فایل کامل رمان PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان PDF دارای ۲۲۸ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان PDF :

زندگی سوگل با یک تصادف به دو نیم شد؛ نیمی در گذشته‌ای پر از عشق و گرمای خانواده، نیمی در تنهایی و غمی بی‌انتها. وقتی پدر و خواهرش را از دست داد، هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد قرار است مجبور به ازدواج با مردی شود که نه می‌شناسدش، نه دوستش دارد. باراد; مردی که خودش هم از زندگی خسته بود، اما سرنوشت او را به سوگل گره زد. با گذشت زمان، زخم‌ها آرام‌تر شدند و میان اجبار، نگاهی جرقه زد که کم‌کم شعله گرفت. این ازدواج نه تنها زندگی باراد را تغییر داد، بلکه به سوگل فرصت دوباره‌ای برای نفس کشیدن و عاشق شدن داد. و این‌بار، پایان، با آرامش و لبخند نوشته شد;

تکه ای از فایل کامل رمان PDF ازدواج صوری

چشامو باز کردم و به روبه روم نگاه کردم. یه پسر بچه ی چهار پنج ساله با موهای فرفری زیتونی و چشمای قهوه ای روشن جلوم وایستاده بود. یه جلیقه طوسی رنگ با یه بولیز آبی راه راه زیرش و شلوار جین پوشیده بود. یه زنجیرم از تو جیبش آویزون بود. دستاشو برده بود پشتش و به من نگاه می کرد. با دیدنش یه لبخند زدم و رو زانوهام نشستم. – جانم؟ با دستش به اتاق ته راهرو اشاره کرد و گفت : مامانم گفت بیام دنبال عمو باراد و خاله سوگل بگردم و بهشون بگم که ما منتظریم. شما خاله سوگل هستین؟ – اره جانم. دستشو دراز کرد و گفت : منم رادینم. از کارش خندیدم و دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم. از خاله و عمو گفتنش حدس زدم که پسر ملیکا اینا باشه. – عمو باراد نیست؟ – چرا عزیزم تو اتاق. بلند شدم و در براش باز کردم. با اون کفشای اسپرتش وارد اتاق شد. در بستم و رفتم سمت پله ها. چه بچه ی نازی بود.

به دم پله ها که رسیدم یکی از خدمتکارا رو دیدم. – ببخشید؟ – بله؟ – سرویس بهداشتی; – پایین کنار پله ها. – مرسی! بعدم رفت. از پله ها پایین رفتم و وارد دستشویی شدم. در بستم و به آیینه روبه روم نگاه کردم. یه نفس عمیق کشیدم. هنوزم صدای نفس کشیدنش تو گوشم بود. گرمای بدنش; عطر تنش. شیر باز کردم چند به صورتم آب زدم. وای خدا خودت کمکم کن! دستمال برداشتم و صورتم باهاش خشک کردم. انداختمش تو آشغالی و رفتم بیرون به سمت میز. از دور دیدم همه اومدن حتی باراد که کنارش رادین بود. رفتم سمت میز و سلام کردم. – سلام! همه برگشتن سمتم. یه آقای جوونی که یه یقه هفت خاکستری با شلوار جین پوشیده بود بلند شد. – سلام، خیلی خوشوقتم من رامتینم! دستشو دراز کرد. دماغ کشیده و قلمی وخوش فرمی داشت. چشماش همرنگ چشمای رادین بود وموهاشم داده بود بالا. باهاش دست دادم.

فلفلیم سر میز نشسسته بود و داشت به ما نگاه می کرد. رامتین: توروخدا بفرمائید! ملیکا : رادین جان مامان پاشو پسرم! من: نه نه! بزارین بشینه. من زیاد گشنم نیست ترجیح می دم یه دوری اطراف بزنم. رامتین : اینجوری که نمی شه توروخدا بفرمائین! – نه مرسی جدی می گم! – خواهش می کنم هر جور مایلین! – ببخشید! و رفتم به سمت پله ها. دم پله ها بودم که; – خاله سوگل؟ برگشتم سمت صدا. – جانم؟ – میشه باهام بیاین تاب بازی؟ هیچکی نمیاد. آخی! عزیزم! لبخند زدم و رفتم سمتش. از اونجایی که منم بیکار بودم گفتم : البته آقا خوشگله! و لپاشو کشیدم. دستشو گرفتم و با هم به سمت در حیاط راه افتادیم. همون جایی که دیشب میز غذا بود روبه روش یعنی اونور باغ یه تاب بزرگ بود. الان که باغ خالی بود واقعا دیدنی شده بود! خیلی تمیز و آرامش بخش بود. باهم به سمت تاب رفتیم و روش نشستیم.

چون اون پاش به زمین نمی رسید من پانجه پامو روزمین گذاشتم و وتاب به سمت عقب کشیدم و ول کردم. تاب شروع کرد به حرکت کردن. پامو خم و راست می کردم تا تاب حرکت بدم. باد بهم می خورد و موهام تاب میداد. عاشق تاب سواری بودم مخصوصا وقتی چشمام بسته بودن. نمی دونم چند دقیقه گذشته بود فکر کنم بیش تر از پنج دقیقه گذشته بود که رادین سرشو گذاشت رو پام و دراز کشید. وقتی یکم خم شدم و به صورتش نگاه کردم دیدم خوابیده. منم تاب یکم آروم تر کردم. حالا تاب تکون می خورد ولی خیلی کم. نسیم خنکی می وزید. با اینکه بهمن ماه بود ولی هوا زیاد سرد نبود. شاید برای من اینطور بود. – بالاخره یکی رو پیدا کرد ببره تاب سواری؟ چشمام باز کردم و به روبه روم نگاه کردم. – لابد خیلی اصرار کرده نه؟ – نه بابایی! خاله خودش اومد! صداش از روی پام میومد. – بابای تو بیداری؟ از جاش بلند شد و نشست.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.