فایل کامل رمان دخترک PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان دخترک PDF دارای ۵۵۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان دخترک PDF :

دلم برای دخترک درونم تنگ شده; همانی که با یک چیز ساده مثل لواشک یا یک عروسک کوچک خوشحال می‌شد. آن روزهایی که دغدغه‌اش فقط انتخاب رنگ لاک ناخن‌هایش بود، نه دردهای دنیا، نه سنگینیِ قوی‌بودن. او بی‌ریا می‌خندید، نگاهش پر از نور بود. می‌شد معصومیتش را از راه رفتنش، از سکوتش فهمید. اما حالا; قوی شده‌ام، محکم، بی‌اشک. و همین، گاهی خسته‌ام می‌کند. دلم می‌خواهد برگردم به آن روزها، به همان دختر لطیف که با یک نگاه می‌شکست ولی صدایش را در دل نگه می‌داشت و اشک‌های ریزش، دل دنیا را می‌لرزاند;

تکه ای از فایل کامل رمان دخترک PDF

من و متینا بعد پوشیدن مانتو و شال زودتر رفتیم پایین. متین و عارف هم پایین بودن. متین زل زده بود به من و من به اون. خیلی خوشتیپ شده بود. همیشه خوشتیپ بود ولی امشب یه جور دیگه‌ای بود. شاید بخاطر ساقدوش داماد بودن باشه. متینا قبل از اینکه سوار ماشین بشه گفت: آوا با ما میای؟ قبل از اینکه جوابش رو بدم متین گفت: ماشین من خالیه اگه بخوای میتونی بامن بیای باز قبل از اینکه من چیزی بگم متینا گفت: پس آوا تو با متین بیا که اونم تنها نباشه چرا از من میپرسین پس؟ شما که واسه خودتون میبرین و میدوزین متین در جلو رو برام باز کرد تا بشینم. میخواستیم زودتر از بقیه تو سالن باشیم فیلم برداری‌های طاها و شادی هنوزم ادامه داشت همراه متین تو ماشین بودیم و اون رانندگی میکرد و من از پنجره به بیرون نگاه میکردم پشت چراغ قرمز بودیم که متین گفت: امشب حواست به خودت باشه. متوجه منظورش نشدم

برای همین نگاش کردم وگفتم: چرا؟ متین شیشه ماشین رو داد پایین و گفت: کلی گفتم. سرشو یکم از پنجره داد بیرون تا هوا بخوره. با سبز شدن چراغ ماشین حرکت کرد و یه ربع بعد ما رسیدیم به سالنی که قرار بود عقد و عروسی برگزار بشه. بارسیدنمون به سالن من به سمت خانوما و متین به سمت آقایون رفت. جمعیت کمی از مهمونا اومده بودن و خاله مریم و متینا با مهمونا خوش و بش میکردن. خاله مریم با دیدنم اومد پیشم و از پیشونیم بوسید وگفت: چقدر خوشگل شدی دخترم _ممنون خاله جان. خاله مریم: برو لباستو عوض کن و زود بیا که الانا دیگه میرسن عاقد هم که اومده. _چشم. با اومدن طاها و شادی عاقد خطبه عقد رو خوند و بعد گفتن. «بله» عروس و داماد این دو رسما مال هم شدن برق تو چشماشون نشون میداد که چقدر خوشحالن ومن راضی بودم از این خوشحالیشون. بعد جاری شدن عقد و زدن امضاها و رفتن عاقد

و گفتن تبریکا جشن عروسی و پایکوبی شروع شد. نازلی و علی هم اومده بودن جمع زیادی نبودیم ببیشتر همه فامیلا و دوستای طاها بودن. دور میز کنار علی و نازلی و متین نشسته بودیم و صبحت در مورد چیزهای متفرقه بود. علی و متین هم که بعد مدت‌ها تازه همو پیدا کرده بودن احتمالا تا صبح هم ولشون میکردی حرف میزدن. نازلی آروم دم گوشم گفت: امشب حواست باشه خاطرخواهات کار دستت ندن. چشمکی زد. به جایی که نازلی نگاه میکرد نگاه کردم. چند نفر زل زده بودن به من بهشون اخم کردم و روبه نازلی گفتم: برام مهم نیستن. نازلی: همه ما دخترا همینیم تو ظاهر میگیم مهمنیست ولی ته دلمون که راضیم از اینکه خاطرخواه زیاد داشته باشیم متین که حرفمون رو شنیده بود گفت: آوا مثل بقیه نیست. نازلی: ااا؟ چجوریه پس؟ متین جوابش رو نداد به جاش علی گفت: که اینطور پس ته دلتون راضیه که خاطر خواه زیاد داشته باشین خانم فرهادی.

نازلی با ذوق و شیطنت خاصی زل زد تو چشمای علی و گفت: آره اینجوری بیشتر میفهمم که دوسم داری آقای فرهادی. علی: ما که همیشه مخلصت بودیم و گفتیم دوست داریم که نازلی: نچ اینگفتن با اون دیدن فرق داره. علی: چه فرقی. نازلی: چشمات یه جور خاصی میشه… یه جوری که دلم ضعف میره براش علی و نازلی با عشق زل زده بودن بهم. متین الکی سرفه‌ای کرد و گفت: فندق داداشت نشسته‌ها اینجا. نازلی الکی مثلا خجالت کشید وگفت: ببخشید خان داداش متین از قیافه و لحن نازلی خندش گرفته بود. نازلی: راحت باش داداشم بخند نگات نمیکنم با گفتن این حرف خنده‌ای که داشت زور میزد کنترلش کنه ترکید نازلی و علی هم همراهش میخندیدم. حواسم نبود زل زده بودم بهش… تا به حال ندیده بودم یه نفر اینقدر قشنگ بخنده… انگار فرق داشت با بقیه… یه جور خاصی میخندید… یه جوری که به دل آدم مینشست.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.