فایل کامل رمان دختر طلاق PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان دختر طلاق PDF دارای ۱۴۷۱ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان دختر طلاق PDF :

داستان از جایی شروع می‌شود که ونوس‌خانم، مادر امید، در جست‌وجوی دختری پاک و نجیب برای پسرش، راهی روستا می‌شود. او در نهایت دختری آرام و خجالتی به نام آهو را برای ازدواج با امید انتخاب می‌کند. این در حالی‌ست که خانواده‌ی امید سبک زندگی و طرز فکر غربی دارند و انتخاب آهو با دیدگاه آن‌ها در تضاد است. پس از ازدواج اجباری، خانواده‌ی آهو از هم می‌پاشد و والدینش از یکدیگر طلاق می‌گیرند. ونوس‌خانم، که آهو را مایه‌ی شرمساری می‌داند، پافشاری می‌کند که امید از او جدا شود. طلاق انجام می‌شود، اما این ضربه‌ها، آهو را تا مرز خودکشی می‌کشاند. در لحظه‌ای حساس، دختری به نام تارا سر می‌رسد و جان آهو را نجات می‌دهد. تارا زندگی آهو را دگرگون می‌کند؛ از دختری منزوی و ساده‌لوح، زنی جذاب و قدرتمند می‌سازد. آهو، که حالا تغییر کرده، با کمک تارا در مسیر انتقامی از امید قدم می‌گذارد. اما زمانی که عشق و انتقام روبه‌روی هم قرار می‌گیرند، نبردی درونی در دل آهو آغاز می‌شود. در این میان، رازی میان امید و آهو سر برمی‌آورد؛ رازی که شعله‌های خشم تارا را دوباره زبانه‌دار می‌کند. آیا عشق پیروز می‌شود یا انتقام؟ و نزدیکیِ پنهانی میان آهو و امید، چه زخمی در دل تارا باز می‌کند؟

تکه ای از فایل کامل رمان دختر طلاق PDF

مامان قبلا هم در موردش حرف زدیم نگاه کن اگه دارم ازدواج میکنم به خواست تو بوده نخواستم دلت رو بشکنم اما اگه زیاد اصرار کنی از همین تصمیم ازدواج هم پشیمون میشم، سه بار به خاطرهمی نازدواج، تهران بحثمون شد کافیه! عصبی رو مبل نشست و گفت _ همیشه غد بودی و هستی نمیفهمم چرا انقدر درگیر کار و کار و کاری بابا بفهم زندگی همش کار نیست، از زمانی که پدر خدا بیامرزت فوت شد و تو وصیتش کارخونه رو داد دستت دیگه رفتی تو کار انقدر غرق شدی که شبا کم خونه میدیدیمت یکم که غرغر کردم به خودت اومدی یه مقدار بهتر شدی الان که شده بیست و پنج سالت میگم ازدواج کن عصبی میشی وقتی هم که میگی باشه یه مشکل دیگه داریم! آخه عروسی یه شبه این شب برای خیلیا مهمه واقعا درکت نمیکنم پسر! _ مامان من، عزیز من، فدات بشم، شما نمیخواد درک کنی فقط بزار فردا ازدواج کنم از این روستا فرار کنم همین

خسته شدم به مولا، سه روز از اومدنمون میگذره هنوز هیچ کاری انجام ندادین. _ اما من ناراضی‌ام. _ اما درباره این موضوع باهم حرف زدیم. _ باشه، باشه. برو اتاق امید حرفی هم نزن واقعا که همه بچه دارن منم بچه دارم. با عصبانیت گفتم _ خوب مهم همینه، من دیگه بچه نیستم بیست و پنج سالمه. با اعصاب داغون کلید خونه رو برداشتم، رفتم بیرون. عجب گیری کردم منه بدبخت حالا چون ازدواج اوکی شده جشن هم اوکیه؟ کلی حرف بزن از قبل اما انگار نه انگار. آهو: از خواب بلند شدم، وای دیر کردم که عصبی نفسم رو دادم بیرون. مامان مارو باش به جای این که بگه بچه اس بچگی کرده اون حرف رو زده بیدارش کنم، خوابیده که جا بمونم، قهر کرده! واقعا تاسف میخورم. حاضر که شدم پا تند کردم که تا دیر‌تر از این نشده برسم بیچاره میشا چقدر منتظرم مونده. وقتی رسیدم دور از چشم انتظامات رفتم توصف آروم زدم رو شونه میشا برگشت سمتم.

_ اِ سلام الهی که نمیری، اگه بدونی خانوم نجفی چقدر دعوام کرد تورو دعوا کرد نه؟ _ نه دزدکی اومدم دور از چشم انتظامات. با قیافه پژمرده گفت _ آهو من شانس ندارما، خوش به حالت دیگه اسم من رفت تو مورد انضباطی! _ ببخشید خواهری، اوه برگرد خانوم نجفی بد نگاهت میکنه. اومد نزدیک و با خط کش محکم زد پشت میشا. _ آی خانوم چرا میزنید؟ _ میزنم تا دهنت و ببندی، دیر که میکنی حرفم میزنی! خانوم نجفی خیلی اخلاق بدی داشت هیچکدوم از بچه هارو ندیدم حتی جلوش لبخند به لب داشته باشن با جدیت گفتم _ خانوم ما سوال داشتیم. _ نکنه میخوای اسم توروهم یادداشت کنم نوین؟ _ اگه میخواین از انضباط رحیمی کم کنید به جاش از انضباط من کم کنید. _ هردوتاتون و کم میکنم تا بفهمید دنیا دست کیه. پشت کرد به ما و با قدم‌های بلند و مرتب سینه سپر، سر بالا راه میرفت، میشا رفت

پشتش اداش و درآورد که نصف صف بغلی و صف ما زدن زیر خنده از ترس رفت پشت یکی از بچه‌ها که خانوم نجفی باصورتی قرمز برگشت سمتمون و با داد بلند گفت _ به چه دلیل میخندید قرآن داره تلاوت میشه بی‌تربیتا! من سرم رو از ترس انداخته بودم پایین. وقتی که از صف ما دور شد پچ پچ بچه‌ها شد هریکی پشت خانوم نجفی یه چیزی میگفت حقم داشتن من خودم از دادِش سکته میکنم نه تنها من همه دانش آمورزا. میشا با دوتا گام بلند اومد پشتم وایستاد. _زنکیه رو ببینا با اون سیبیلای اتو شدش من خودم خندم گرفت چه برسه به بقیه که جلوی دهنشون گرفته بودن و میخندیدن. با صورتی سرخ از خنده گفتم _ میشا نمیری با این مثالات، سیبیلای اتو شده! _دروغ دارم صاف صاف سیخ سیخ، وقتی تو شهر رفتیم ننه یه بار من رو برد آرایشگاه موهام رو اتو کرد زنه، جلوش سیخ سیخی شده بود با دیدن سیبیلای خانوم نجفی یاد تو میفتم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.