فایل کامل رمان ضد نور PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان ضد نور PDF دارای ۲۱۸۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان ضد نور PDF :
باده، دختری جسور و باهوش، عضوی از یه گروه مخفی و دقیقاً سازمانیافتهست… گروهی که هدفش پاتک زدن به داراییهای بادآوردهی آقازادهها و کلهگندههایی که با ظلم و فساد، به ثروت رسیدن. این بار قرعه به نام باده افتاده. او باید در قالب یه آشپز حرفهای وارد عمارت مهراب سعادت بشه. یکی از پرنفوذترین و خطرناکترین چهرههای پشتپردهی فساد مالی. ماموریتش ساده به نظر میرسه: نفوذ، جمعآوری اطلاعات، افشای یکی از گندکاریهای مهراب. اما چیزی که باده انتظارشو نداره، پیچیدگی مهراب و دنیای تاریکشه; از یه جایی به بعد، همهچیز رنگ عوض میکنه. مهراب اون چیزی نیست که تصورشو میکردن، و احساساتی که بینشون شکل میگیره، ممکنه همهی نقشهها رو به هم بزنه; وقتی پای دل وسط میاد، انتخاب بین وظیفه و احساس; سختترین پاتک زندگی بادهست.
تکه ای از فایل کامل رمان ضد نور PDF
همه نگاهها به سمت سرور بر میگرده و من باید اعتراف کنم خواهرمه! سرور ادامه میده. – مثل کساییه که گروهی از خارج جنس میارن. یه نفر نمیتونه کلی بار بیاره ولی چند نفر میتونن! شاید پولاشو توی چندتا حساب میذاره! – ولی به کی میتونه اعتماد کنه؟ در جواب نفس فقط شونه بالا میده. – نمیدونم. هرکس نظری میده و احتمالات مختلف رو تائید میکنه. حس خوبی به حضورم ندارم و لرزشی که هر چند لحظه یکبار توی جیبم حس میکنم و مطمئنم که دل لیی جز تماس پیام های مهراب نداره هم انگیزه ی بیشتری برای رفتن بهم میده. آب میوه ام رو میخورم و با نگاهی به ساعت از جا بلند میشم. – من میتونم زودتر برم؟ – کجا به این زودی؟ پوزخندی به شریف میزنم. – بود و نبود من که برات فرقی نداره. در نهایت کاری که شما تصمیم بگیرید باید انجام بدم! این روزا مامانمو کمتر میبیبنم میخوام زودتر برم خونه!
-باده اصلا… دستمرو بالا میارم تا ادامه نده. – نیازی به توضیح نیست شریف، خودم دوست دارم برم! مجالی برای حرف بیشتر نمیدم. از همه خداحافظی میکنم و از کافه بیرون میام. تاکسی میگیرم و بعد از حرکت ماشین گوشیرو از جیبم بیرون میارم و همونطور که انتظار داشتم چند یپام و تماس از طرف مهراب دارم. دیوانگی؛ تنها اسمی که میشه روی کارهای من گذاشت دیوانگیه. مثل یک جاسوس رفتار میکنم، اما جاسوسی که هنوز موضع مشخصی نداره؛ لحظه ای به این طرفه و لحظه دیگه هوای طرف مقابلرو داره و در نهایت تنها قربانی خودشه! گوشی دوباره میلرزه و من نمیتونم در برابرم که به صحبت با مخاطب پشت خط دارم مقاومت کنم. – بله؟ – دفعه دیگه گوشیتو سایلنت کنی من میدونم با تو! کجایی؟ نگرانم شده؟ غمگین لبخند میزنم. – بیرونم. – قرار بود بری خونه! دوست ندارم بهش دروغ بگم
پس نزدیکترین جملات به واقعیترو کنار هم میچینم. – یکی از دوستام میخواست ببینیم همدیگهرو یه سر اومدم کافه پیشم. – کمکم باید با دوست های هم آشنا بشیم. هووف فقط همین یک مورد مونده! کاش میشد بگم دوست های من به اندازه کافی با تو آشنا هستن. بحثرو عوض میکنم. – خودت کجایی؟ تک خنده ای میزنه. – تو خیابون دنبال فضولا میگردم! بیام دنبالت با هم بگردیم؟ بغضی که به گلوم هجوم آورده با خنده میشکنم. – یه روز دلت برای همین فضولی ام تنگ میشه. – باور کن من هر روز دلم برای فضولی تو تنگ میشه. پس دلش برام تنگ شده. کاری به درست غلطش ندارم، سوالی که به جوابش احتیاج دارم رو میپرسم. – الان یعنی دیگه دوستم داری؟ صداش به خنده آغشته میشه. – دوست که هنوز زوده ولی خیلی بیشتر از اونروز ازت خوشم میاد. – بیاحساس! آقا من همینجا پیاده میشم.
کرایه رو حساب میکنم و ترجیح میدم بقیه مسیر تا خونه رو پیاده برم. در کمال تعجب، مهراب هم تنهام نمیذاره و تا رسیدن به کوچه از هر دری باهام صحبت میکنه. میگیم م و یخندیم. با حوصله به حرف هام گوش میده، شوخی میکنه، جدی میشه و با همین کارهاش جای بیشتری توی قلب و ذهنم برای خودش میخره. وقتی سر کوچه میرسم، خبری از احساسات بد نیست، به جاش همه وجودم پر شده از رنگ های زرد و نارنجی که حالمرو خوب میکنند و بهم انرژی میدن. – رسیدی خونه؟ نفس نفس زنان جواب میدم. – آره بالاخره رسیدم. – باشه، خوب استراحت کن تا شب یبام دنبالت. آهی از بیچارگی میکشم. چرا روی خوش زندگی من انقدر کوتاهه؟ – نه… نمیتونم بیام! لحنش زیادی خشک و جدیه – چرا؟ – خاله اومده خونمون! – باشه یه شب دیگه میام. واضحه که جوابم براش راضی کننده ین ست اما کوتاه میاد. – قطع میکنم دیگه.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
