فایل کامل رمان حصار تنهایی من PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان حصار تنهایی من PDF دارای ۹۵۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان حصار تنهایی من PDF :
داستان دربارهی دختری به نام آیناز است؛ دختری نه با زیبایی خیرهکنندهای که همه را مجذوب کند، نه با ثروتی آنچنان که خواستگارها برایش صف ببندند. آیناز، یک دختر معمولیست؛ درست مثل خیلی از ما. توی همین جامعه زندگی میکنه، با رویاهای ساده و دل پر از آرزو. اما زندگی همیشه با کسانی که هیچکس رو ندارن، بیرحمتره. آیناز، نه تنها دختر لوس و عزیز کردهی پدرش نیست، بلکه درست در نقطهی مقابل ایستاده؛ پدری که بهجای حمایت، در اقدامی ناباورانه، او را در ازای بدهیاش به طلبکار میسپارد. و درست از همینجا، مسیر زندگی آیناز وارد جادهای میشود که حتی در بدترین کابوسهایش هم تصورش را نمیکرد; در مسیری تاریک و پر پیچوخم، آیا آیناز میتواند دوباره خودش را پیدا کند؟ آیا این سرنوشت تحمیلی، نقطهی پایان اوست یا آغازی برای قویتر شدنش؟
تکه ای از رمان حصار تنهایی من
دستمو کشید به طرف خونه و گفت: وقتی امیرعلی میره باش صحبت کنه; مطمئن باش قبول میکنه یعنی جرات نه گفتن نداره. هنوز نفهمیدم قضیه بین آراد وامیر علی چیه؟وایسادم گفتم:بزار ببینم چی میشه بعد میرم حاضر میشم. عزیز من وقتی میگم مطمئن باش میزاره بیای یعنی مطمئن باش;آراد رو حرف امیرعلی حرف نمیزنه. به کمک کاملیا حاضر شدم چند دست لباس گذاشتم توی ساک خاتون اومد تو وگفت:حاضر شدی؟; همه تو حیاط منتظر شما هستن. به خاتون گفتم لواشکای مختاروتو یخچال اومد بهش بده; چند تا لواشکم با خودم بردم تو یه کیسه فریزرم چند تا میوه گذاشم راه افتادم خاتون با قرآن و یه کاسه اب پشت سرمون اومد; هنوز دلشوره داشتم نمیدونستم قبول میکنه یا نه همه تو حیاط جمع شده بودن مرینا ومونا هم اومده بودن رفتم جلو بهشون سلام کردم چند نفر بیشتر جوابمو ندادن مونا اومد جلو گفت:چقدر خوش تیپ شدی دختر.
فرحناز پوزخندی زد وگفت: اره بهش بگو خوش تیپی تا با عقده از دنیا نره مونا با اخم نگاش کرد وگفت: چشات کوره یا خودتو زدی به کوری؟ پرهام یه خلال گوشه دندوناش گذاشته بود گفت: آبتین جون; به نظرت من خوشتیپ نیستم؟ آبتین: چرا قربونت برم ماه شدی; ماه. فرحناز: این دیگه برای چی میخواد بیاد؟ آراد: اونجا به یه خدمتکار احتیاج داریم فرحناز خندید وگفت:موافقم; یکی باید باشه رختامونو بشوره دیگه. با ناراحتی نگاش کردم خجالت میکشیدم که فقط به عنوان یه خدمتکار دارن منو میبرن; همشون رفتن بیرون امیرکنارم وایساد وگفت: اگه از این چشمام اشک بیاد نمیزارم پات به شمال برسه. لبخند زدم وگفتم: نمیاد; با هم رفتیم بیرون; پرهام دم ماشین ۲۰۶ وایساده بود وگفت: اقایون همین الان باید دخترا رو تقسیم کنیم; هر کی همین الان قل خودشو برداره. آبتین:آیناز; یبا اینور. پرهام: آیناز بیا اینور. آبتین: اینو که منم گفتم.
پرهام:جدی؟(یه سوت بلند زد) هر چی آیناز داریم بپرن بالا. کاملیا: منم با شمام قیافه پرهام تو هم شد ولی آبتین خوشحال شد گفت:حتما; چمدونتو بیار بزارم عقب کاملیا با خوشحالی رفت پرهام یه پوفی کرد مونا گفت: امیرعلی خندید و گفت:حتما خوشحال میشم. فرحناز: منم آراد پرهام با همون قیافه گرفتش گفت: مرینا جان شما هم تشریف ببر قسمت بار ماشین آراد. مرینا: نمکدون; من این وسط مونده بودم که امیر گفت: آیناز چرا وایسادی سوار شو دیگه; آراد: سوار ماشین من میشه. امیرعلی: چرا سوار ماشین تو بشه؟ آراد: چون تو زیادی بهت خوش میگذره; امیر علی: آیناز سوار شو آراد داد زد: خدمتکار منه; باید سوار ماشین من بشه. مرینا: ایناز برو سوار ماشین آراد شوتا همدیگه رو نکشتن. من نمیدونم این دختره چی داره که دارین سرش دعوا میکنین. فرحناز: آراد ولش کن بزار با امیر بیاد آراد با اعصبانیت نگاش کرد
و به من گفت: مشکل شنوایی داری؟ خاتون با ترس اوم جلو استینمو کشید وگفت: آیناز جان برو سوار ماشین اقا شو; دروباز کرد سوار شدم; پرهام بلند گفت: برمحمد وال محمد اجماعاا صلوات. آبتین و پرهام با اخرین حد صداشون صلوات دادن منم میخندیم; مرینا کنارم نشست; فرحناز راننده بود آرادم جلو نشست; راه افتادیم خاتون پشتمون اب ریخت. پرهامم جلوتر ما رانندگی میکرد و بوق میزد آبتینم سرش واورده بود بیرون ودست میزد و کل می زد; مرینا از خنده قهقه میزد و با خنده گفت:با اینا حوصلمون تو شمال سر نمیره. یهو فرحناز یاد یه چیزی افتاد وگفت: راستی ویدا رو چرا نیوردی؟ اصلا ندیدمش; کجاست؟ آراد فقط بیرون ونگاه میکرد انگار توفکر بود فرحناز زد به بازوی آراد وگفت: آراد با توام. ها؟ چی گفتی؟ حواست کجاست؟ میگم ویدا کجاست؟ ندیدمش; جایی رفته؟ اره پیش مهران. فرحناز با تعجب گفت: مهران؟پیش اون چی کار میکنه؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
