فایل کامل رمان بوسه آفتاب PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان بوسه آفتاب PDF دارای ۸۲۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان بوسه آفتاب PDF :

داستان درباره‌ی دختری زیباست که پس از یک حادثه تلخ، پدر و مادرش را از دست می‌دهد و تنها با کسی که برایش عزیزترین است، به زندگی ادامه می‌دهد. با وقوع اتفاقاتی ناگهانی، او ناچار می‌شود برای مدتی طولانی در خانه‌ی صمیمی‌ترین دوست پدرش زندگی کند. در آن خانه، با افراد جدیدی آشنا می‌شود و ماجراهای تازه و هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کند که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهند.

تکه ای از فایل کامل رمان بوسه آفتاب PDF

همه خندیدیم که نوید بالاخره به حرف اومد. گفت: «خب، در مورد دو روز دیگه اینکه;» انوشا پرید وسط حرفش و گفت: «نوید جون; چرا صدات این‌قدر گرفته‌ست؟! مگه گریه کردی؟!» نوید، که معلوم بود حسابی کلافه‌ست، با همون صدای خش‌دارش گفت: «به تو هیچ ربطی نداره انوشا; نخیرم! این‌قدرم نپر وسط حرفم.» آیهانم دستی رو شونه‌اش گذاشت و آروم یه چیزی بهش گفت که نفهمیدیم چی بود. نوید هوفی کشید و ادامه داد: «ببینید;» که این‌بار نازلی پرید وسط حرفش و با لوندی و حالت چندش‌آوری گفت: «نوییید ئه; این طرز برخورد با خواهر منه؟!» هممون نوچی کردیم و با کلافگی بهش نگاه کردیم. صدای داد عصبی آرگش بلند شد: «دِ یه لحظه اون گاراژو ببندید بابا، اه!» ریما آروم گفت: «آروم باش آرگش، این چه طرز حرف زدنه؟» آرگش نفس عمیقی کشید و گفت: «باشه خانومم;»

نوید که تا اون لحظه مظلومانه ساکت بود، خواست ادامه بده که این بار ماریان آروم خندید. فکر کنم اونم قیافه‌ی نویدو دید و خنده‌اش گرفت. دیگه همه هم خنده‌شون گرفته بود، هم کلافه شده بودن. نوید با تعجب سرشو بلند کرد و با ابروهای بالا رفته به ماریان نگاه کرد. ماریانم سرشو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت. ای جاااانمممم; دخترم خجالت کشیییید! با نیش باز به نوید نگاه کردم و گفتم: «چیزی نیست، یه آگهی بازرگانی بود!» همه زدن زیر خنده. نوید هم با خنده، سری از تأسف برام تکون داد و گفت: «دو روز دیگه ساعت پنج صبح به سمت آلمان حرکت می‌کنیم. تقریباً قراره یه ماه اونجا بمونیم. پس‌فردا هر چیزی رو که لازم می‌دونید، بخرید. از همین الانم وسایلتونو جمع کنید. کسایی که نمی‌خوان بیان، اسمشونو همین الان بدن به آیهان تا از لیست پاکش کنه.» سامیار بالاخره به حرف اومد. با لبخند مردونه‌ای رو به همه گفت: «خب راستش من نمی‌تونم

باهاتون بیام; یه‌سری کار دارم، باید برم پیش الناز، باهم انجامش بدیم.» ماریان گفت الناز به خاطر تحصیلش خارجه. سامیار ادامه داد: «شماها برید، امیدوارم بهتون خوش بگذره.» بعدش فرهاد و فربد گفتن که ما هم نمی‌تونیم بیایم، چون خودشون می‌خوان برن یه جای دیگه. آیهان و نوید لبخند زدن و چشماشونو باز و بسته کردن. بقیه هم گفتن: «به سلامت» و از این حرفا. آیهان به‌جای نوید ادامه داد: «اونجا یه خونه‌ی ویلایی بزرگ رو اجاره کردیم که تا اتاق داره. قیمتشم باید بین هممون تقسیم بشه.» و ادامه داد: «متأهلا با هم تو یه اتاقن، مجردا هم دو به دو تقسیم می‌شن.» نازلی پرسید: «خب یعنی ما مجردا می‌تونیم دختر پسر قاطی شیم؟!» چشمام گرد شد: نه دیگه، این نه; به دهن آیهان چشم دوختم ببینم چی می‌گه. با اخم و جدیتی که توی صداش بود، گفت: «نخیر! من و نوید با همیم، شما چهار نفرم که دیگه خودتون می‌دونید کی با کیه.»

سریع من و ماریان هم‌زمان گفتیم: «ما دوتا با همیم!» خندمون گرفت. آیهان لبشو گاز گرفت و با حالتی که دل آدم واسش آب می‌شد، نگامون کرد و گفت: «اوکی، شما دوتا با هم.» لبخند زدم و به ادامه‌ی حرفاش گوش دادیم. گفت: «خب ببینید، دو تا از اتاق‌ها تخت بچه‌ هم داره، اون برای خانواده‌ی آرگش و ماهکه. و اینکه; خب، می‌ریم سر اصل مطلب یعنی پول خونه. ببینید، پولش خیلی زیاد بود، ولی برای تفریح مجبور شدیم تو شهر وورتمبرگ، در جنوب‌غربی آلمان، خونه‌ی ویلایی بگیریم. شهر خیلی بزرگ و قشنگیه و تنها ویلایی که تا اتاق داشت، همین بود.» آیهان گفت: «خب همون‌طور که تلما گفت، دقیقاً همون‌قدر میشه.» آرگش با حالت بامزه‌ای گفت: «می‌گم چیزه آیهانی; به نظرم تا همین شمال بریم کافیه دیگه!» هممون خندیدیم و آیهان با خنده گفت: «همینو می‌خواستی از اول می‌گفتی! الان دیگه راه فرار نداری.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.