فایل کامل رمان بانوی قصه PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان بانوی قصه PDF دارای ۶۱۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان بانوی قصه PDF :

خواهر همراز به خاطر خیانت همسرش و ظلم خانواده‌ی شوهرش، از پا درمیاد و دنیا رو ترک می‌کنه. حالا، سال‌ها گذشته و همراز تنها کسیه که هنوز برای بچه‌های خواهرش می‌جنگه؛ برای نجات اون‌ها از چنگال همون خانواده. اما درست مقابلش، عموی بچه‌ها ایستاده؛ مردی از گذشته‌ای تلخ، با غرور و رفتاری سرد. تقابل دو شخصیت از دو جهان متفاوت؛ دختری لطیف و بی‌غل‌وغش در برابر مردی جدی و سرسخت. اما چیزی که این داستان رو خاص می‌کنه، لحظه‌های کم‌کم نرم شدن دل‌هاست; لحظه‌هایی ملموس، واقعی و پر از احساسی که مطمئناً شما رو مجذوب خودش می‌کنه.

تکه ای از فایل کامل رمان بانوی قصه PDF

توی آشپزخونه سخت مشغول شستن ظرف ها بودم. واقعا خسته بودم. صبح سه زنگ درس داده بود و عصر هم اجرا رفته بودم. نگاه ها و کنایه های رامین رو تحمل کرده بودم. غذا درست کرده بودم; بچه ها داشتن کارتونی که من توش نقش یه فرشته رو حرف زده بودم نگاه میکردن و میوه می خوردن و من اذعان کردم که همه خستگیم با همین صدای خنده هاشون رفع میشه. به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۵ بود و هنوز نیومده بودن دنبالشون کنار همدیگه روی تخت من خوابشون برده بود; مجبورم کرده بودن سه تا کتاب خونده بودم براشون; می خواستم برم لباسم رو عوض کنم اما منتظر بودم که اکبر خان و فریده خانوم بیان دنبالشون; کتاب مفاتیح مامان رو دستم گرفتم و روش رو بوسیدم; هنوز هم بوی مادرم رو میداد; کنار پنجره نشستم و کمی دعا خوندم; صدای زنگ موبایلم از جا پروندتم; کتاب رو روی میز گذاشتم. حامی بود; _سلام آقای دکتر;

_احساس کردم صداش داغون و خسته است : سلام خانوم من سر خیابون هستم می شه بچه ها رو حاضرشون کنید؟ هر کاری که می کردم کوشا از خواب بیدار نمی شد. با شنیدن صدای آیفون از جام بلند شدم و نیوشا هم که مست خواب بود دوباره دراز کشید: آقای دکتر کوشا بیدار نمی شه. اگر اجازه بدید;. پرید توی حرفم: فردا مدرسه دارن; باید بریم خونه. _می دونم; بد قلقلی میکنه بغلش کنم; _نه; ای بابا این آدم چرا انقدر عصبانیه: در رو باز اگر باز کنید خودم میام; مثل همیشه هول شدم; در رو باز کردم و دستی به موهای آشفته ام کشیدم و بلوزم رو مرتب کردم; در رو که باز کردم; قیافه اش از خستگی داغون بود; بد خواب شدید شما هم امشب; به قیافه زارش نگاه کردم خیلی خسته به نظر می رسید _شما بفرمایید بنشینید. چای یا قهوه می خورید; تا من برم کتشون رو تنشون کنم؟؟ _نه ممنونم;

امروز از بس قهوه بهم دادن دیوانه ام کردن. _حالتون خوب نیست؟؟ دو تا انگشت اشاره اش رو روی شقیقه اش گذاشت: سرم وحشتناک درد میکنه; _من الان میرسم خدمتتون;. خواست اعتراض کنه که رفتم توی آشپزخونه. تنها چیزی که به ذهنم رسید دم کردن گل گاو زبون بود; پنج دقیقه بعد حاضر بود; توی یه لیوان بزرگ ریختم و گذاشتم توی پیش دستی; سرش رو به کاناپه تکیه داده بود و دستش رو روی پشانیش گذاشته بود; گره کرواتش رو فقط کمی شل کرده بود. خم شدم و لیوان رو گذاشتم روی میز. کنار مفاتیح. با صدای برخورد پیش دستی به میز چوبی چشماش رو باز کرد; با تعجب به لیوانی که ازش بخار بلند می شد نگاه کرد: برای منه؟؟؟ _بله; می دونم که الان به نظرتون عجیب می رسه اما فکر کنم بهتر از قرص باشه; کمی توی جاش سیخ نشست: ممنونم; انتظارش رو نداشتم;

نگاهی به لیوان انداخت: بخوریدش آقای دکتر چیز خاصی توش نیست; _من که چیزی نگفتم خانوم; _آخه مشکوک نگاهش میکردید; توی دستش گرفت گل گاو زبون قرمز رنگ رو; _حالا چی هست؟؟؟ نمی دونم این همه شیطنتی که هیچ وقت جلوی این مرد جدی نشونش نمی دادم از کجا هی سر بر میاورد امشب. چشم اسب; با نیش عقرب کوه های آمریکای لاتین; خنده اش گرفته بود مطمئنم.. .چون صورت خسته اش داشت کش میومد: شما که گفتید جادو نیست. و بعد جرعه ای ازش خورد; صورتش کمی درهم شد; _تلخه؟؟ صادقانه گفت : خیلی; آخ آخ یادم رفته بود عسل بریزم. لیمو ریخته بودم خوش رنگ بشه اما عسل رو فراموش کرده بود; _آخ آخ یادم رفت .یه لحظه بدیدش به من; لیوان رو به سمتم گرفت; صدای جادوگرها رو تقلید کردم: یادم رفت دندون مارسی ساله هند شرقی توش بندازم; این بار به جون خودم خندید;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.