمان کاج زدگی PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان کاج زدگی PDF دارای ۱۳۷ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان کاج زدگی PDF :
اگر دنبال داستانی متفاوت و نفسگیر هستید، کاجزدگی از ضحی کاظمی یکی از آن کتابهاییست که نباید از دست بدهید. نویسندهای که به خوبی ثابت کرده در دنیای فانتزی و ماورایی حرف زیادی برای گفتن دارد. این بار او ما را به دل شهری مسخشده میبرد؛ جایی که مردم درگیر نیرویی عجیب و پنهان هستند. با اینکه زندگی ظاهراً جریان دارد و امکانات کم نیست، اما بیماریای مرموز جان آدمها را میگیرد و آرامش را از بین برده. حالا گروهی از دل همین مردم تصمیم گرفتهاند در برابر این وضعیت بایستند. کاجزدگی با فضایی خاص و ساختاری تازه، ترکیبی از اسطورههای ایرانی و دنیای تخیل را در قالب داستانی پرهیجان و پراتفاق ارائه میدهد؛ داستانی که از همان صفحات اول مخاطب را به دنیای خودش میکشاند و دیگر رهایش نمیکند.
تکه ای از فایل کامل رمان کاج زدگی PDF
از زیر بدن بیجان دختر، گل های سرخ و زرد و صورتی روییده است. من فقط آهنگ شعر را دوست داشتم و این که بقیه ی مادر بزرگها گاهی او را همراهی میکردند و قسمتهایی از آن را با هم میخواندند اما مفهوم شعر را نمیفهمیدم حالا میفهمم و میتوانم دختر خشک شده در سرما را تصور کنم مادربزرگ پروانه کم کم به آخر شعر رسیده بود و ساندویج من آماده شده بود. درست جایی که تصویر گلهای رنگارنگ بیرون زده از زیر بدن خشک شده ی دختر را توصیف میکرد یک دفعه از جا بلند شد؛ انگار چیز تیزی به پشتش خورده باشد. صندلی ای که روی آن نشسته بود از پشت افتاد. همان طور در حالت ایستاده چشمهایش گشاد شد. آهی کشید و افتاد روی زمین البته من آن لحظه متوجه نشدم اما گشادی چشم را که همه درباره اش گفتند، بعدها بارها خودم دیدم. وقتی بالای سرش رسیدم تکان نمیخورد خم شدم و با احتیاط تک انگشتم را روی گونه ی چروک رنگ پریده اش
گذاشتم صورتش مثل سنگ خشک و سرد بود. بدنش هم همین طور نمیدانستم چه اتفاقی افتاده تا به حال چنین چیزی ندیده بوده اما انگار درون من میشناختش می دانست چیست و چه شده. چیزی که یا درد همراه بود و احساس خفگی و ناتوانی همین طور هاج و واج تماشا میکردم ماتم برده بود؛ از حیرت از دردی که تا به حال احساس نکرده بودم اما انگار از ابتدای تولدم همیشه همراهم بوده و من نمیدیدمش جایی زیر قفسه ی سینه ام درد می پیچید. تکه ای از بدنم جدا شده بود و خشک روی زمین افتاده بود. مادربزرگ صدف سریع دنبال پدربزرگ شمشاد و بابا سپهر رفت مادربزرگ پروانه را به بیمارستان بردند و آنجا فهمیدند مرگ مادر بزرگ پروانه شروع ایندمی بی سابقه ای است. هنوز نمیدانستند این اپیدمی ظرف سه هفته هفتاد درصد جمعیت جهان را نابود میکند. تعداد مردگانی که همان ساعت اول فقط به یک بیمارستان آورده شده بودند به ششصد نفر می رسید.
مرگ واژه ای بود که تا آن روز هرگز نشنیده بودم نه تنها من بلکه هیچ کدام از دوستانم در خانه ی نوجوانان هم نشنیده بودند برای همه سؤال بود. اگر مرگ وجود داشت چرا تا به حال اتفاق نیفتاده بود. مسپیده می گفت اتفاق می افتاده ولی به ما نمیگفتهاند سپیده به جای شش مادربزرگ و شش پدربزرگ، تنها پنج مادربزرگ و چهار پدربزرگ داشت میگفت از وقتی به دنیا آمده بوده پنج زوج پدر و مادربزرگ بیشتر نداشته است. بعد هم یکی دیگر از پدربزرگهایش رفته بود. وقتی به او گفته بودند او به سفر رفت و بعد هیچ وقت برنگشت حدسش این بود که حتماً مرده بوده و به او نگفته اند. میگفت همه ی مادربزرگها و پدربزرگ هایش تا چند روز غمگین بودهاند. هر چه از خانه غزال پرسیدیم جوابی نداد. دو روز بعد خاله غزال به خانه ی نوجوانان نیامد بچه ها میگفتند مرگ او را برده سپیده و گلبرگ و بقیه ی دخترها ناخودآگاه گریه کردند تا به حال ندیده بودم کسی در این سن اشک بریزد
گریه مخصوص نوزادان بود. خود سپیده و دخترها هم از گریهشان تعجب کرده بودند و نمی توانستند توضیح دهند چرا اشک از چشمانشان خارج شده حس توپ خالی را که در دلشان شکل گرفته بود من هم حس کرده بودم، انگار هوای زیادی توی دل جمع شود و مثل یک توپ بازیگوش بخواهد از این طرف به آن طرف بپرد و دنبال راه خروج بگردد اما برای من آن طور نشد که گلبرگ می گفت. می گفت بعد از حسن حفره ی خالی در دلش نفسش تنگ شده بعد چیزی از دلش به سمت سرش حرکت کرده انگار چیزی مثل هوایی فشرده از تو به صورتش دمیده شده بود. گونه ها و پیشانی اش را داغ کرده و باعث شده بود اشک از چشمانش بیرون بریزد. دخترها میگفتند بعد از گریه آرام تر شده اند اما من و دیگر پسرها هر کاری کردیم نتوانستیم گریه کنیم همه غیر از ساحل اولین پسری که گریه کرد و اولین نفر از ما که مرگ او را با خود برد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
