فایل کامل رمان اسموتی با طعم مرگ PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان اسموتی با طعم مرگ PDF دارای ۱۸۳۱ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان اسموتی با طعم مرگ PDF :

کوچه‌ی تنگ، باریک و پرپیچ‌وخم محله‌ی پدری‌ام پر است از مردهایی که هرکدام بوی یک زمانه را می‌دهند. کفتربازها، چاقوسازها، رعیت‌ها، بزازها، خراط‌ها و نمدمال‌ها; حتی مرده‌شورها خانه‌شان در کوچه‌ی ماست. برای همین، اسم کوچه‌مان را گذاشته‌اند کوچه‌ی مرده‌شورها. مرده‌شورها، خواهر و برادرند؛ اما هیچ‌کس یادش نیست پدر و مادرشان که بودند یا اصلاً از کدام قوم و قبیله آمدند.

تکه ای از فایل کامل رمان اسموتی با طعم مرگ PDF

ببخش ولی باید بهش میگفتم. جون هر دومون تو خطره رستا. احتمالا واسه تو هم محافظ بذارن. – آخه اون وقت باید بهش بگم من یه زن هرزهام روشنا. این میدونی یعنی چی؟ یعنی باید برم زندون. -ای بابا. چرا چرت و پرت میگی؟ هرزه چیه هی میبندی به ناف خودت؟ – چرت و پرت نیست، واقعیته. یه زن شوهردار اون شب تو خونهی وحید چه غلطی میخواست بکنه؟ سنگسارم میکنن روشنا. میدونم. روشنا با ترس و وحشت به رستای آشفته نگاه میکند. – اصلا فکر اینجاشو نکردم. آخ لعنت به من! وای چه گوهی بخورم من حالا؟ اشکهای رستا روی گونههایش میچکد. روشنا لب میگزد و از جا بلند میشود و طول اتاق کوچک را طی میکند. بعد دوباره کنار رستا روی تخت مینشیند. – رستا! اصلا چیزی بهش نگو. نگو که اون شب واسه چی رفته بودی اونجا. – پس چی بگم بهش؟ نمیپرسه تو اونجا چی کار میکردی؟ نمیگه تو چی کارهی وحید بودی و از کجا میشناختیش؟

– اگر هم بگی بهش به نیکزاد ربطی نداره رستا. اون فقط دنبال قاتله. نمیاد بگه چون با مردا ارتباط داشتی حالا بیا تشریفت رو ببر زندان که. اون یه موضوع دیگهس. اصلا به این پرونده ربطی نداره. – راست میگی روشنا؟ – آره بابا. بهش بگو با وحید تازه آشنا شده بودی تو یه مهمونی. فقط دعوتت کرده بود اسموتی بخوری. بگو یه دوست بود برات. همین. – نمیشه روشنا. میفهمه همه چیزو. روشنا روی پیشانیاش میکوبد. – وای کاش لال شده بودم وچیزی ازت نمیگفتم. با صدای در روشنا میگوید: – تو فعلا شیرت رو بخور رستا. من برم رهی اومد. بعد باهم حرف میزنیم. رهی خسته روی مبل ولو میشود و از روشنا چای داغ طلب میکند. – چایی داری قل خوشگلم؟ – آره مو فرفری! روشنا با کرختی لیوانی چای داغ را روی میز کنار مبل میگذارد. – نوش جونت. میخواهد برود که رهی خیره به نیمرخش مچ دستش را میگیرد. – وایسا ببینمت تورو. بچرخ اینوری روشنا.

روشنا چشم میبندد. رهی مینشیند و دست او را میکشد و کنار خود مینشاند. دست زیر چانه اش میبرد و صورتش را سمت خودش میچرخاند. اخمهایش درهم میرود. – گریه کردی؟ روشنا سر به زیر میاندازد. – نه بابا گریه چیه رهی؟ دوستت اینجاس؟ – آره. فعلا اینجا میمونه پیش ما. – خب پس خودت باید دنبال خونه بگردی. – رهی! آروم بگو میشنوه. – بیداره؟ – آره. – واسه چی گریه کردی؟ روشنا سر روی سینهی رهی میگذارد و با شنیدن تاپ تاپ آرام صدای قلب برادر دوقلویش، آرامش را سمت خودش جذب میکند. – نپرس چون نمیتونم بهت بگم. – از کی تا حالا اینقدر از من دور شدی قل خوشگلم؟ من نباید بدونم چرا چشای ناز خواهرم اشکی شده؟ کی اذیتت کرده روشنم؟ – هیچکس. – نمیگی بهم؟ – میگم ولی یه وقت دیگه. – میگیا. خب؟ – خب. صبح روز بعد از آن شب طولانی و سختی که گویی چند سال طول کشید تا خورشید خودش را نشان بدهد

روشنا بساط صبحانه را آماده میکند. قبلش رستا با رهی حرف میزند. رهی که صورت زخمی و کبود او را دیده میپرسد: -چرا این ریختی شدی تو؟ دفعه پیش که سالم بودی. – شوهرم کتکم زده. الانم قهر کردم اومدم اینجا چون جایی نداشتم. – متاسفم واقعا. قدمت سر چشم رستا خانوم. ولی ما یه صاحبخونه نامهربون داریم که خیلی اذیتمون میکنه. ممکنه گیر بده تو از اینجا بری. روشنا میگوید: – ولی تو محلش نذار. رهی ادامه میدهد: – دیگه شورشو درآورده. ولی خب از یه طرفم نمیخوام برامون دردسر درست کنه. سخته خونه میدا کردن. رستا که تمام جانش درد میکند میگوید: – زیاد نمیمونم. میرم. خودتو اذیت نکن آقا رهی. رهی تکه پنیری توی نانش میچپاند. – امان از بیپولی و بیکسی. امان! روشنا اخم میکند. به کی تیکه میندازی رهی؟ – به خودمون. اگر پدر و مادر و فک و فامیل داشتیم الان این زنیکه واسه ما دم در نمی آورد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.