فایل کامل رمان تیمارستانی ها PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان تیمارستانی ها PDF دارای ۴۹۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان تیمارستانی ها PDF :
شادی، دختری با زندگی ساده اما قلبی پرهیاهوست. درگیر خانوادهای از همپاشیده و خاطرات تلخ گذشته، کمکم تعادلش را از دست میدهد و سر از تیمارستانی درمیآورد. اما این پایان ماجرا نیست تازه آغاز یک داستان عجیب، تلخ و در عین حال شیرین است. در آنجا با پسری مرموز آشنا میشود؛ پسری که سالهاست با هیچکس حرف نزده و همه از او میترسند. کسی نمیداند در دل این سکوت عمیق چه میگذرد. اما شادی با همان دیوانگیِ خاص خودش، تصمیم میگیرد او را به زندگی برگرداند. با شوخیهای کودکانه، شیطنتهای ناگهانی و دلی که هنوز امیدوار است، شادی کمکم ترکهایی در دیوار تنهایی پسر ایجاد میکند… و همین دیوانگی، شاید تنها راه نجات هر دوی آنها باشد.
تکه ای از فایل کامل رمان تیمارستانی ها PDF
وحشت زده به پایین زل زده بودم و صدام توی کانال انعکاس پیدا کرده بود همه جا تاریک بود و حتی نمی دونستم دارم کجا می رم! دو طبقه رو داشتم می رفتم پایین! اونم مستقیم! از سقوط آزادم بدتر بود. به آخرش که رسیدم قلبم اومد توی دهنم و حس کردم فشارم به صفر رسید مستقیم پرت شدم بیرون و توقع متلاشی شدن داشتم اما مستقیم پرت شدم تو سطل آشغال و خداروشکر که شهرداری این قدر منظمه که آشغالا رو خالی نکرده! وگرنه یه جاییم می شکست! تو همون حالت بودم و اون قدر منگ بودم قدرت تکون خوردن نداشتم. بیشتر آشغالاش لباس و خرت و پرت بود تو همین حالت بودم که یهو یه چیزی مثل توپ شلیک شد روم و پهلوم سوراخ شد و جیغی کشیدم چشم باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای براق آرکا بود زود نیم خیز شد و بلند شد و از سطل آشغال پرید بیرون و من از درد ناله می کردم و فحشش می دادم
-ذلیل شی; نصف شدم خم شد و دست انداخت دور کمرم و بلندم کرد و از سطل اوردم بیرون و گذاشتم زمین فوری بازوم رو گرفت ومن از درد خمیده راه می رفتم والا با وزن گوریل انگوری ایش افتاده روم! اومدیم از کوچه بیایم بیرون که یهو سه تا نگهبان با اسلحه از سمت چپ و راست دوییدن و نفس نفس زنون جلومون ایستادن و آرکا جلوم ایستاد و من به تی شرتش چنگ زدم و لبم رو از ترس گاز گرفتم. خدایا تا همین جا کنارمون بودی؟ اینا که زارت گرفتنمون! با ترس نالیدم: -آرکا! یکی از نگهبانا یک قدم اومد جلو و در حالی که با اسلحه ی واقعی نشونمون گرفته بود داد زد: -از جاتون تکون نخورید وگرنه شلیک می کنم. آرکا سرش رو کج کرد و خونسرد گفت: -ولی به نظرم تو از جات تکون بخور! قبل این که حرف آرکا رو درک کنم یک ماشین مدل بالا و گنده از اون طرف با سرعت بالا اومد سمت نگهبانا و دو تا نگهبان اولی که با هم پرت شدن روی هوا
و از دو طرف خوردن زمین و سومی جیغ زد و دویید که مسنقیم رفت توی دیوار و پرت شد زمین! صدای آژیر ماشینای پلیس و سگ و; نزدیک شده بود. آرکا یهو دستم رو گرفت و کشیدم سمت ماشین و در عقب و باز کرد و نشستم و در رو محکم بستم و آرکا ام نشست و در رو بست برگشت سمت راننده ای که فقط موهای سیاهش رو می دیدم و گفت: -میمیری یه بار قبل از من حاضر باشی؟ -ترافیک بود خو! اگر بگم اون لحظه برای چند ثانیه رفتم توی کما دروغ نگفتم! با چشمای از حدقه در اومده به دیانی نگاه می کردم که پشت فرمون بود! این جا چه خبره! دیان تند تند از بین ماشین ها لایی می کشید و من وحشت زده به صندلیم چسبیده بودم. -دیان! برگشتن سمتم در حالی که حواسش به آینه بغل بود و با مشت می زد به فرمون گفت: -شادی الان حرف نزن، اصلا با حرص اخم کرده روبه آرکا گفتم: -اون قدر گفتی پر حرف و شادی حرف نزن که اینم یاد گرفت!
دیان خندید و آرکا برگشت و به عقب نگاه کرد و گفت: -زیادن دیان! دیان سری تکون داد و گفت: -نقشه ی من نگرفت نمیشه فرار کرد نقشه ی تورو انجام می دیم آرکا برگشت سمتم و گفت: -شادی ساک کنارت رو بده به من برگشتم و ساک سیاه رنگی که کنارم روی صندلی بود رو برداشتم و سنگین بود گرفتم سمتش گرفتش و برگشت و زیپش رو باز کرد و ماشین تکون بدی خورد و با سر از بغل رفتم توی شیشه -آخ تو وجودت. دیان سرعتش رو زیاد کرد و صدای آژیر ماشینای پلیس رو مخم بود آرکا یهو یه چیز گلوله شده رو پرت کرد سمتم که رو هوا گرفتمش خودشم سریع داشت تو همون حالت تی شرتش رو در میاورد آرکا به لباسای دستم اشاره کرد و گفت: -بپوششون به خودم اومدم و گفتم: -اینا مشکی ان، من رنگ مشکی دوست ندارم بیخیال پوشیدن لباس شد و برگشت سمتم و خیره نگاهم کرد و گفت: آخ راست میگی!اصلا یادم نبود مشکی دوست نداری.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
