فایل کامل رمان با سقوط دست های ما PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان با سقوط دست های ما PDF دارای ۱۳۵۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان با سقوط دست های ما PDF :
مهم نیست در چه سنی، کجا و چگونه اولین بار عاشق شدهاید؛ واژهی «اولین» که به عشق اضافه میشود، آن را چنان مقدس میکند که هیچ حس دیگری در تمام عمر نمیتواند به گرد پایش برسد. عشق اول! با تمام سادگی و معصومیت کودکانهاش، تمام قلبش را بیهیچ قید و شرطی هدیه میدهد. این عشق است که آدم را بزرگ میکند، و گاهی تاوان این بزرگ شدن برای عاشقی که «با سقوط دستهای ما» درگیر است، چیزی جز;؟ با ما در این داستان پرهیجان و متفاوت همراه باشید، داستانی کاملاً واقعی از عشق در زندگی آدمهای معمولی؛ آدمهایی که نه اسطورهاند، نه ارباب، و حتی در فایل کامل رمان با سقوط دست های ما PDF
فهرست آرزوهای خیلیها نیستند; اما آنها هم عاشق میشوند، دوست میدارند و دوست داشته میشوند;
تکه ای از فایل کامل رمان با سقوط دست های ما PDF
همانجا بود که برای اولین بار طعم بچه یک مرد واقعی بودن را چشیدم. بافت قدیمی و اصیل محله خانه پدری بابایی را دوست داشتم همه خانه ها بزرگ و قدیمی بود کمتر از برج ها و آسمان خراش ها در این قسمت تهران خبری بود وقتی زنگ در را فشرد، حاج خانم پشت ایفون با همان لحن خاص خودش گفت: اوا بهادر جان مادر مگه کلید نداری خودت. با مناعت طبع، مودبانه گفت: باز کن حاج خانومم باز کن. در که باز شد یک لحظه از ورود امتناع کردم یک لحظه حس کردم این خانه بزرگ با این حجم عظیم درخت های کهنسال توان بلعیدن من را دارد! اما بابایی که دستم را گرفت دلم قرص شد و این دل قرص فرصت پیدا کرد که دوباره بیتاب مردی شود که تنها یک بار دیده بودم اش قرار بود دوباره با او روبه رو شوم. حاج خانم با ذوق در حالی که دست روی قلبش گذاشته بود از ساختمان خارج شد. روسری اش را مرتب کرد و برای استقبال مان جلو آمد.
بهادرم خوش اومدی نورانی کردی این کلبه احزان رو دوباره مادر بابایی لبخند زد و آغوشش را برای مادر گشود ثانیه های طولانی همدیگر را در آغوش فشردن و سریع بوسه بر روسری مادر مینهاد. حاج خانم که دل از بابایی کند نگاهی عمیق روانه چهره ام کرد و اینبار یک نوازش کوتاه روی گونه ام گذاشت و گفت چشم آهویی خوش اومدی دخترکم. در دلم یک ذوق کودکانه جوانه زد از سراسر وجود گفتم ممنون حاج خانم. دست من و بابایی را گرفت و سمت ساختمان کشاند. بیایید که یک قابلمه دلمه پیچیدم مادر خوش موقع اومدین. بابایی پنهانی چشمکی به من زد و من هم با ذوق همراهی اش کردم اما وقتی خانه را از او که باید میبود خالی دیدم تمام آن چند ساعت، غم در خانه دلم خیمه زد. بابایی به اتاق پدرش رفت حاج خانم هم مدام مرا نگاه می کرد. نگاهش را نمی فهمیدم ترحم بود؟ نفرت؟ حسرت؟! محبت؟
صدای ترمز ماشین قدم های محکم و پر غرورش آوای سوت زدن مکررش چه قدر به قلبم التماس کردم به آبرویم رحمی بکند و همینجا سکته نکندا بی اختیار یخ زده بودم دستانم شروع به لرزیدن کرد. حاج خانوم کلافه تنها خدمت کار خانه نجمه پیر را صدا زد. نجمه نجمه بهزاد اومد غذاش رو گرم کن تا الان اینجا رو به آتیش نکشیده محض شکم گرسنه اش. نجمه هم با استرس و هول سمت آشپزخانه دوید چرا کسی مراعات حالم را نمی کند؟ من با شنیدن این اسم بی تاب میشوم چه برسد به شنیدن صدایش. جرات نمی کنم از پنجره ای که پرده اش کنار زده شده است او را نگاه کنم همین صدایش به تنهایی قدرت ویران کردن یک دختر هجده ساله را دارد. این در که به لطف آقام ریموت دار نیست تو هم که نمی دونم چرا موقع باز کردن در دست به آب لازم میشی حداقل نمیزش کن. خودم را این قدر روی صندلی سلطنتی عقب کشیدم که میان دسته های عظیمش گم شدم
حاج خانم با ناراحتی پوفی کشید و گفت: از جایش بلند شد تا جلوی در به استقبال پسر کوچکش برود. سرم را نمیتوانستم بالا بیاورم. اما زیر چشمی دیدم که در حال بازی با سوییچش وارد شد. سلام زن آقای خودم. هنوز صورتش را ندیده بودم چشمانم روی شلوار جینش که در چکمه ساق کوتاه عجیبش جمع شده بود، خشک شده بود. دستت درد نکنه بهزاد من زن بابانم دیگه آره؟! صدای ریسه رفتن خنده های مردانه اش نمیدانم چرا بغض در گلویم نشاند. او خیلی مرد بود و من تنها یک دختر بچه شاه پسرت وقتی اینجاست واسه اون مادر و واس بهزاد زن آقا دیگه. بلا نگیری بچه. الهی قربونت برم حالا کجاست این داداش بی معرفتم؟ صدای قدم هایش که نزدیکم میشد باعث شد کر شوم و هیچ نشنوم. حالا دقیقا رو به رویم بود. با استرس از جایم بلند شدم اما سرم را بالا نیاوردم می ترسیدم غش کنم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
