فایل کامل رمان دختر حاج آقا PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان دختر حاج آقا PDF دارای ۱۷۶۸ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان دختر حاج آقا PDF :
دختری شر و شیطون، زبوندار و بیپروا، که درست وسط یه خانوادهی مذهبی و سرشناس به دنیا اومده. پدرش از معتمدین محلهست؛ کسی که همه با احترام ازش یاد میکنن و برای هر جملهاش سر تکون میدن. اما دخترش؟ یه دنیا فرق داره با حاجی! از همون بچگی، با هرچی تسبیح و ریش و چارچوبهای مذهبی بوده، سر جنگ داشته. کارهایی میکنه که اگه پدرش بفهمه، احتمالاً فشارش بالا بره! زندگی این دختر پر از ماجراهای ریز و درشتیه که هر کدومش میتونه یه قصه جدا باشه. قصهای پر از تقابل بین نسلها، سنت و مدرنیته، دین و دل، عقل و احساس. خلاصه اینکه، خوندن داستانش نهتنها خالی از لطف نیست، بلکه قراره حسابی سرگرمت کنه، بخندونه و شاید هم یهجاهایی دلت رو بلرزونه;
تکه ای از فایل کامل رمان دختر حاج آقا PDF
من اصلا توجهی نشون ندادمو همون طور که صلوات میفرستادم بدنمو حسابی ریلکس کردم…تا شاید فرجی بشه! بهزاد یه گاز به رون سوخاری شدهی توی دستش زد و یه توک به سالاد و بعد از جویدن لممههای توی دهنش پرسید: -دخترخاله نگفته بودی شاغل شدی!؟ یه کاهو دهنم گذاشتمو با طعنه جواب دادم: -ما مثل بعضیا با دلمک بازی و پریدن با این و اون پول درنمیاریم… روش ما زور بازوی خودمونه! خندید و همونطور که نگاهش روی صورت مامان و حاج بابا میچرخید گفت: -دیگه هر کس یه جوری پول درمیاره… مثل من که نون خوشگلی و خوشتیپیمو میخورم! بد میگم عمو احمد!؟ بابا با لبخندی کمتر دیده شده، جواب داد: -صدالبته! روز به روز هم که داری خوشتیپتر میشی! رفتی خونه به مامانت بگو اسپند واست دود کنه! -مگر تو لدر منو بدونی عمو! بهزاد اینو گفت و لبخندزنان از زیر میز یه لگد به ساق پام زد!
چیزی نگفتمو مشغول خوردن غذا شدم که اینبار مامان پرسید: -محل کارش خوب بود حاجی!؟ پسندیدی!؟ حاج بابا با دستمال اطراف دهنش رو تمیز کرد و گفت: -الحمدالله! بد نبود! خانمها محجبه بودن، مرد هم زیاد اونجا تردد نمیکرد… یاسمن تو سمت مخصوص بانوان کار میکنه… دفتر و دستکشم بد نبود! لبخند پیروزمندانهای زدم که لممه پرید تو گلوی بهزاد. با حیرت سرشو چرخوند سمت منو پرسید: -تو دفتر و دستک داری!؟ باو بیخیال! حالا شغل شریفت چیه!؟ محل کارت چیه!؟ میدونستم ته کنجکاویهای بهزاد ختم میشه به یه دردسر جدیدتر… اما لبل اینکه من به نحوی موضوع رو از کار و بارم به یه چیز دیگه سوق بدم بابا با لحنی خرسند گفت: -توی یک باشگاه بدنسازی خیلی بزرگ کار میکنه… -اسم باشگاهه چیه!؟ باز هم از اینکه دهن من باز بشه بابا جواب داد: -باشگاه بدنسازی جباری! بهزاد تا اینو شنید با دهنی که مثل غار باز مونده بود
من و بعد حاج بابا و مامانو نگاه کرد و گفت: -اهه! باشگاه جباری!؟ ایول بابا دختر خاله! این باشگاه خیلی بزرگ و معروفیه! اصلا خود من هر ولت میخواستم واسه فالوورام ادای ادمای پولدارو دربیارمو دو سه تا عکس لاکچری بگیرم میرفتم اونجا… رفیق خودم… اسمش اشکانه… از اون مایه دارای الهیه نشین…تا اینکه بره تورنتو تو همین باشگاه بدنسازی دوره میرفت… هزینه هر یک ماهش خاله شاید باورت نشه ولی ماهی سی چهل تومن میشد! من اینو میدونستم ولی مامان و بابا که خبر نداشتن تو سکوت با تعجب به همدیگه نگاه کردن… مامان زودتر به خودش اومد و گفت: -آخه کدوم آدم عاللی ماهی سی چهل تومن میده واسه باشگاه بدنسازی! بهزاد همونطور که تند تند سوخاری هارو میجوید گفت: -خاله این پول که واسه مایه دارا پولی نیست… سی چهل تومن واسه اونا حکم سه چهار هزارتومن رو داره! والا… مرگ یاسمن!
با حرص گفتم: -مرگ خودت! بابا یه سبزی دهن خودش گذاشت و گفت: -سی چهل تومن بدی که چی بشه! میخوان ورزش کنن مثل بچگیهای ما یه توپ وردارن برن تو برو بیابون دنبالش بدون! همهی این ورزشکارایی که میبینید… علی دایی… علی کریمی… مهدوی کیا اینا همه از گل کوچیک رسیدن به اینجا… بهزاد خندید و گفت: -عمو دیگه شرط مزدوج شدن یه مرد باشگاه رفتنشه! مرد باس بدنش ورزشکاری باشه اصلا… نباشه دخترا محل نمیزارن! بدبخت بیچارههایی مثل ما با وسایل ورزشی توی پارک بدنشونو هفتی میکنن پولدارا هم تو یه همچین باشگاهی… تازه جدیدا میگن یه مربی امده توپ! اشکان اسمشو گفت… چی بود خدااا… آهان یادم اومد… آمین جباری… آخ آخ آخ… تحصیلکردهی آمریکا… بدن توپ! اسم آمین که اومد وسط دیگه نتونستم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم… ولی بهزاد اونجوری از آمین تعری میکرد بیشتر و بیشتر از اینکه یه جورایی باهاش دوست شده بودم لذت میبردم…
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
