فایل کامل رمان حرکت معکوس PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان حرکت معکوس PDF دارای ۱۱۷۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان حرکت معکوس PDF :

دانیار موحد کیست؟ مردی از تبار کینه و نفرت; نفرتی ریشه‌دار که جان و روانش را در هم پیچیده، آرامش را از او ربوده و تنها چیزی که برایش باقی گذاشته، عطش انتقام است. انتقام از مردی با قلبی تیره، چنان قدرتمند که تنها نامش لرزه بر اندام بسیاری می‌اندازد. مردی که با آمدنش، طوفانی سهمگین را بر زندگی دانیار آوار کرده و دنیایش را در تاریکی مطلق فرو برده است. در میانه‌ی این تاریکی، تنها یک روزنه باقی مانده: انتقام; شاید مسیری به سوی روشنی; یا کورسویی از آرامش. اما درست آن‌گاه که نبرد با سیاهی به اوج می‌رسد، عشق پا به میدان می‌گذارد; عشقی ناخواسته، پیش‌بینی‌نشده. آیا عشق می‌تواند روزنه‌ای دیگر به روشنایی باشد؟ آیا توان عبور از دیوارهای ضخیم نفرت و رسوخ به قلبی زخمی را دارد؟ پاسخ این پرسش‌ها، در دل نبردی پنهان میان نور و تاریکی نهفته است;

تکه ای از فایل کامل رمان حرکت معکوس PDF

دانیار بدون حرف سر تکان داد. سامان سینی را برداشت تا برود اما نرسیده به در متوقف شد. حرفی که در گلویش مانده بود را باید میگفت! رو برگرداند سمت دانیاری که نگاهش…میکرد راجع به اینکه امشب چی شده نمیپرسم ولی به عنوان _ رفیقت میگم به عواقب کارت فکر کن! چیزی که تو رو اینطوری به هم ریخته ارزش فکر کردن داره! یه وقتایی! خیلی زودتر از چیزی که فکر کنی دیر میشه: به پنجره نگاهی کرد و ادامه داد! حتی شاید زودتر از طلوع آفتاب_ لبخند مهربانی زد و بیرون رفت…رفت و دانیاری که با شنیدن این حرف، بیشتر ذهنش به هم ریخته بود را تنها…گذاشت! صدای سامان در سرش تکرار میشد چیزی که تو رو اینطوری به هم ریخته ارزش فکر کردن _! داره آن شب هم صبح شد، مثل همه‌ی شب ها! اما دانیار لحظه‌ای چشم روی هم نگذاشته بود! تصویر چشمان پر از اشک گیتا لحظه‌ای از جلوی چشمانش کنار نمیرفتند! عذاب! وجدان رهایش نمیکرد

و لحظه به لحظه بیشتر میشد با شنیدن صدای روشن شدن ماشین، پشت پنجره رفت. ماشین گیتا بود! ساعت را نگاه کرد، هشت صبح را نشان میداد! نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون زد. سامان روی کاناپه خوابش برده بود! بالای سرش رفت و بعد از…چندبار صدا زدنش بالاخره چشمانش را باز کرد چرا اینجا خوابیدی؟ _ سامان که تازه داشت هوشیار میشد، نشست و کش و قوسی: رفت و بعد از خمیازه‌ای نسبتا طولانی گفت لامپ اتاقت روشن بود، منم با اینکه اخلاق گندت رو _ میشناسم نخوابیدم، گفتم شاید بخوای حرف بزنی! نفهمیدم! کی خوابم برد با شنیدن این حرف دلش گرم شد و برای بار هزارم خدا را: شکر کرد بابت داشتنش! لبخند کمرنگی زد و گفت! بلند شو برو نون بگیر، منم چایی دم میکنم تا بیای_: سامان چپ چپ نگاهش کرد و گفت خسته نشی؟ _…دانیار ابروهایش را بالا انداخت و به سمت آشپزخانه رفت میز صبحانه را چیده بود

و منتظر سامان بود، با شنیدن صدای در بلند شد تا چای بریزد. از گوشه‌ی چشم دید که سامان بی‌صدا وارد شد و نان را روی میز گذاشت. عجیب بود که منت در صف ایستادنش را نمیگذاشت و ساکت بود! اصلا سامان و! سکوت!؟ تضاد عجیبی بود کتری را سرجایش گذاشت و رو برگرداند. سامان ایستاده بود و به او نگاه میکرد، نگاهش به کاغذی که در دست او: بود، افتاد! سامان کاغذ را به سمتش گرفت و گفت! برای توئه! امیدوارم تصمیمت درست باشه_ این را گفت و پشت میز نشست و بی‌میل شروع به خوردن صبحانه کرد. دانیار تکیه‌اش را به کابینت داد و در حالی که…حس خیلی بدی داشت کاغذ را بالا آورد هر چقدر تلاش کردم نتونستم بیام و حضوری خداحافظی _ کنم…حتی از سامان! از طرف من بهش بگو خیلی دلم براش تنگ میشه! بابت دیشب هم عذر میخوام! تو همیشه به عنوان یه دوست خوب کنارم بودی و منم خوشحال بودم از بودنت

اما برای اولین بار و آخرین باز تو زندگیم کنترل قلبم رو از دست دادم و دلم خواست فراتر از یه دوست باشی که ممکن نبود! انگار یادم رفته بود که عشق تو زندگی من جایی نداره! دارم میرم…برای همیشه! میرم دنبال کارایی که باید…انجام بدم! برات آرزوی خوشبختی میکنم! خداحافظ مشتش بدون اینکه اختیاری روی آن داشته باشد، روی. کابینت فرود آورد! لعنت به من_ سامان با نگرانی نگاهش میکرد اما چیزی نمیگفت! وقتی! دانیار عصبانی بود باید فقط نگاه میکرد تا آرام شود دانیار مشت دیگری روی کابینت زد و باز بر خودش و دل همچون سنگش لعنت فرستاد! هر چه دم دستش بود را روی زمین پرت کرد و چندتایی را هم شکاند! در آخر کمی آرام‌تر شد و روی صندلی روبروی سامان نشست. تنها چیزی که در ذهنش جولان میداد این بود که اگر گیتا کار اشتباهی انجام دهد، مقصرش اوست! گفته بود او آخرین امیدش است!؟ وای! *****

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.