فایل کامل رمان کافه سن ویتون PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان کافه سن ویتون PDF دارای ۵۸۷ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان کافه سن ویتون PDF :
پری، دختری با کودکی تاریک و زخمخورده، قربانی تجاوزی شد که زندگیاش را از همان ابتدا نابود کرد. خانوادهاش برای فرار از قضاوتها، به شهری دیگر کوچ کردند و گذشته را پشت سر گذاشتند. حالا، پس از پانزده سال، پری بازگشته تا انتقام بگیرد. در مسیر بازگشت به تهران، گرفتار باند قاچاق انسان میشود، اما میگریزد و به خانهی دو زن غریبه پناه میبرد. جایی که ماهان، برادر یکی از آنها و مأمور پروندهی “محراب” همان مردی که زندگی پری را تباه کرده، درگیر حقیقتی مشترک میشود. پری به دنبال انتقام است، ماهان به دنبال عدالت؛ اما آنچه پیش رویشان است، نه فقط حقیقت، بلکه رازی است که میتواند همه چیز را نجات دهد یا برای همیشه نابود کند.
تکه ای از فایل کامل رمان کافه سن ویتون PDF
به اتاقم رفتم و گوشهی پردهی ضخیم و عنابی رنگ را فقط کمی کنار زدم. مرد غریبه داشت قلیان میکشید و عامرخان طبق معمول وقتی که مهمان دارد، مشغول روده درازی بود. زیر نورِ پیزوری لامپِ گوشهی حیاط، خوب مرد را برانداز کردم. پیراهنی مشکی با شلواری به همان رنگ به تن داشت. انبوهِ موهای مجعد و سبیل های چخماقی اش مرا یادِ بازیگرهای فیلم های قبل ازانقلاب می انداخت. همان فیلمی که بازیگرش قصاب بود و خوراکِ شام و ناهارش کله پاچه. اَبروهای پرپشت و چشمان از حدقه درآمدهاش، آدم را یاد چشم های آفتاب پرست میانداخت. دو دکمه ی اول پیراهنش باز بود و دیدن سینه ی پرمویش باعث شد چینی به بینیام بیندازم. چاق نبود؛ اما اندام ورزیدهای داشت. دست بزرگ و گوشت آلودش را روی زانویش گذشته بود و با هر پُک به قلیان دودش را توی صورت لاغر مردنی عامر میفرستاد.
عامر تلاشی برای کنار کشیدن سرش از برخورد دود با صورتش نمیکرد و نمیدانم چه داشت بلغور میکرد که مرد غریبه میخِ حرف هایش شده بود. هر چه بود یا داشت باز از روزهایی که راننده ی تریلی بود چاخان میکرد یا موضوع دیگری بود که به شدت فضولی ام گل کرده بود بدانم چیست. نمی توانستم پنجره رابازکنم. صدای لولای پوسیده اش رسوایم میکرد. به اتاقِ عمه رفتم. صدای خُرو پفش خبر از خواب سنگینش می داد. طفلک با آن قرص ها بیهوش بود. با احتیاط پنجره را باز کردم و گوشم را از پشت پرده به فضایخالی بینِ پنجره نزدیک کردم. باید میفهمیدم دراین خراب شده چه خبر است که عمه را به هولو ولا انداخته و باعث شده عامرخان مردک را شب توی خانه اش نگه دارد. کاریکه ازآن متنفر بود. ازسگِ عماد کورِ ممنون بودم که هنوز خستگی ناپذیر با واقواقش محله را گذاشته بود روی سرش. حیوانِ زبان بسته لابد دیوانه شده بود. گوش تیز کردم.
صدای عامر را شنیدم که داشت میگفت: – والا به خدا به نفعته برزو خان. من صد سال دیگه هم کار کنم نمیتونم پولتو تمام و کمال پس بدم. دروغ چرا، اصلا حتی یه ذرهشم نمیتونم بدم. از گوشه ی پنجره نگاه کردم. برزوخان پوزخندی صدا دار زد. باز هم دود قلیان را در صورت عامر فوت کرد. دود چون لشگری مصمم تاخت زنان، لایِ موهای جو گندمی عامر فرو نشست. – خب چه فایده ای واسه من داره؟ این دختر که میگی واسم پول میشه؟ نون و آب میشه؟ بیست میلیون میشه؟ منظورش از “دختره” که بود که با شنیدنش دلم هُری پایین ریخت؟ عامر نُچ نُچی کرد و ادامه داد: – به ولله که داره. دختره دانشگاه رفته ست. از این درسای حساب کتاب خونده، میرزا بنویسه. همینا که تو اداره ها به حساب کتابا میرسن. خوش بروروئه، زرنگه. درسته یکم زبونش درازه؛ اما واست کلی فایده داره. به معنای واقعیِ کلمه وا رفتم. حس ششم لعنتی ام درست حدس زده بود.
عامرخان برایم نقشه کشیده بود. آن همه چه نقشه ای! میخواست مرا به برزوخان بفروشد. آن هم به بیست میلیون تومانِ ناقابل. قلبم تند تند میزد. از شدت عصبانیت نفس کم آورده بودم. صدای برزوخان حواسم راپرتِ خودش کرد. شلنگِ درازِ قلیان را روی سینی انداخت. تکه ی بزرگی از هندوانه ی توی بشقابش را در دهان گشادش گذاشت. صدای مَلَچ ملوچش توی گوشم پیچید و بعد صدای زمختش آمد: – بیخود خودتو نکش عامر. تو بالا بری پایین بیای، باس اون پولو بهم پس بدی. مگه کم پولیه؟ الکی زور نزن که هاپولیش کنی. منم با این چیزا خرت نمیشم. دندانهایم را از حرص به هم سابیدم. یعنی فقط بیست میلیون می ارزیدم؟ به چه حقی میخواست مرا به بیست میلیون بفروشد؟ وقت فکر کردن نبود. باید می فهمیدم آخرِ این بحث خانه خراب کن به کجا می رسد. عامر دستش را که مثل دست خرچنگ باریک و دراز بود به سمت برزوخان گرفت.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
