فایل کامل رمان سایه های تردید PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان سایه های تردید PDF دارای ۲۲۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان سایه های تردید PDF :

غزل، دختری پرانرژی و جسور، در مدرسه‌ای درس می‌خواند که خواهر ساکت‌تر و سربه‌راه‌ترش، سپیده هم آنجاست. یکی از سرگرمی‌های روزمره‌اش، گیر دادن به معلم سخت‌گیرشان، آقای پالیزان است. او پسرعمه‌ای به نام روزبه دارد؛ آرام، متین، و بی‌حاشیه… درست برخلاف غزل و برادرش سام، که اتفاقاً بهترین رفیق روزبه هم هست. در این میان، شیدا، دختر دایی احساساتی غزل، دلباخته روزبه شده، اما بی‌نتیجه؛ چون روزبه حتی نگاهی هم به او نمی‌اندازد. غزل که این موضوع را به دل گرفته، تصمیم می‌گیرد روزبه را تا می‌تواند دست بیندازد و اذیت کند… اما این بازی کودکانه با ورود غیرمنتظره آقای پالیزان رنگ دیگری می‌گیرد…

تکه ای از فایل کامل رمان سایه های تردید PDF

با گستاخی گفتم: چه خوب شد گفتید من نمی دونستم حالا که به این نکته اشاره کردید لطف کنید و من رو مرخص کنید. پرستار مات زده به روزبه نگاه کرد و او بدون توجه به من گفت: شما تشریف ببرید من ارومشون می کنم ایشون یه کمی اختلال حواس دارن و مشاعرشون خوب کار نمی کنه بفرمایید خواهش می کنم پرستار نگاه گذرایی به چهره رنگ پریده ام انداخت و در حالی که سری از روی تاسف تکان می داد از اتاق خارج شد. دیگه بچه بازی بسه. با دست راست چشم هایم را پوشاندم تا چهره اش را نبینم و نجوا کنان گفتم: تو حق نداری با من این طوری رفتار کنی. با خشم گفت: در مورد تو حق انجام هر رفتاری رو دارم. بغضم را قورت دادم و با صدایی مرتعش گفتم: تنهام بذار نمی خوام ببینمت من جایی نمی رم تو هم مجبوری که من رو ببینی حداقل مثل بچه ادم دستت رو از رو چشم هات بردار م نذار خودم این کارو بکنم.

چون دستورش اجرا نشد با خشم دستم را از روی چشم هایم کنار زد ناخوداگاه بغضم ترکید و او بدون این که به روی خودش بیاره از اتاق خارج شد و من در خلوت گریستم ان قدر که خوابم برد نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای نجوایی پلک گشودم و مادر را دیدم که اشک ریزان به من نگاه می کرد با ناله سلام کردم و به ارامی پاسخش را شنیدم مادر سعی می کرد قوت قلبم باشد ولی با شروع همان دل درد کذایی که دیگر برایم محرز شده بود که اپاندیس است اراده را از کف دادم و با صدای بلند جیغ کشیدم احساس می کردم می خواهم از پل مرگ و زندگی عبور کنم مرگ مرا با تمکام قدرت به سوی خود می کشید و من برای رهایی با التماس از دیگران کمک می خواستم بدجوری احساس ضعف و گیجی می کردم برای همین باز هم پلک هایم رابستم تا خواب این رویای دلپذیر و شیرین دوای دردم شود

در ان لحظه ها و ساعت های سخت و طاقت فرسا تنها چیزی که مقابل چشم هایم رژه می رفت تصویر و سایه ادم ها و اجسامی بودند که کج و معوج می دیدمشان در آن میان مثل شبح خسته ای بودم که میان رفتن و ماندن به زندگی مردد مانده بودم نمی دانم ساعت چند بود که به هوش امدم و چهره غبار الود سام مقابل دیدگانم ظاهر شد. سلام خانم خوشگله حال شما؟ از او خیلی دلخور بودم برای همین نه پاسخ سلامش را دادم نه نگاهش کردم با همان لحن طنز گونه همیشگی گفت: این وقت شب کسی پیدا نمی شه ما رو با هم اشتی بده؟ جوابش را ندادم و سعی کردم با او جدی برخورد کنم تا دیگر نظر و سلیقه اش را به من تحمیل نکند وقتی سکوتم طولانی تر شد یا شیطنت گفت: اهای روزبه به دادم برس این خانم من رو با نازو اداهاش کشت. خنده ام گرفت ولی فورا ناله ام در امد جای بخیه ها بدجوری سوخت و شکمم را به درد اورد

ولی باید نازک نارنجی بودن را کنار می ذاشتم سام با دلسوزی دستم را به دست گرفت و با لحنی که شفقت در ان موج می زد گفت: ببخشید اصلا متوجه وضعیتت نبودم. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: مهم نیست تبسم کنان پرسید: آشتی آشتی؟ سر فرود اوردم و با اشاره به روزبه که در چهار چوب در دست به سینه ایستاده بود و خیره به ما نگاه می کرد گفتم: به شرط اینکه دیگه به خاطر دوستت منو مواخذه نکنی برای لحظاتی نگاهمان در هم گره خورد و این من بودم که با سنگدلی و بی تفاوتی از او دیده بر گرفتم و به صورت بشاش سام چشم دوختم سام که متوجه حرکت سردم شده بود به ارامی گفتم: لازمه بدونی که اگر اشنایی روزبه با رئیس بیمارستان نبود هرگز اجازه نمی دادند این وقت شب کسی ملاقات بیاد در ضمن اگه روزبه نبود و به موقع به دادت نمی رسید اپاندیست می ترکید و اون وقت; الان اون دنیا با اموات مراسم معارفه داشتی;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.