فایل کامل رمان ب PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان ب PDF دارای ۱۰۸۶ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان ب PDF :

کارن نیک‌زاد، یکی از مشهورترین خواننده‌های ایران، با چهره‌ای محبوب اما هویتی پنهان و گذشته‌ای تاریک، زندگی‌اش را دور از نگاه دیگران می‌گذراند. تا اینکه در یک برخورد کاملاً تصادفی، بعد از سال‌ها با عشق قدیمی‌اش روبه‌رو می‌شود. دختری که خاطره‌اش، زخمی عمیق بر دل او گذاشته است. دیدن دوباره‌ی او، شعله‌های کینه و نفرت را در وجود کارن زنده می‌کند. حالا او تنها یک هدف دارد: انتقام! انتقامی از دختری که قلبش را شکست; و به باور او، باعث مرگ مادرش شد. اما این بار، بازی فرق دارد;

تکه ای از فایل کامل رمان ب PDFازیچه

تیپ سر تا سر مشکی زدم و نگاهم را به ساعت دوختم. نیم ساعت زودتر آماده شده بودم. فضای اتاق کمی برایم خفه بودم. ترجیح دادم از اتاق خارج شوم و در لابی منتظر بنشینم. با پای راستم روی زمین ضرب گرفته بودم. کنج ناخنم را از استرس به دندان کشیده بودم. نیم نگاهی به ساعت مچی در دستم انداختم. عقربه‌ها به کندی حرکت میکرد. هیچ دوست نداشتم زحمت هایمان دود هوا شود. نیم ساعت، قدر چند ساعت گذشت. _بریم نگاهم را بالا کشیدم و بدون حرف با کارن همراه شدم. به مقصد که رسیدیم. وارد لابی برج شدیم به سمت آسانسور شیشه ای انتهای سالن رفتیم. کارن روی طبقه ی آخر کلیک کرد. قبل از اینکه وارد اتاق کنفرانس شویم. کارن نفس عمیقی کشید. و به سمتم برگشت و پرسید: _میتونم مگه نه؟ چشمانم را با اطمینان باز و بسته کردم و گفتم: _شک نکن. مطمئنم موفق میشیم. دوشادوش هم وارد اتاق شدیم.

تمام نگاه‌ها به سمتمان برگشت. به طرف میز بزرگ وسط اتاق رفتیم و دو صندلی ته میز را کشیدیم و نشستیم. بعد از تقریبا دو ساعت، کارن از پشت میز بلند شد. به طرف جایگاه رفت و با اعتماد به نفس و رسا مشغول ارائه دادن کارمان شد. با چهره‌های مغموم وارد لابی هتل شدیم. بچه‌ها همگی با استرس آن طرف دور هم جمع شده بودند. نیم نگاهی با کارن به هم انداختیم و به سمتشان رفتیم. اولین نفری که ما را دید سبحانی بود. همه پر جنب و جوش دوره‌مان کردند. ترانه پرسید: _خب چی شد؟ ما که مردیم از استرس کارن با شانه های پایین افتاده کوتاه لب زد: _هیچی، ما انتخاب نشدیم. سکوت خفتان آوری بر فضا حاکم شد. همه ناراحت سر پایین انداختند. چهرههایشان به قدری گرفته شده بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و بلند زدم زیر خنده… همه منگ و گیج بهم چشم دوخته بودند. امیر رو بهم تشر زد: _چیه دختر دیونه شدی؟

میان خنده هایم بریده بریده رو به کارن لب زدم: _الحق که نسبت به من ماهر تری… سبحانی بود که اینبار وارد بحث شد و گفت: _چی چیو ماهره؟ سری برای خنگی بیش از حدشان تکان داد و سر کیف گفتم: _نقش بازی میکردیم. ما انتخاب شدیم. پروژه رو گرفتیم. رفته رفته همه از بهت و ناباوری بیرون آمدند. کارن با لبخند عمیق روی لبش خیرهام بود. سکوت جمع حالا منفجر شد. همه خوشحال و خندان به سمتمان آمد. و بهمان تبریک گفتند. ترانه جیغ جیغ‌کنان مشت آرامی به بازو‌ام زد و گفت: _زهرمار این چه شوخی بود دیگه! از شدت ناراحتی کم مونده بود پس بیفتم. آقای تاجیک خوش خوشان رو به کارن گفت: _رئیس لطفا دیگه از این شوخی‌ها باهامون نکن. داشتیم سکته میکردیم. امیر مرا در آغوش کشید و روی سرم بوسه ای نشاند و گفت: _تبریک میگم بهت عزیزم روی گونه اش بوسه ای کاشتم و گفتم: _ممنونم ازت. کمک بزرگی بهمون کردی.

به لطف تو بود. موهایم را نوازش کرد. و مرا بیشتر به آغوشش فشرد. سیمین با حرص نیم نگاهی سمتمان انداخت و لب زد: _دیگه داره حسودیم میشه… چشمانم را برایش در حدقه چرخاندم و گفتم: _بیخود داداش خودمه، ببین نذار از الان برات خواهرشوهر بازی در بیارم. امیر پس گردنی آرامی بهم زد و گفت: _ساکت ساکت، با عشق من اینجوری حرف نزن تصنعی چهره ام را درهم کردم و از آغوشش جدا شدم: _برات متاسفم منو به اون فروختی باهات قهرم… خودش را کنترل میکرد که نزند زیر خنده، سیمین به سمتم آمد و لب زد: _شوخی کردم باهات دیونه، اصلا تو دلت میاد برا من خواهر شوهر بازی در بیاری؟ سرم را کنار گوشش بردم و پچ زدم: _هنوز اون روح خبیث منو ندیدی… خنده‌ی سر داد و گونه‌ام را بوسید. ترانه با حسادت نگاهمان میکرد. سریع خودش را به سمتمان رساند و دو نفرمان را در آغوش گرفت: _بیشعورا منو فراموش کردین؟

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.