فایل کامل رمان جانان PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان جانان PDF دارای ۳۷۹۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان جانان PDF :
جانان، دختریست که در هفدهسالگی دچار سانحهی دلخراش تصادف میشود و در پی آن، نهتنها بهشدت مجروح، بلکه چهرهاش نیز بهطور کامل از بین میرود. او مادر و برادرش را مسئول این اتفاق تلخ میداند. پس از حادثه، جسد سوختهی دختری ناشناس به اشتباه به خانوادهاش تحویل داده میشود و مادر و برادر بزرگترش باور میکنند که جانان برای همیشه از دست رفته است، در حالیکه جانان با زخمی عمیق در جسم و نفرتی عمیقتر در دل، در بیمارستان زنده است. یکی از پزشکان، که دلش به حال جانان میسوزد، او را به فرزندخواندگی میپذیرد. جانان با جراحی پلاستیک چهرهای تازه مییابد، اما زخمی که در قلبش بهجا مانده همچنان تازه است. حالا، پس از هفت هشت سال، او در موقعیتی قرار میگیرد که روبهروی برادرش میایستد؛ برادری که هیچ نشانی از خواهر سابقش در این زن مرموز، با چهرهای زیبا و اغواگر، نمیشناسد. نخستین احساسی که در جانان شعلهور میشود، نه دلتنگی، بلکه خشم است; و عطش انتقام.
تکه ای از فایل کامل رمان جانان PDF
روی تشک دراز کشید و پتو را تا گردن بالا داد. جایش عوض شده بود و همین غریبه بودن مکان باعث شده بود راحت خوابش نبرد. نمیدانست بعد از چقدر این پهلو و آن پهلو شدن پلکهایش از خستگی روی هم افتاد و خوابش برد. با بلند شدن صدای آلارم موبایلش، پلک بسته دست کنار بالشتش کشید و همان طور چشم بسته ساعت بیدار باشش را قطع کرد. از جایش بلند شد و بلیز آستین بلندی پوشید و همان کت سفیدش را به همراه شلوار لیاش به تن زد و شال بافت مشکی سفیدش را به سر کشید. از چادر که بیرون زد، سرما و سوز صبح گاهی هوا لرز به تنش انداخت و باعث شد قدمهایش را به سمت چادر سورن سرعت دهد. لبه پایینی شالش را تا جلوی بینیاش بالا کشید و انگشتان یخ زدهاش را درون جیب کتش فرستاد. جلوی چادر سورن رسید نمیدانست چطوری اعلام حضور کند. همیشه در و تختهای بود تا ضربهای روی آن بزند
و اعلام حضور کند اما الان مقابلش جز یک پارچه برزنتی سفید چیزی نبود. مجبوری صدایش را کمی بلند کرد. – سورن… سورن بیداری؟ – آره دارم حاضر میشم. و ثانیه بعد زیپ چادر بالا رفت و سورن یک تای چادر را اندکی کنار زد و جانان توانست بالاتنه برهنه او را ببیند. – بیا تو. جانان تعلل کرد. خجالت میکشید وارد چادری شود که در آن سورن با بالا تنه برهنه ایستاده بود و عرض اندام میکرد… اما سوز صبح گاهی به حدی سرد و طاقت فرسا بود که بیش از این تعلل کردن را جایز ندانست و کفشهایش را درآورد و با عجله وارد چادر شد. درون چادر گرم بود و صد البته مرتب. سورن تشک و پتویش را جمع کرده بود و گوشه چادر گذاشته که تنها لباسهایش را پوشیده یی بود. پتو و تشکش را همان طور پهن و نامرتب روی زمین گذاشته بود و آمده بود. سورن همیشه منظمتر از او بود. – بیا کنار این هیتره بشین گونه هات از سرما یخ زده.
جانان نگاه کوتاهی به او که روی زمین نشسته بود و جورابش را به پا میکرد، انداخت… هنوز هم چیزی به بالا تنهاش نپوشانده بود و شانههای پهن و عریانش بهتر از هر زمان دیگری نمایان بود. شاید آخرین باری که سورن را با بالا تنه برهنه دیده بود، بر میگشت به هشت، نه سال پیش. همان که سورن خیلی لاغرتر از الانش بود و شانهها و سینه پهنش اندازه الان نمود نداشت. چهار دست و پا خودش را سمت هیتر کشید و دستانش را جلوی المنتهای سرخش گرفت و گفت: – بیرون هوا خیلی سرده. سورن سرش را سمت او چرخاند. دستکش آوردی با خودت؟ – نه… آخه فکر نمیکردم هوا تا این حد سرد باشه. این چندتا لباسم هم مامان برام انتخاب کرد و گذاشت. وگرنه من از کجا باید میدونستم اینجا انقدر سرده. بار اولمم هست که اومدم. تجربهای نداشتم. سورن سمت ساکش رفت و یک جفت دستکش چرم مشکی مردانه از ساکش بیرون کشید
و سمت جانان گرفت. – اینا رو دستت کن انگشتات یخ نزنه. جانان تنها نگاهش بین دستکشها و صورت سورن میچرخید. نمیدانست چرا سورن قصدی برای لباس پوشیدن ندارد. این شانههای فراخ و سینه پهن و اندکی برجسته و حتی شکم صافی که شاید عضلهای و سیکس پک نبود، او را شرمزده میکرد و میدانست سرخی گونههایش دیگر به دلیل سوز و سرما نیست و الان دلیل دیگری دارد. – نمیخواد خودت دستت کن… من دستام و میکنم تو جیبم. سورن به دستان ظریف او نگاه کرد و شانههایش را گرفت و کاملا سمت خودش چرخاند و روی تک زانوی مقابلش نشست و دست راست جانان را بالا آورد. دستکش را دستش کرد و ادامه داد: – بپوش. و آن یکی دستش را هم بالا آورد و جفت دیگر دستکش را به دستش کرد. – نگاه کن تروخدا; یه لحظه بیرون بوده بب چطوری انگشتات یخ زده. ببینم زیر این کتت به اندازه کافی لباس پوشیدی؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
